|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
همدان به سکون میم، نام طایفه ای از مردم یمن است که «حارث»
از آن طایفه می باشد و این مردم جملگی از عاشقان و پیروان مولا
علی بودند، و در جنگ صفین فداکاری های بی شماری نمودند. حارث
همدانی بسیار مورد توجه و علاقه ی امام بود و در سال 65 هجری
قمری (بیست و پنج سال بعد از شهادت امام علی، و چهار سال بعد
از واقعه ی عاشورا) رخت از جهان بربست. نامه ی مشهوری از امام
به او در صفحات تاریخ جهان باقی مانده است که در اینجا با هم آن را
می خوانیم:

ای حارث، تو به ریسمان محکم الهی که قرآن است چنگ بزن و از
آن کتاب آسمانی پند و اندرز و حکمت بیاموز و حلال و حرامش را حلال
و حرام بدان و گفته های حقی که پیش از این بیان شده، باور دار، و
انبیاء گذشته و کتاب هایشان را پذیرا باش.
از گذشته ی دنیا جهت آینده ات عبرت بگیر، زیرا آخر جهان همانند
اول آن است و به یکدیگر مرتبط و پیوسته می باشند و کلیه ی امور
آن نابود و فانی خواهند شد.
نام خدا را بزرگ بدان و هنگامی که از روی قطع و یقین به درستی
گفته و عملت ایمان داری می توانی بدان سوگند یاد کنی. همیشه
به یاد مرگ و عواقب آن باش و آرزوی مرگ مکن، مگر زمانی که
اطمینان و یقین در درستی اعمالت و توشه ی فراوانت داشته باشی.
از کاری که می خواهی فقط برای خود و به نفع خویش انجام دهی
و نفع دیگران را در نظر نداری، و سود شخصی را بر سود عامه ترجیح
می دهی سخت دوری کن.
از کاری که در نهان انجام می دهی و از آشکار شدنش شرم داری
بر حذر باش و از ارتکاب عملی که به هنگام بازپرسی مجبور به
عذرخواهی یا انکار شوی دوری گزین.
ای حارث، مواظب باش آبرو و حیثیت خویش را هدف تیرهای گفتارت
قرار ندهی، زیرا زبانت آبرویت را خواهد ریخت. آنچه می شنوی با
دیگران در میان مگذار که این نشانه ی سخن چینی و دورویی تو
است، و آنچه را می شنوی یک جا مردود ندان که آن دلیل بر جهالت
و نادانی تو است.
شعله های خشم خویش را فرو نشان و هنگام خشم سعی کن
ملایم و شکیبا باشی. تا جایی که می توانی با گذشت و مهربان
باش، و موقعی که صاحب قدرت و شوکتی هستی، بخشنده باش؛
که در پایان کار سودش به تو باز خواهد گشت. همیشه شکر نعمتی
را که خداوند به تو ارزانی داشته به جای آر، و وسیله ی نابودی و
تباهی نعمت های الهی را فراهم مکن و سعی کن تا اثر نعماتی
را که باری تعالی به تو مرحمت نموده در تو دیده شود.
ای حارث، بدان گرامی ترین و عزیزترین مومنان نزد خداوند و
رسول اکرمش کسانی هستند که از نثار جان و مال و زن و فرزند
در راه خدا دریغ نکنند و بدین وسیله گوی سبقت را از دیگران
بربایند.
بدان که هر چه عمل نیک و پسندیده و احسان در راه خدا برای
جهان دیگر خویش پیش فرستی برایت ماندنی است، و سود آن به
تو باز خواهد گشت، و آنچه را که از خویش باقی گذاری، سود آن
متوجه ی وارث تو خواهد شد.
از دوستی و همنشینی با کسانی که دارای اعمال و افعالی
ناپسند و اندیشه های ناصواب می باشند دوری کن، که دیر یا
زود تو را با خود همفکر و هم خوی خواهند کرد.
محل سکونتت را در شهرهای بزرگ قرار بده که اجتماع مسلمین
در شهرهای بزرگ بیش تر است، و از قراء و قصبات و شهرهایی که
در آنها ظلم و ستم رواج دارد و از «خدا» خبری نیست و موحدین و
مومنین در آن جا کم و نایاب هستند بگریز و سکونت مکن. همیشه
اندیشه ات متوجه ی امور خیر و کارهایی باشد که تو را به شاهراه
سعادت و نیکبختی نزدیک کند.
از نشستن بر سر گذرها و کوی و برزن و بازار اجتناب کن که محل
نشستن شیاطین و جلوه گاه فتنه ها و فسادها است. همه وقت
به زیردستان و کسانی که تو از هر جهت بر آنان برتری داری بیندیش
که این خود راهی از راه های سپاسگزاری است.
ای حارث، روز جمعه تا نماز را به جای نیاوردی به سفر مرو، مگر
سفری باشد به خاطر خدای تعالی، یا متعذر به عذری مشروع
باشی، و در تمام کارها مطیع و فرمانبردار دستورات الهی باش، که
اطاعت از دستورات الهی مقدم بر هر چیز است. نفس خود را با
ترس از دوزخ و امید به بهشت به عبادت تحریک کن، ولی با «او»
مدارا کن و مغلوبش نساز و به عبادت مشغولش کن، مگر آن که
امری لازم و ضروری پیش آید که بایستی آن را به موقع خودش
انجام دهی.
بترس از اینکه ناگهان مرگ تو را دریابد و تو خدا را فراموش کرده و
در طلب دنیا باشی، و بپرهیز از آمیزش با زشتکاران، زیرا به زودی به
دسته ی آنان خواهی پیوست. به بزرگی خدا مومن باش، و با
دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش، و از خشم و غضب
به شدت پرهیز کن که غضب، سپاهی گران از سپاهیان شیطان
است.
والسلام
شما را بانویی فریب داد و شتری راهنمایی کرد. آن یک بر احساس
زنانه اش تکیه داشت، و این یک راهنمایی جز غریزه و عواطف حیوانی
در پیش نبود. زمانی که فریب دهنده ی شما از صدای دلیران و فریاد
سلحشوران جنگجو و غریو مردان مبارز دچار وحشت و هراس شد، در
ارکان شما سپاهیان لرزشی سخت ظاهر شد و همین که آن حیوانِ
زبان بسته از دست و پا محروم گردید شما تنها کارتان پشت به میدان
جنگ نمودن و روی به گریز نهادن بود، و یک مرتبه جبهه ی جنگ را
خالی کردید. شما ای مردم بصره که در کنار آب زندگی می کنید و از
آسمان ها مسافت زیادی دور می باشید، خود اندک دارید و خیالِ
افزون می پرورانید. شما بیش از لقمه ای کوچک که به راحتی از گلوی
خورنده فرو روید به نظر نمی رسید، و شبیه هدف نزدیک و روشنی
هستید که تیرانداز را از اولین تیر، از خود شادمان می نمایید. خوی شما
پست و پیمان شما سست است؛ دوگو و دوپندارید. از آب بناخوشی
بنوشید و زندگی را بناگواری طی نمایید. ای خوشبخت آن کس که
همسایه ی شما نباشد و با شما پیوند دوستی ندارد. روزی پیش
خواهد آمد که طغیان آب، شهر شما را بپوشاند و این آبادی های
دلفریب در اعماق گرداب های عمیق فرو رود، گویی که هم در این زمان
مسجد شما را بر آن امواج خروشان، چون سینه ی مرغ لرزان می بینم.
در آن زمان، قهر الهی از آسمان بر شما فروبارد و دست انتقام خدا زمین
آرام را در زیر پای شما به لرزش و جنبش و اضطراب درآورد. سرزمینی،
در دل آب فرورفته و کاخ های عالی بنیان، از بیخ و بن برکنده شده و
گروهی دور از روش و منش انسانی، به کیفر فطرت ناپسند خود در غرقاب
فنا و نیستی فرورفته و ذخیره ی خود را بر باد داده و در این جهان، زیان و
ضرر دیده و در آن جهان، شرمنده و سیه روی باشند. آری این است
سرنوشت بصره و چنین است آینده ی شوم شما که راه پاکان را انتخاب
نمی کنید و تصمیم انسان شدن ندارید!

فرزندم حسن، چهار مطلب از اخلاق و صفات بارز انسانیت را با
چهار عمل نیک از من بیاموز و به کار ببنـد و اطمینان داشته باش
که از کاربـرد آنها هیچ گاه در زنـدگی ضـرر و زیـانی متـوجه ی تـو
نخواهد شد:
تو سودی رساند به زیان تو اقدام می کند.
داشته باشی، خود را از تو پوشیده دارد.
به ارزان ترین قیمت ها خواهند فروخت.
بود که دور را به تو نزدیک و نزدیک را دور خواهند نمود.

روزی عقیل ابن ابی طالب در حضور معاویه و عده ای از درباریانش
که همگی از دشمنان کینه توز و سرسخت علی ابن ابی طالب بودند
داستان آهن گداخته را شرح داد؛ به طوری این عمل امام در آنها اثر
گذاشت که چشمان همه ی آن از خدا بی خبران پر آب شد.
معاویة ابن ابوسفیان بی اراده گفت: دیگر مادر گیتی فرزندی
مانند علی به وجود نخواهد آورد!

علی می گفت: به خدا مایلم بیشتر ایام آسایش و استراحتم بر
خارهای جان سوز بیابان سپری شود و همه ی شب بر آن بستر
جگرخراش خواب به چشمم راه نیابد؛ و حاضرم مرا با غل و زنجیر روی
همان خارها بکشند ولی به هیچ وجه راضی به شکستن دلی و
پریشان نمودن خاطری با عمل و کردار خود نیستم.
چگونه می توانم با دامنی آلوده و وجدانی ناراحت به دیدار خداوند
نائل شوم؟! از روز بازخواست و حضور در محضر عدل الهی می ترسم!
من و ظلم؟! علی و ستمکاری؟! باور کردنی نیست، مگر ما همگی
یکی پس از دیگری در تنگنای گور نمی خوابیم؟! و به محض بستن
چشم از این جهان، در محضر عدل الهی چشم بازنخواهیم کرد؟! پس
برای چه کسی با مال دیگران قصر بسازم و زر روی زر نهم؟!

برادرم عقیل که پیرمردی نابیناست فرزندانش را با آن صورت هایی
که از شدت گرسنگی و ضعف نیلگون شده بودند به شفاعت نزد من
آورد تا شاید حس ترحم و عاطفه ی برادری مرا تحریک کند و بتواند یک
کیسه گندم بیش از مستمری دیگران از بیت المال دریافت کند.
نمی توانم شرح ناله ها و فقر و تهی دستی او را که با زبانی تضرع آمیز
برای من بیان می نمود را به زبان بیاورم و به شما بگویم که با چه
خونسردی و بی اعتنایی به حرف های او گوش می دادم ولی او از
سکوت من این نتیجه را گرفت که ممکن است دینم را به دنیای او
بفروشم و برای آسایش برادرم، در مال دیگران دست خیانت دراز کنم!
تا روزی آهنی را در آتش سرخ نمودم و به انتظار عقیل نشستم.
همین که او به نزدم آمد و در باره ی گرفتاری و بدبختی خودش صحبت
را به میان آورد و استحقاق خودش را عذر موجهی برای خیانت من به
بیت المال بیان کرد، آن تکه آهن سرخ شده را به جای زر در دستش
نهادم، چنان فریاد زد که تصور کردم در همین زمان قالب تهی خواهد
کرد، مانند شتری که در مسلخ خون خودش می غلتد عربده های
جانخراشی می کشید.

گفتم ای عقیل مادرت به عزایت بنشیند تو از حرارت موقتی آهنی
این طور فریاد می کشی و تحمل درد و سوزش آن را نداری، من چگونه
آتش جاودانه ای که ایجاد شده از خشم الهی است را تحمل کنم؟!
به خدا اگر حکومت دنیا را با تمام ثروت و جاه و جلالی که در آن است
به من دهند تا در مقابل آن پوست جویی را از دهان موری به ظلم و
ستم بگیرم هرگز نمی پذیرم. دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در نظر
من به اندازه ی آزردن و متأثر نمودن موری ارزش ندارد. علی را با لذات
ناپایدار و زودگذر دنیا چه کار؟!
برای آدمیان آمیزش و دوستی و تفاهم، نعمت بزرگی است. امام
علی در این باره می گوید: الفت و دوستی است که مردم قادرند در
سایه ی آن راه بروند و در پناه آن منزل کنند و نعمتی است که کسی
ارزش آن را نمی داند، چون هر قیمتی بر آن گذارند بیشتر از آن ارزش
دارد و از هر چیز گرانبهایی باارزش تر است. یکدیگر را یاری کنید تا
صلح پایدار بماند، چون در زمان صلح است که شهرها آباد و بدون ترس
و بیم می باشد و از جنگ بپرهیزید که جنگ، ظلم است و ظلم بر
بندگان خدا ناپسند است. اگر جنگ برای دادخواهی مظلوم از ظالم
و پس گرفتن حق غصب شده و ثروت غارت شده و عرض و خون پایمال
شده باشد از اقدام بدان چاره ای نیست؛ مشروط بر آن که برای حفظ
صلح و سازش، نهایت کوشش شده و راهی جز جنگ باقی نمانده
باشد.
اگر جنگجویی خود را صاحب حق می داند و با اندک مبارزه ای
توانست حق خود را به کرسی نشاند باید فورا" دست از جنگ بکشد.

صلح طلبی امام علی و سعی و کوشش او در این راه تا لحظاتی
قبل از شروع جنگ، مورد تایید دوست و دشمن است. در جنگ جمل
ابتدا علی جنگ را آغاز نکرد و زمانی فرمان شروع نبرد را داد که بر اثر
تیراندازی دشمن سه تن از یاران او کشته شدند و در آن وقت هم
سه بار خدا را شاهد گرفت.
بارها علی می گفت: جنگ شرّ است و خیری که از شر عاید
مردم گردد خیری است به دست آمده از شر و ارزش ندارد. علی
به هر وسیله ای که ممکن بود سعی می کرد این شر را دفع کند
و اصلاح امور مردم را بدون جنگ آرزو داشت.
اما در باره ی جنگ با معاویه گفت: این کار را از بالا تا پایین آن
بررسی نمودم و دیدم یا باید کافر شد و یا جنگ کرد!
هر زمان که دشمن، علی را به صلح دعوت می کرد بدون لحظه ای
درنگ، با میل و رغبت، و علاقه ای تام و تمام می پذیرفت. می گفت:
در صلح لشکریان آسوده اند و اندوه مردم کمتر است و امنیت و
راحتی در شهرها شایع تر است.

امام به همان اندازه که از دروغ گفتن متنفر بود، از پیمان شکنی
بیزاری می جست و می گفت: وفای به عهد با راستگویی توأم است.
من سپری بهتر از آن که جان انسان را محفوظ نگهدارد نمی شناسم.
هر کس بداند بازگشتش به چه خواهد بود پیمان را محفوظ می دارد و
هیچ گاه پیمان شکنی نکند. ما در زمانی زندگی می کنیم که بیش تر
مردم، پیمان شکنی را زرنگی می دانند و افراد نادان هم آن را حُسن
تدبیر می خوانند. اگر بین خود و دشمنت پیمانی بستی و چیزی بر
عهده گرفتی بر سر پیمانت بایست و تعهد آن را قبول داشته باش و به
پایان برسان و تا پای جانت از خیانت دوری کن و عهدشکن مباش و
دشمن را فریب مده.

آیا علی ابن ابی طالب حتی در میدان جنگ، در برابر کسانی که
تشنه ی خون او بودند، بردباری و صبر نداشت؟ و آنان را با سینه ای
فراخ و صورتی باز به سوی فضیلت نمی خواند؟ آیا آنان را با مهر و
عاطفه در آغوش نمی گرفت؟ و سپس مانند برادری، آنان را مورد
بازخواست و گله قرار نمی داد؟ و همچون درختی استوار، در قبال
دیوانگی بادهای تند، در برابر آزار آنان صبر و حوصله به کار نمی برد؟

آیا سراسر زندگی علی، یک سلسله پایداری و استواری در برابر
توفان هایی نبود که از هر گوشه ای به سوی او رو آورده بودند؟ آیا
زندگی وی یک رشته بردباری و نستوهی در قبال مصیبت ها و
دردهایی نبود که از هر طرف به او یورش می آوردند؟ و آیا هوس های
اشراف و سودپرستان نبود که همراه دنیا، بر او پشت کرده بودند و
می خواستند که نیکی ها و فضائل انسانی را از او سلب کنند و او
در پرتوی صبر و شکیبایی در ایمان خود، همچون کوهی پایدار در
برابر توفان ها، محکم و استوار بود؟ آیا او همیشه این سخن را تکرار
نمی کرد: «آن کسی که ایمان ندارد، صبر و شکیبایی ندارد ...»؟

در مکتب امام علی فضیلت صبر، مفهوم دیگری هم داشت و آن
این که انسان از مصیبتی که بر او وارد شده، ناله و فریاد برپا نکند
و در واقع، درد خود را افزایش ندهد، بلکه تنها به وسیله ی صبر و
بردباری است که می توان زشتی و ناراحتی را، از هر طرفی که
آمده است، دفع کرد: «مصیبت و اندوهی که وارد می شود، یکی
است و اگر به خاطر آن بی تابی و ناشکیبایی به خرج دهید، آن
مصیبت دو تا می شود ... و برای سختی ها و رنج ها پایانی است
و بی شک درد و رنج هر کسی سرانجام خاتمه خواهد یافت، و
انسان عاقل کسی است که اگر دچار یک ناراحتی و گرفتاری شد،
آن را به دست فراموشی می سپارد تا مدت آن به سر آید، زیرا
کوشش برای از بین بردن آن، پیش از سرآمدن مدت طبیعی، بر
ناراحتی ها و گرفتاری ها می افزاید.»

البته اهل خرد آگاهند که امام علی نه تنها در برابر مسائلی که
دوست نمی داشت شکیبا و بردبار بود، بلکه در قبال چیزهایی هم
که دوست می داشت، خویشتن دار و شکیبا بود و وضع او در این
زمینه، همچون وضع فیلسوف یونان ــ سقراط ــ است.
و در این مورد است که فلسفه ی حقیقی صبر و شکیبایی و
مفهوم کامل و ارزش بزرگ آن، روشن و آشکار می گردد و مولا این
عقیده ی خود را با سخنی کامل و جامع چنین بیان داشته است:
«صبر و شکیبایی دو نوع است: صبر در برابر چیزی که
نمی پسندید و شکیبایی در قبال آنچه دوست می دارید.»!
سقراط در میدان جنگ، شجاع و با شهامت بود تا آنجا که اگر جنگی
را ضروری و یا مطابق با حق می دانست، از مرگ در راه آن باکی
نداشت. او از گرفتاری ها و مصائبی که در نتیجه ی جنگ برای او پیش
می آمد نمی هراسید، و در واقع اگر وظیفه ایجاب می کرد که او کشته
شود، در حساب او برای زندگی ارزشی باقی نمی ماند.
تاریخ جنگ های یونان برای او پیروزی های بی شماری را ثبت کرده
است که مهم ترین آنها دو جنگ «بوتیدیه» و «دیلیوم» بود. او در این دو
نبرد جوانمردی های گوناگون و قهرمانی های مردانه ای از خود نشان
داده است که نظیر آنها را کمتر می توان یافت و بسیار دیده شد که او
زندگی خود را در معرض نابودی قرار داده و به تنهایی به قلب صفوف
دشمن فرو رفته تا یک زخمی و مجروح را از این طرف یا آن طرف، نجات
دهد.

اما علی ابن ابی طالب؟ نام او در جایی برده نمی شود مگر آنکه در
ذهن گوینده و شنونده، شهامت قهرمانانه و بی نظیر او جلوه کند. و
البته این بی انصافی است که ما در این زمینه، قهرمانی از قهرمانان
بزرگ تاریخ را با علی ابن ابی طالب مقایسه کنیم.

و شاید صفات و خصال قهرمانانه ی موجود در علی ابن ابی طالب و
سقراط فقط به این جهت تا این پایه همانندی دارند که سرچشمه ی
آنها در هر دو مرد، یکی بوده است؛ چنان که هدف نهایی آنها نیز یکی
بوده است. پس در واقع، این چنین شجاعت و این چنین جوانمردی ها،
با این شکل یگانه و بی مانند، در کسی گرد نمی آیند مگر این که افق
اندیشه ی وی خیلی بلند و متعالی باشد و اوج روحی او به مرتبه ای
برسد که در راه حق و نیکی، از استقبال خطر یا مرگ نترسد.

پس دریافتیم که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را
داشته باشد؛ آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل
نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با
خودفراموشی.
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است،
مایه ی روشنایی دل است، مایه ی آرامش روح است، موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است. باعث بیداری و آگاهی و
هوشیاری انسان است. امام علی در نهج البلاغه می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا می کند
و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
در باب اثر عبادت در بازیابی خود باید بگوییم: به همان نسبت که
وابستگی و غرق شدن در مادیات، انسان را از خود جدا می کند و با
خود بیگانه می سازد، عبادت انسان را به خویشتن باز می گرداند.
عبادت به هوش آورنده ی انسان است، بیدار کننده ی انسان است.
عبادت، انسان غرق شده و محو شده در اشیا را مانند نجات غریق
از اعماق دریای غفلت ها بیرون می آورد.
در عبادت و در پرتوی یاد خدا است که انسان خود را آنچنان که
هست می بیند؛ به نقص ها و کسری های خود آگاه می گردد، از بالا
به هستی و حیات و زمان و مکان می نگرد؛ و در عبادت است که
انسان به حقارت و پستی آمال و آرزوهای محدود مادی پی می برد و
می خواهد خود را به قلب هستی برساند.
وقتی می گوییم «علی» حیاتی پس از مماتش آغاز کرد، یعنی تشیع،
مذهبی که به نام او در تاریخ اسلام نامیده شد، یعنی نهضتی،
شخصیت هایی، نبوغ هایی و دل هایی که برای علی و به نام علی و در
راه علی در تاریخ تجلی کردند، یعنی تاثیر شخصیت علی و راه علی و
اسلام علی در تاریخ اسلام و بخصوص در تاریخ ما ایرانی ها، همه حیاتی
بود که پس از مرگ علی آغاز شد. ما ایرانی ها در مسئله ی تشیع و
محبت علی دارای جایگاه و موقعیت خاصی هستیم. در این مسئله
بسیاری از حرف ها و نظریات متناقض زشت و زیبا چنان مخلوط و در هم
شده که شناختن و تشخیص خوب و بدش برای ما بسیار مشکل و البته
بسیار فوری و حیاتی و ضروری است.

یکی از اتهاماتی که برخی دانشمندان اروپایی و علمای اهل تسنن،
متفقا" به تشیع می زنند این است که می گویند: « تشیع عبارت است
از مذهبی که ایرانی ها به نام اسلام ساختند، تا در پوشش تشیع
بتوانند سنت های ملی و قومی خوذ را حفظ کنند و به نام تشیع،
اسلام را از بین ببرند». بنابراین به نظر آنها تشیع عبارت بود از پناهگاهی
که عنصر ملی و نژادی ایرانی ها در درون آن، خود را از هجوم دین اسلام
و حمله ی عرب مصون می داشتند و چنین نتیجه می گرفتند که خود به
خود تشیع ساخته ی تمایلات و مصالح و عقاید ایرانی در برابر اسلام و
در درون اسلام است.
این یک نظریه ی بسیار رایج است و متأسفانه کیفیت تلقی عوام ما
و کیفیت تجلی تشیع موجود در میان ما می تواند بهانه های فراوانی
به دست کسانی که چنین نظریه ای را علیه تشیع و علیه ما اختراع
کرده اند بدهد و مصداق های فراوان پیدا کند و بالنتیجه ثابت کنند که
تشیع چنان که آنها می بافند و اتهام می زنند، ساخته ی قوم ایرانی
است و با خصوصیات قومی و نژادی و تاریخی ایرانیان ساخته شده و
با اسلام هماهنگ و منطبق نیست. بنابراین امروز ما بیش از هر زمان
دیگری محتاج به شناختن علمی و دقیق تشیع حقیقی و بنیان گذار
آن، علی هستیم.

بزرگترین عاملی که ما را از دست یافتن به سرچشمه ی نخستین
حقیقت بازمی دارد، جنگ بی سرانجام میان دو گروه متقدمِ منجمدِ
کهنه پرستِ سنت گرا از یک طرف و نسل جوانِ روشنفکرِ تحصیل
کرده ی متفکر از طرف دیگر می باشد. متأسفانه این جنگ تمام
قشرهای این اجتماع یعنی همه ی طبقات فرهنگی و معنوی و مذهبی
ما را در همه ی سطوح فراگرفته است. گروه متقدم منجمد از بسیاری
از عقاید موروثی مخلوط با عناصر مذهبی مختلف و رنگارنگی که از
مذاهب اسراییلی و زرتشتی و فلسفه ی یونان و حتی خرافات بابلی
به هم مخلوط شده و در طول تاریخ، بافت منجمد و راکدی را به نام
یک فرقه ساخته، به نام «شیعه»، دفاع کرده و سخن می گویند و
می خواهند به نسلی که هرگز استعداد پذیرفتن چنین بافتِ منجمدِ
کهنه ای را ندارند، تحمیل کنند و چون زیر بار نمی رود، فریاد برمی آورند
که «این نسل از دین روی گردان است! این جوان ها فاسدند! و به
آهنگ دیگری می رقصند!» و نسبت به حقیقت و فضیلت گرایشی
ندارند!»

من به عنوان یک فرد که با این نسل تماس مستقیم و مداوم دارم
و داشته ام، احساس می کنم و اقرار می نمایم و هزاران دلیل و قرینه
دارم که شاید در هیچ زمانی نسل جوان متفکر ما برای دست یافتن به
آن حقیقت راستین و برای شناختن واقعیت مذهب خویش و آن حقیقت
پنهان شده در طول تاریخش، که «اسلام» است، به اندازه ی امروز
احساس تشنگی و ابراز نیاز نکرده و هیچ وقت این حلقوم ها این همه
تشنه ی آشامیدن آبی که از سرچشمه ی نخست حقیقت تشیع و
اسلام می جوشد، باز نبوده است. امروز یک کتاب خوب مذهبی که
حرف تازه ای در باره ی دین داشته باشد، بیش از هر کتاب دیگری مورد
استقبال نسل جوان قرار گرفته و خواننده دارد. پس فریاد «وااسلاما» از
این رو بلند است که نیاز این نسل و کیفیت تفکر و تلقی این نسل
شناخته شده نیست. نسلی که با مدرن ترین اندیشه های امروز، کم
و بیش آشناست و مکتب های فلسفی از هر طرف به مغزش هجوم
می آورد و در سطح امروز علم جهان قرار گرفته و نسلی است که در
رشته های گوناگون علمی و ادبی و فکری در سطح بالایی تحصیل
می کند؛ و نمی تواند در حد یک مذهب ارثی تقلیدی تعبدی راکد پایین
بیاید!
علی پس از مرگش، و پس از پایان حیات این جهانی اش، در تاریخ
ما و تاریخ جوامع اسلامی و حتی تاریخ بشریت، حیاتی بارور و موثر و
بسیار زنده داشته است. یعنی پس از گذراندن شصت و چند سال
حیات این جهانی اش، زندگی معنوی اش را ادامه داده و حیات پس از
مماتش آغاز شد. البته وقتی می گوییم «علی»، تنها به عنوان یک
فرد و یک شخص نیست، گاه علی را به عنوان یک فکر، و یک ایمان، و
یک مذهب به کار می برم و مسلما" از کیفیت تعبیرم متوجه خواهید
شد.

در اینجا علی مانند همه ی وجوه دیگرش یک امتیاز خاص دارد و آن
اینکه این انسان بزرگ، همان طور که در همه ی ابعاد و خصوصیات
انسانی اش و حتی در زندگی داخلی و دوره ی کودکی اش برجسته
و ممتاز است، و فرزندانش منحصر به خودش می باشد، و زندگی
کردنش، شکستش، پیروزی هایش، جنگ هایش، تحملش، سکوتش،
سخنش، ایمانش، و رنج هایش، همه خاص خود او، و بی نظیر و
بی شبیه است؛ زندگی پس از مرگش هم خاص خودش است.

نمی گویم که همه ی انسان ها، با مرگشان می میرند؛ نه ...
انسان هایی در تاریخ هستند که پس از مرگشان، زندگی شان ادامه
پیدا کرده و با مرگ بدنشان، وجودشان و شخصیت شان و اندیشه شان
نمرده و ادامه یافته است، اما علی یک امتیاز بزرگ دارد و آن این که
زندگی پس از مرگش موثرتر، عمیق تر، دامنه دار تر و زنده تر از دوران
کوتاه زندگی پیش از مرگش بوده است؛ زیرا تکامل جامعه ی بشری،
تکامل اندیشه و فرهنگ و از میان رفتن موانعی است که در برابر
درخشش شخصیت علی ایستاده بودند؛ همچون خودخواهی ها،
خصومت های فردی، خصومت های طایفه ای دوران جاهلیت و ...
این ها موانعی بود که زندگی علی را محدود می کرد، اما زندگی
پس از مرگش، قرن به قرن، و نسل به نسل، گسترش بیشتر و دوام
و تاثیر عمیق تر و پرشکوه تر داشته است. به خاطر اینکه اسلام از
چارچوب محدود اندیشه ی عرب و از چارچوب محدود جامعه ی قبایلی
و بدوی عرب جاهلی بیرون آمد و وارد جامعه هایی که دارای فرهنگ
گسترده و تمدن پیشرفته بودند گردید و مسلما" ملت ها و تمدن هایی
که وارد اسلام شدند، از نظر شناختن فضایل عظیم انسانی علی،
شایستگی بیشتری داشتند. از این روست که هر چه از مرگ علی
بیشتر می گذرد، زنده تر می شود و زنده تر خواهد شد؛ زیرا بشریت
به میزانی که در تمدن و زندگی و رفاه اقتصادی و علم و قدرت مادی
پیشرفت کرده، از معنویت دورتر شده و محروم تر مانده است، و این
نیازی است که امروزه و در این قرن، انسان به شدت احساس می کند
و این نیازها هر چه شدیدتر شود و انسان امروز هر چه خود را به
داشتن و شناختن انسان متعالی، انسان معنوی، مظهر فضایل بزرگ،
نیازمندتر احساس کند؛ به شناختن «علی» نیازمندتر خواهد بود و
فضایلی را که اعراب جاهلی در جامعه های بدوی و حتی جامعه های
متمدن بعدی در چهره ی او و در روح پرشکوه او نتوانستند ببینند،
خواهند توانست شناخت.

شمایی که از دست عدالت فریادتان بلند می شود، حتما" از ظلم
رنج بیشتری خواهید برد. اگر شربت گوارای عدل و داد با آن همه
شیرینی در ذائقه ی شما ناپسند آید، زهر ناگوار و تلخ ظلم و ستم
هزار مرتبه برایتان ناگوارتر خواهد بود. از دولت ما چیزی بالاتر از عدل و
داد انتظار نداشته باشید.
علی، زمین به دست آمده به سبب خویشی و نزدیکی با خلیفه را
غصب می شمرد و هر بهره و فایده ای هم که از آن زمین به دست
آورده بودند همه را غصب شده می داند.
مردم علی را خوب می شناختند و می دانستند زمانی که به کاری
اراده نماید هیچ کس و هیچ چیز قادر به جلوگیری و بازداشتن او از
انجام آن مهم نخواهد بود. ثروتمندان و صاحبان زور و زر روی به فرار
نهادند و به دشمن او پیوستند و علی هم از این فرار و پیوستن آنان به
بیگانگان بیمی به خود راه نمی داد، چون مقصدش حق بود و میزانش
عدالت؛ و این از بیاناتش کاملا" مشهود بود: ای مردم آنان که از بین
شما دنیا آنان را در خود فرو برده و کشتزارهای بسیار به دست آورده اند
و بر اسبان تیزرو نشسته اند و کنیزکان ماهرو گرفته اند، اگر من آنان را
از این لذت ها دور سازم و حق آنان را که خودشان می دانند چه اندازه
است به آنان بدهم، نزد خودشان نگویند فرزند ابوطالب ما را از حق
خودمان محروم کرد! و هر یک از یاران رسول خدا از مهاجر و انصار که
درک حضور ایشان را نموده اند و بدین جهت برای خود فضیلت و رجحانی
قائل هستند باید بدانند که برتری آنان فردا نزد خدا است و امروز بنده ی
او می باشند، مال هم متعلق به اوست و هر کس به اندازه ی کارش از
آن مال بهره مند می شود.
خودیابی با خدایابی همراه است. محال است انسان بتواند خود را
جدا از علت و آفریننده ی خود به درستی درک کند و بشناسد. علت
واقعی هر موجود، مقدم بر وجود اوست؛ از خودش به خودش نزدیکتر
است.
وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الورید (ق / 16)
عرفا نیز روی این مطلب تکیه ی فراوان دارند که معرفة النفس و
معرفة الله از یکدیگر جدا نیست. شهود کردن نفس آنچنان که هست،
که به تعبیر قرآن «دم الهی» است؛ ملازم است با شهود ذات حق.
که باشم من؟ مرا از من خبر کن! چه معنی دارد اندر خود سفر کردن؟
خود را شهود کردن، هرگز از شهود خالق جدا نیست و این است معنی
جمله ی پیامبر که: من عرفَ نفسهُ عرفَ ربَّهُ؛ و این است معنی
سخن علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه که وقتی از ایشان سوال
می شود: آیا پروردگار خود را دیده ای؟
می گوید: آیا چیزی را که نمی بینم عبادت می کنم؟! آنگاه شرح
می دهد که او هرگز با چشم دیده نمی شود ولی دلها با ایمان های
واقعی شهودی او را درک می کنند.
نکته حیرت انگیزی که از تعبیرات قرآن درک می شود این است که
انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد؛ آنگاه
خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را
فراموش نکند؛ خدا را فراموش کردن ملازم است با خودفراموشی.
مولانا می گوید:
گر میان مشک تن را جا شود
وقت مردن گند آن پیدا شود
مشک را بر تن مزن، بر جان بمال
مشک چبود؟ نام پاک ذوالجلال
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است؛
مایه ی روشنایی دل است؛ مایه ی آرامش روح است؛ موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است؛ باعث بیداری و آگاهی و
هشیاری انسان است.
امام علی در نهج البلاغه در این باره می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا
می کند و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
تو عمر خودت را کرده ای و از نشاط جوانی و بهار زندگانی علامتی و
نشانی در تو دیده نمی شود. پیکری لاغر و ضعیف داری که امروز و فردا
در بستر خاک قرار می گیرد، با این وضع شایسته نیست که سرنوشت
جهانی را فدای هوس اطرافیان و شهوات خانواده ات سازی و گروهی
نالایق را به ناموس و مال مردم مسلط گردانی!

من از آن روز می ترسم که موی سپیدت به دست ملت که برای
گرفتن انتقام از آستین بدر آمده به خونت آغشته شود و در روز قیامت
با کفنی که با خون تو و خونابه ی دل های مستمندان رنگین است
قدم در محیط حساب و محاکمه گذاری. آیا هیچ فکر کرده ای که در آن
روز چه جوابی به خدای خودت خواهی داد؟!
تو را می کشند! ولی باید بگویم کشتن خلیفه برای مسلمانان بسیار
گران تمام خواهد شد، زیرا خون تو سرچشمه ی سیل و آشوبی در
جهان می شود که تا دامنه ی محشر، جنگ و برادرکشی بین مسلمانان
برپا می گردد. باید بدانی که دامن تو از گناه این آشوب پاک نخواهد
ماند، زیرا که این شورش و آشوب، مرکزش در خانه ی ظلم آباد
تو بوده!

پیشوایی مردم مسئولیتی بسیار سنگین و خطرناک و دقیق است
که باید در کمال دقت و احتیاط اجرا شود. کوچک ترین آزاری که در
دورافتاده ترین نقاط کشور از دست عمّال تو بر دیگران وارد شود، اولین
مسئولیت متوجه تو می باشد، زیرا آن حاکم و کارگزار در حقیقت دست
توست که به نیروی خلافت در همه جا دراز شده، ولی به جای تأمین
آسایش مردم و انجام وظیفه، آسایش آنان را سلب می نماید.
به یاد داشته باش که پیامبر فرمود: پادشاهان ستمکار و هوسران را
در روز رستاخیز با قیافه ای زننده و وحشتناک در محکمه ی عدل الهی
حاضر می کنند و آن مگسانی که به دور شیرینی قدرتش در گردش
بودند دیگر اطراف او دیده نمی شوند و به شدیدترین عذاب که پایانی
ندارد گرفتار می شود.

یکی از اصول اخلاقی و بارز علی ابن ابی طالب سادگی و دوری او از
هر نوع تکلف بود. می گفت: بدترین افراد کسی است که برای او انسان
در رنج و دشواری افتد. می گفت: اگر مؤمنی برای برادر دینی خود تکلف
داشته باشد، از او دوری گزیده است.
چنان این صفت سادگی با او عجین شده بود که گفته های سودجویان
و تملّق چاپلوسان در او اثر نمی کرد و این گروه از مردم، او را سنگدل و
متکبر می خواندند در حالی که نه سنگدل بود و نه متکبر، بلکه فردی بود
بی ریا و ساده!
علی از مردمان پر طمع و ریاکار، بیزار بود و در نتیجه هنگام خلافتش با
افرادی که دچار بیماری طمع و حرص بودند و با ریاکاران حرفه ای کارش
به همان مرحله ای رسید که می دانید.
صراحت بیان و سادگی، سرشت و خوی مردم اصیل و بزرگ
است و در علی این صفت در حد اعلا وجود داشت زیرا سادگی با دیگر
صفات او چون مردانگی و شجاعت و صراحت و راستی و صفا درآمیخته
و یکی شده بود.
از گفتار اوست که: از خودپسندی بپرهیز و بدان؛ خودپسندی صفتی
ناستوده و آفت عقل است.
افراد سودجو و طمع کار که او را خودپسند و متکبر می پنداشتند،
برای آن بود که علی با آنان سر سازش نداشت.
نقل می کنند که روزی مقداری خرما خریده بود و آن را در دستمال
بزرگی ریخته بود و بر دوش خود گرفته به منزل می برد که عده ای او
را دیدند و تقاضا کردند که آن را به ما بده تا برایتان به منزل بیاوریم؛
حضرت در نهایت سادگی و بی تکلفی پاسخ داد: رییس خانه به بردن
این بار سزاوارتر است.

نهج البلاغه نیز به تأسی از قرآن، مردم را به دو دسته ی اهل دنیا
و اهل آخرت تقسیم می کند. در خطبه ی 32 خودِ اهل دنیا را نیز به
چهار گروه تقسیم می کند:

گروه اول مردمی آرام و گوسفندصفت هستند و هیچ گونه تباهکاری
ــ البته به صورت زور و تظاهر و نه به صورت فریب و زیرپرده ــ از آنها
دیده نمی شود. دلیلش هم آن است که عُرضه اش را ندارند؛ آرزویش
را دارند اما قدرتش را ندارند.
گروه دوم، هم آرزویش را دارند و هم همت و قدرتش را؛ دامن به کمر
زده، پول و ثروت گرد می آورند یا قدرت و حکومت به چنگ می آورند و یا
مقاماتی را اشغال می کنند و از هیچ تباهی و فسادی کوتاهی
نمی کنند.
گروه سوم، گرگانی هستند در لباس گوسفند! جوفروشانی هستند
گندم نما! اهل دنیا، اما در سیمای اهل آخرت! سرها را به علامت قدس
فرو می افکنند، گام ها را کوتاه برمی دارند، جامه را بالا می زنند، در
میان مردم آنچنان ظاهر می شوند که اعتمادها را به خود جلب کنند و
مرجع امانات مردم قرار گیرند.
گروه چهارم در حسرت آقایی و ریاست به سر می برند و در آتش این
آرزو می سوزند اما حقارت نفس، آنان را خانه نشین کرده است و برای
اینکه پرده روی این حقارت بکشند به لباس اهل زهد در می آیند.

امام این چهار گروه را علی رغم اختلافاتی که از نظر برخورداری و
محرومیت، و از نظر سبک و روش، و از نظر روحیه و منش دارند، جمعا"
یک گروه می داند؛ اهل دنیا، چرا؟ برای این که همه ی آن ها در یک
خصیصه مشترک اند و آن این که همه ی آنها مرغانی هستند که به
نحوی مادیات دنیا آنها را شکار کرده و از رفتار و پرواز انداخته است.
انسان هایی هستند اسیر و برده.
در پایان خطبه به توصیف گروه مقابل، یعنی اهل آخرت می پردازد و
می گوید:
بد معامله ای است که شخصیت خود را با جهان برابر کنی و برای
همه ی جهان ارزشی مساوی با انسانیت خویش قائل شوی. جهان
را به بهای انسانیت خویش بخری.
مسئله، مسئله ی قربانی شدن انسانیت انسان است، که به هیچ
قیمتی نباید از دست برود!
علی ابن ابی طالب به فرزندش وصیت می کند:
نفس خویش را از آلودگی به پستی ها گرامی بدار، که در برابر آنچه
از خویشتن خویش می پردازی بهایی نخواهی یافت.

و امام صادق نیز در این باره سخنی دارد که:
همانا با خویشتن گرانبها و انسانیت گرانقدر خودم در همه ی هستی
تنها یک چیز را قابل معامله می دانم و آن پروردگار است. دیگر در همه ی
ماسوا بهایی که ارزش برابری داشته باشد وجود ندارد.
امام سجاد نیز در پاسخ به این پرسش که «چه کسی از همه ی
مردم بهتر است؟» می گوید: آن کس که همه ی دنیا را با خویش برابر
نداند.
از تعمق در قرآن و نهج البلاغه و سخنان دیگر ائمه در می یابیم که
اسلام، ارزش جهان را پایین نیاورده، بلکه ارزش انسان را بالا برده است؛
اسلام، جهان را برای انسان می خواهد نه انسان را برای جهان! هدف
اسلام، احیای ارزش های انسان است نه بی اعتبار کردن ارزش های
جهان.
ناصرخسرو می سراید:
تیز نگیرد جهان، شکار مرا
نیست دگر با غمانش کار مرا
لاجرم اکنون جهان شکار من است
گرچه همی داشت او شکار مرا
گرچه همی خلق را فکار کند
کرد نیارد جهان، فکار مرا
جان من از روزگار برتر شد
بیم نیاید ز روزگار مرا
فایده ی دیگر زهد و ترک لذت گرایی، برخورداری از مواهب روحی و
معنوی است. تا انسان از قید و بند هواپرستی آزاد نگردد و تا طفلِ
جان از پستان طبیعت گرفته نشود و تا مسائل مادی از صورت
هدف خارج نشود و به صورت وسیله درنیاید، سرزمین دل، برای
رشد و نمو احساسات پاک و اندیشه های تابناک و عواطف ملکوتی
آماده نمی گردد.

حق پرستی به معنی واقعی کلمه، یعنی شور محبت و خدمت حق
را داشتن و با یاد او مأنوس بودن و از پرستش او لذت بردن و در حال توجه
و حضور دائم بودن، با خودپرستی و لذت گرایی و در اسارت زرق و برق
مادیات بودن به هیچ وجه سازگار نیست. نه تنها خداپرستی مستلزم
نوعی زهد است، هر عشق و پرستشی مثل وطن دوستی، یا پای بندی
به یک مسلک و مرام هم، مستلزم نوعی زهد و بی اعتنایی به شئون
مادی است.

عشق ها و پرستش ها برخلاف علم ها و فلسفه ها، چون سر و
کارشان با دل و احساسات است، رقیب نمی پذیرند. هیچ مانعی
ندارد که یک نفر عالم یا فیلسوف، بنده ی درهم و دینار باشد و به
موقع فکر و اندیشه ی خود را در مسائل فلسفی و منطقی و طبیعی
و ریاضی به کار اندازد؛ ولی امکان ندارد که قلب چنین فردی، کانون یک
عشق مثل انسان دوستی و یا عشق به یک مرام و مسلک بوده باشد،
تا چه رسد به اینکه بخواهد کانون عشق الهی باشد و از عشق خدا
برافروخته گردد و محل نزول اشراقات و الهامات خدایی گردد. پس خانه ی
دل را از تعلقات مادی خالی و فارغ نگه داشتن و بت های سیم و زر را
از کعبه ی دل فرود آوردن و شکستن، شرط حصول کمالات معنوی و
رشد شخصیت واقعی انسانی است.

البته هرگز نباید آزادی از بندگی سیم و زر و بی اعتنایی به آنچه
قابل تبدیل به پول است را با رهبانیت و ترک مسئولیت ها و شانه
خالی کردن از زیر تعهدات اشتباه گرفت، بلکه مسئولیت و تعهد،
تنها در پرتو چنین زهدهایی است که حقیقت خویش را باز می یابند
و دیگر لفظ توخالی و ادعای بی پشتوانه نمی باشند همچنان که
در علی ابن ابی طالب این دو ــ زهد و احساس مسئولیت ــ یک جا
جمع بود؛ امام، اول زاهد جهان بود و در عین حال حساس ترین
قلب ها را نسبت به مسئولیت های اجتماعی در سینه داشت. او از
طرفی می گفت: علی را با نعمت و لذت ناپایدار چه کار؟ و از طرف
دیگر، برای یک بی عدالتی کوچک و یا به خاطر فردی محروم، شب
خوابش نمی برد. او حاضر نبود با شکم سیر بخوابد مبادا در اقصی بلاد،
افرادی گرسنه باشند.
میان آن زهد و این حساسیت، رابطه ی مستقیم بود. علی چون
زاهد و بی اعتنا و بی طمع بود و از طرف دیگر قلبش از عشق الهی
مالامال بود و جهان را از کوچک ترین ذره گرفته تا بزرگ ترین ستاره،
یک واحد مأموریت می دید، این چنین نسبت به حقوق و حدود
اجتماعی حساس بود. در صورتی که اگر فردی لذت گرا و منفعت
پرست بود، محال بود این چنین شخصیت مسئول و متعهدی پیدا کند.
گرایش انسان به زهد، ریشه در آزادمنشی او دارد. انسان، بالفطره
میل به تصاحب و تملک و بهره مندی از اشیاء دارد ولی آنجا که می بیند
اشیاء به همان نسبت که در بیرون او را مقتدر ساخته، در درون ضعیف و
زبونش کرده و مملوک و برده ی خویش ساخته است، در مقابل این
بردگی طغیان می کند و نام این طغیان «زهد» است.
عرفا و شعرای ما از حریت و آزادی و آزادگی، بسیار گفته اند؛ حافظ
شیرین سخن، خود را غلام همت آن می داند که در زیر این چرخ کبود
از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است؛ او در میان همه ی درختان تنها به
حال «سرو» رشک می برد که «از بار غم آزاد آمده است».
آزادی و آزادگی، چیزی بیشتر از دلبستگی نداشتن می خواهد. زیرا
رشته هایی که آدمی را وابسته و ذلیل و ضعیف و عاجز و زبون می سازد،
تنها از ناحیه ی قلب و تعلقات قلبی نیست؛ خوگیری های جسمی و
روحی به شرایط اضافی و مصنوعی که ابتدا برای زیباتر کردن و رونق
بخشیدن به زندگی و یا برای کسب قدرت و قوت بیشتر به وجود می آید
و بعد به شکل یک اعتیاد و طبیعت ثانیه درمی آید، هرچند مورد علاقه ی
قلبی نباشد و بلکه مورد نفرت باشد، رشته های قوی تری برای اسارت
انسان به شمار می رود و بیش از تعلقات قلبی، آدم را زبون می سازد.
مثلا" همین عادت به چای و سیگار و ...، اگر طبیعت ثانیه ی فرد شده
باشد، چنین شخصی چگونه می تواند آزاد باشد و با آزادگی بزید؟!

دلبستگی نداشتن شرط لازم آزادگی است اما شرط کافی نیست.
عادت به حداقل برداشت از نعمت ها و پرهیز از عادت به برداشت زیاد،
شرط دیگر آزادگی است.
اما اگر کسی «خفیف المئونه» باشد، یک فضیلت محسوب می شود؟
حتی اگر صرفا" از جنبه ی اقتصادی هم به این موضوع بپردازیم، باز هم
چون ثروت کم تری مستهلک می شود؛ که در سطح جامعه یا ملی و یا
بشری بسیار محسوس و اثربخش خواهد بود. مثلا" به نفع محیط زیست
خواهد بود و یا منابع طبیعی برای نسل های آینده حفظ خواهد شد؛ و
نیز سرمایه و ثروت یک جامعه در جاهای ضروری تر و عاقلانه تر به کار
گرفته می شود. اما این تمام قضیه نیست، اگر موضوع را از جنبه ی
معنوی، یعنی از نظر حداکثر آزادی نسبت به قیود زندگی مورد مطالعه
قرار دهیم، فضیلت بسیار بزرگ تری محسوب خواهدشد، زیرا تنها با
احراز این فضیلت است که انسان می تواند سبکبار و سبکبال زندگی
کند، تحرک و نشاط داشته باشد، آزادانه سیر کند، و در نبرد دائم زندگی،
پابرجا و استوار بماند. فرخی یزدی می گوید:
ز عـریــانـی ننالد مــــرد با تقــوا که عـریــانــی
بود بهتر به شمشیری که از خود جوهری دارد
حرکت در میدان زندگی مانند شناوری در آب است؛ هر چه وابستگی
کمتر باشد امکان شناوری بیشتر است. وابستگی و قیود زیاد سبب غرق
شدن ما می شود. حتی تقید به عادات و رسوم عرفی در نشستن و
برخاستن ها، در رفت و آمدها، در معاشرت ها، در لباس پوشیدن ها و
امثال اینها، بار زندگی را سنگین و آهنگ حرکت را کند می کند.
بابا طاهر می گوید:
دلا راه تــو پر خار و خسک بــی
گذرگـــاه تو بـر اوج فلـــک بـــی
گر از دستت برآید پوست از تن
برآور تا که بارت کمتـــرک بـــی
استاد سخن سعدی در گلستانش از توانگرزاده ای پدر از دست داده
می گوید که به درویش بچه ای فخر می فروخت که سنگ تربت پدرم
چنین و چنان است و پاسخ می شنود که: تا پدرت زیر این سنگ های
سنگین بر خود بجنبد، پدر من به بهشت رسیده است!

همواره جهش ها و جنبش ها و مبارزات سرسختانه و پیگیر به وسیله ی
افرادی صورت گرفته است که عملا" پای بندی های کمتری داشته اند،
یعنی به نوعی زاهد بوده اند. گاندی، با روش زاهدانه امپراتوری انگلستان
را به زانو درآورد. ماندلا، با آزادگی توانست بر تبعیض نژادی غلبه کند و
ملتش را نجات دهد. یعقوب لیث صفار با نان و پنیر، خلیفه ی عباسی را از
اریکه و اعتبار ساقط کرد. مقاومت حیرت انگیز ویت کنگ ها مدیون همان
چیز است که در فرهنگ ما خفّت مئونه نامیده می شود. یک ویت کنگ
با مشتی برنج روزهای متوالی می توانست در پناهگاه باقی بماند و با
دشمن بجنگد.
کدام رهبری توانسته است با نازپروردگی منشاء تحولی در جهان
شود؟! علی ابن ابی طالب در نامه ای که به عثمان بن حنیف نوشته
است، دنیا و لذات دنیا را مانند یک مخاطب ذی شعور طرف خطاب قرار
می دهد و از خلال این گفت و گو، راز زهد و فلسفه ی ترک لذت گرایی
خویش را برای ما روشن می سازد:
... دور شو از من! افسارت را بر دوشت انداخته ام، از چنگال های
درنده ی تو خود را رهانیده ام و از دام های تو جسته ام ... دور شو!
به خدا سوگند که رام و ذلیل تو نخواهم شد که هر جا بخواهی مرا
به خواری به دنبال خود بکشی، و مهار خود را به دست تو نخواهم
داد که به هر سو بخواهی ببری ...»

آری زهد امام، شورشی است علیه زبونی در برابر لذت ها، طغیانی
است علیه عجز و ضعف در برابر حاکمیت میل ها، عصیان و سرپیچی
است علیه بندگی دنیا و داشته های آن!
همدردی و شرکت عملی در غم مستمندان و محرومان، یکی دیگر
از ریشه ها و فلسفه های زهد است. مستمند و محروم آنگاه که در
کنار افرادی برخوردار و مرفه قرار می گیرد، رنجش مضاعف می گردد؛
از طرفی رنج ناشی از تهیدستی و دست نارسی به ضروریات زندگی،
و از طرف دیگر رنج احساس تأخر و عقب ماندگی از حریفان.
بشر بالطبع نمی تواند تحمل کند که دیگران که مزیّتی بر او ندارند،
بخورند و بنوشند و بپوشند و قهقهه ی مستانه بزنند و او تماشاچی
باشد و نظاره کند!

آنجا که اجتماع به دو نیم محروم و برخوردار تقسیم می شود، زاهد
احساس مسئولیت می کند: در درجه ی اول، کوشش او این است که
به قول امام علی وضع موجود مبنی بر پرخوری ظالم و گرسنگی
مظلوم را دگرگون سازد و این پیمان خداست با دانایان جوامع؛ و در
درجه ی دوم با ایثار و تقسیم آنچه در اختیار دارد به ترمیم وضع بد و
نابسامان مستمندان می کوشد اما همین که می بیند «کشته از بس
که فزون است، کفن نتوان کرد»، وقتی که می بیند عملا" راه برخوردار
کردن و رفع نیازمندی های مستمندان مسدود است؛ با همدردی و
هم سطحی و شرکت عملی در غم مستمندان بر زخم های دل آنان
مرهم می گذارد. همدردی و شرکت در غم دیگران، مخصوصا" در مورد
پیشوایان و رهبران جوامع که چشم ها به آنان دوخته شده است،
اهمیت بسزایی دارد.

علی ابن ابی طالب در دوره ی خلافت بیش از هر وقت دیگر زاهدانه
زندگی می کرد. می گوید: خداوند بر پیشوایان دادگر فرض کرده است
که زندگی خود را با طبقه ی ضعیف تطبیق دهند که رنج فقر، درماندگان
را ناراحت نکند. ... آیا به عنوان و لقب «امیرالمومنین» که روی من نهاده
و مرا با آن خطاب می کنند خودم را قانع سازم و در سختی های روزگار
با مردم شرکت نداشته باشم و یا در فقیرانه زندگی کردن، امام و پیشوای
آنان نباشم؟ ... آیا سزاوار است شب را با سیری صبح کنم در صورتی
که در اطرافم شکم های گرسنه و جگرهای سوزان قرار دارد؟ چگونه
ممکن است هوای نفس بر من غلبه کند و مرا به سوی انتخاب بهترین
خوراک ها بکشاند، در صورتی که شاید در گوشه ای دیگر از سرزمین
افرادی یافت شوند که امید همین یک قرص نان را هم ندارند و دیرزمانی
است که شکمشان سیر نشده است.
با این وجود، خود ایشان اگر شخص دیگری را می دید که این اندازه
بر خود تنگ می گیرد، او را مورد مؤاخده قرار می داد. هنگامی که با
اعتراض رو به رو می شد که «پس خودت چرا این اندازه بر خود تنگ
می گیری؟» جواب می داد: من مانند شما نیستم، پیشوایان وظیفه ی
جداگانه دارند. خداوند بر پیشوای خلق فرض کرده است که زندگی خود
را در خوراک و پوشاک و سبک زندگی، در حد ضعیف ترین طبقات اجتماع
قرار دهد، تا از طرفی مایه ی تسکین آلام فقیر و از طرف دیگر سبب
جلوگیری از طغیان غنی گردد.

خوب پوشیدن و خوب نوشیدن و از نعمت های الهی استفاده کردن،
حرام نیست. ولی خانواده های فقیر وقتی که اغنیا را می بینند که از
همه چیز برخوردارند، طبعا" ناراحت می شوند؛ یگانه مایه ی تسکین
آنها این است که بزرگان و سرشناسان جامعه نیز، در تیپ خودشان و
مانند خودشان هستند، و اگر نخبگان هم به شکل اغنیا زندگی و آمد و
رفت کنند، این تنها مایه ی تسکین آلام آنها نیز از میان می رود. پس
نخبگان و الیت، اگر بتوانند باید به هر طریقی عدالت را در جامعه ی
خویش برقرار سازند و اگر به عللی قادر نباشند که وضع موجود را تغییر
دهند، لااقل از این مقدار همدردی نباید مضایقه کنند.
چنانکه می بینیم زهدهای ناشی از همدردی و شرکت در غمخوارگی
هم به هیچ وجه با رهبانیت همریشگی ندارد، مبنی بر گریز از اجتماع
نیست، بلکه راهی است برای تسکین آلام اجتماع.
أَثَرة و ایثار هر دو از یک ریشه اند. أثرة یعنی حود را و منافع خود را بر
دیگران مقدم داشتن، و همه چیز را به خود اختصاص دادن و دیگران را
محروم ساختن است. اما ایثار یعنی دیگران را بر خویش مقدم داشتن و
خود را برای آسایش دیگران به رنج افکندن است.
زاهد از آن جهت ساده و بی تکلف و در کمال قناعت و در کمال قناعت
زندگی می کند و بر خود تنگ می گیرد، که دیگران را به آسایش برساند.
او آنچه دارد را به نیازمندان می بخشد، زیرا قلب حساس و دل دردآشنای
او آنگاه راضی به دست یازی به نعمت های جهان می گردد که انسان
نیازمندی نباشد.

او از اینکه نیازمندان را بخوراند و بپوشاند و به آنان آسایش برساند بیش
از آن لذت می برد که خود بخورد و بپوشد و استراحت کند. او محرومیت و
گرسنگی و رنج و درد را از آن جهت تحمل می کند که دیگران برخوردار و
سیر و بی دردسر زندگی کنند.
ایثار از پرشکوه ترین مظاهر جمال و جلال انسانیت است،تنها انسان های
بزرگ به این قله ی شامخ صعود می کنند. قرآن داستان ایثار امام علی و
خاندانش را در آیاتی در سوره ی «هل أَتی» آورده است.

علی و زهرا و فرزندانشان آنچه برای خوراک در اختیار داشتند، که چند
قرص نان بود را با کمال نیازی که بدان داشتند، تنها و تنها به خاطر رضای
خدا در سه شب پیاپی روزه داری، به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند.
این بود که این داستان در ملأ اعلی بازگو شد و آیه ی قرآن در باره اش
نازل شد.
یک بار پیامبر وارد خانه ی دخترش، زهرا شد و دستبندی از نقره در
دست او و پرده ای بر در اتاق دید، دختر که پدرش را ناراحت می بیند،
فورا" پرده و دستبند را به پدر می سپارد که به مصرف نیازمندان برساند.
چهره ی پیامبر از این که دخترش نکته را دریافت کرده و دیگران را بر خود
مقدم داشته، دوباره شکفته می شود.

شعار اَلجار ثُمَ الدّار، رسم جاری علی ابن ابی طالب و خاندانش بود.
ایشان در خطبه ی متقین می گوید: متقی کسی است که خودش از
ناحیه ی سختگیری های خودش در رنج است اما مردم از ناحیه ی او در
آسایش اند.
بدیهی است که زهد بر مبنای ایثار در شرایط مختلف اجتماعی فرق
می کند؛ در یک اجتماع مرفه، کم تر نیاز به ایثار پیدا می شود و در یک
اجتماع محروم، بیشتر. باز هم دیده می شود که زهد، و ایثار ناشی از
آن، ربطی به رهبانیت و گریز از اجتماع ندارد بلکه زاییده ی علایق و
عواطف اجتماعی است و جلوه ی عالی ترین احساسات انسان دوستانه
و موجب استحکام بیشتر پیوندهای اجتماعی است.
در مواعظ نهج البلاغه، بعد از «تقوا»، بیش از همه بر «زهد» تاکید
شده است. زهد به معنی ترک دنیاست. در نهج البلاغه به ترک دنیا
و مذمت آن و دعوت به ترک آن زیاد برمی خوریم.
«زهد» و «رغبت» اگر بدون متعلَّق ذکر شوند، نقطه ی مقابل هم
هستند. زهد به معنی اعراض و بی میلی است در حالی که رغبت
به معنی کشش و میل است. اما بی میلی، خود بر دوگونه است:
طبیعی و روحی.
بی میلی طبیعی آن است که طبع انسان نسبت به چیزی معین،
تمایلی نداشته باشد، آنچنان که طبع بیمار میل و رغبتی به غذا و
میوه و خوردنی ها یا نوشیدنی های مطبوع ندارد. بدیهی است که
این بی میلی و اعراض، ربطی به زهد ندارد.
اما بی میلی روحی یا عقلی یا قلبی آن است که چیزهایی که
انسان به آن رغبت و تمایل دارد، از نظر اندیشه و آرزوی انسانی که
در جستجوی سعادت و کمال مطلوب است، هدف و مقصود نباشد.
برای او هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب، اموری باشد
مافوق آن امیال نفسانی دنیوی. پس زاهد یعنی کسی که توجهش
از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته عبور کرده،
متوجه ی چیز دیگری از نوع چیزهایی مثل عزت، شرافت، محبت
خداوند، تقرب به ذات الهی و ... باشد. بی رغبتی زاهد بی رغبتی
در ناحیه ی اندیشه و آمال و ایده و آرزو است، و نه بی رغبتی در
ناحیه ی طبیعت.

امام نیز می گوید: ای مردم! زهد، عبارت است از کوتاهی آرزو و
سپاسگزاری هنگام نعمت و پارسایی نسبت به ناشایستگی ها.
... زهد در دو جمله ی قرآن خلاصه شده است: «برای اینکه متأسف
نشوید بر آنچه از مادیات دنیا از شما فوت می شود و شاد نگردید بر
آنچه خدا به شما می دهد»؛ پس هر کس که بر گذشته، اندوه نخورد
و برای آینده شادمان نشود، بر هر دو جانب زهد دست یافته است.
بدیهی است که وقتی چیزی کمال مطلوب نبود و یا اساسا" مطلوب
اصلی نبود بلکه فقط «وسیله» بود، مرغ آرزو در اطرافش پر و بال
نمی زند و پر نمی گشاید و آمدن و رفتنش شادمانی یا اندوه ایجاد
نمی کند.

اما زهد در نهج البلاغه، به پیروی از قرآن فقط جنبه ی اخلاقی و
روحی ندارد، بلکه جنبه ی عملی نیز دارد؛ و جنبه ی عملی آن نیز
همان طور که در سبک زندگی و سلوک پیامبر و امام علی می بینیم،
محدود به اعراض از محرمات و گناهان نیست، بلکه مباحات را هم
شامل می شود.
اما زندگی زاهدانه و پشت پا زدن به نعمت ها و مباحات، چه اثر و
خاصیتی می تواند برای فرد زاهد و جامعه ی که او در آن به سر می برد،
می تواند داشته باشد؟! همان طور که گفتیم، زهد حالتی روحی است
و زاهد از آن نظر که دلبستگی هایی معنوی و اخروی دارد، به مظاهر
مادی زندگی بی اعتنا می شود، و این بی اعتنایی تنها در فکر و اندیشه
و احساس و تعلق قلبی نیست و در مرحله ی ضمیر پایان نمی یابد؛ زاهد
در زندگی عملی خویش نیز سادگی و قناعت را پیشه می کند و از تنعم
و تجمل و لذت گرایی پرهیز می نماید. پس زندگی زاهدانه آن نیست که
شخص فقط در ناحیه ی اندیشه و ضمیر، وابستگی زیادی به امور مادی
نداشته باشد، بلکه این است که عملا" از تنعم و تجمل و لذت گرایی
پرهیز داشته باشد و به حداقل تمتع و بهره گیری از مادیات اکتفا کند.
امام، به عنوان سرحلقه ی عارفان و زهاد جهان بشری، نه تنها دل
به دنیا نداشت، بلکه عملا" نیز از تمتع و لذت گرایی ابا داشت و به
اصطلاح «تارک دنیا» بود.
البته زهد در اسلام غیر از رَهبانیت در مسیحیت است. رهبانیت،
بریدن از مردم و روآوردن به عبادت است. بر اساس این اندیشه که کار
دنیا و آخرت از یکدیگر جداست، دو نوع کار بیگانه از هم است، از دو کار
باید یکی را انتخاب کرد: یا باید به عبادت و ریاضت پرداخت تا در آن جهان
به کار آید و یا باید متوجه ی زندگی و معاش بود تا در این جهان به کار
آید. این است که رهبانیت، بر ضد زندگی و بر ضد جامعه گرایی است،
مستلزم کناره گیری از خلق و بریدن از مردم و سلب هرگونه مسئولیت
و تعهد از خود است.

اما زهد در اسلام، در عین اینکه مستلزم انتخاب زندگی ساده و بی
تکلف است و بر اساس پرهیز از تنعم و تجمل و لذت گرایی است، در
متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی، قرار دارد و عین جامعه گرایی
است. برای خوب از عهده ی مسئولیت ها برآمدن است و خود از
مسئولیت ها و تعهدهای اجتماعی، سرچشمه می گیرد. در اسلام،
مسئله ی جدا بودن حساب این جهان با آن جهان مطرح نیست. از نظر
مسلمانان، نه خود این جهان و آن جهان از یکدیگر جدا و بیگانه هستند
و نه کار این جهان با کار آن جهان بیگانه است. بلکه ارتباط دو جهان با
یکدیگر از قبیل ارتباط ظاهر و باطن یک چیز است. از قبیل پیوستگی دو
رویه ی یک پارچه است، از قبیل پیوند روح و بدن است که چیزی است
حد وسط میان یگانگی و دوگانگی. کار این جهان با کار آن جهان نیز
عینا" همین طور است، بیشتر جنبه ی اختلاف کیفی دارد تا اختلاف
ذاتی؛ یعنی آنچه بر ضد مصلحت آن جهان است بر ضد مصلحت این
جهان نیز هست، و هر چه بر وفق مصالح عالیه ی زندگی این جهان
است بر وفق مصالح عالیه ی آن جهان نیز هست. بنابر این یک کار معین
که بر وفق مصالح عالیه ی این جهان است اگر از انگیزه های عالی و
دیدهای مافوق طبیعی و هدف های غیرمادی خالی باشد، آن کار صرفا"
دنیایی تلقی می شود و به تعبیر قرآن به سوی خدا بالا نمی رود اما
اگر جنبه ی انسانی کار از هدف ها و انگیزه ها و دیدهای برتر و بالاتر
از زندگی محدود دنیایی بهره مند باشد، همان کار؛ کار آخرتی شمرده
می شود.
پس زهد اسلام، در متن زندگی قرار دارد. کیفیت خاص بخشیدن به
زندگی است و از دخالت دادن پاره ای ارزش ها برای زندگی ناشی
می شود.
|
|