|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خودآگاهی انسانی یعنی: من یک انسانم؛جانشین خدا بر روی زمینم؛
از کرامـت برخوردارم؛ خداونـد مرا بر مـاه و خورشیـد و آب و بـاد و آتـش،بر
جماد و نبات و حیوان برتری داده و گفتـه: عالم را برای تو خلق کرده ام و
تـو را بـرای خودم، بـرای انـس گرفتـن با خودم، برای این که به اخلاق من
درآیی و مانند من بشوی.
خودآگاهی اجتماعـی یـعنـی: داشتـن شــور و شــوق به سـرنــوشـت
جامعه ی بشری؛ داشتـن تعهـد به آن؛ احساس مسئـولیـت در بـرابـر آن؛
یعنی آگاه بودن به زمـان و زمــانـه؛ خود را مسـافـری در کشتــی جامـعـه
پنـداشتــن و عضــو بـاشعــوری در کـاروان انسـان هـا دانستـن؛ یعنـی به
سـرنـوشت جامـعـه ی خویش فکر کردن و دل سوزاندن.
دکتر علی شریعتی
دوستان عزیز برای خواندن مطالب «انتخاب رشته» (اینجا) را کلیک کنید.

گرتا تونبرگ فعال اجتماعی بیست و دو ساله ی سوئدی در پاسخ به ترامپ، که او را «زن جوان عصبانی» توصیف کرده و به او پیشنهاد داده بود «در یک دوره مدیریت خشم شرکت کند» گفت:
«من واقعا فکر میکنم دنیا به زنان جوان عصبانی بیشتری نیاز دارد، مخصوصا با توجه به اتفاقاتی که الان میافتد.»
سواد دموکراسی می آورد. باورتان می شود؟! این گزاره ساده و عجیب حاصل ده سال پژوهش ژوزف هنریچ انسان شناس بلندآوازه دانشگاه بریتیش کلمبیا در ونکوور است.
قصه روشن است. بی سوادی سیستمی ، ناکارآمدی و نادانی سیستمی می زاید و این سیستم ها هم برای حفظ قدرت چاره ای جز خودکامگی و استبداد و زورگویی ندارند. همچنین این سیستم ها به دلیل ناکارِآمدی و نادانی، نظام آموزشی را هم ناکارآمد می کنند و موجب گسترش بی سوادی همگانی می شوند. برآیند این وضعیت تقویت و بازتولید خودکامگی و استبداد است.
مشکل اصلی کجاست؟ این هم روشن است. ساختار شناختی و مغزی انسان بی سواد فاقد ذهن تحلیلی و انتقادی است و نمی تواند پیچیدگی ها را تجزیه و تحلیل نماید.
پرسش هنریچ معمای جهان امروز است:
جوامع غربی دموکراتیک چگونه از دولت های پیشامدرن به دولت های مدرن دموکراتیک رسیدند اما سایر کشورها نرسیدند؟
این معمای بزرگ را بسیاری از محققان و متفکران بزرگ کاویده اند، اما پاسخ هنریچ کاملا متفاوت از بقیه است.
هنریچ نشان می دهد جوامع دموکراتیک از سال ۵۰۰ میلادی تحولات شان را آغاز کردند و نه از رنسانس در پانصد سال پیش.
همچنین هنریچ نشان می دهد دولت ها و سامان سیاسی دموکراتیک حاصل دو تحول ساختاری است:
1) ظهور سواد همگانی؛
۲) تحول نهاد خویشاوندی.
بحث تحول نهاد خویشاوندی را که از هزار و پانصد سال پیش آغاز شد فعلا کنار می گذارم و جدا بیان می کنم. اما بحث سواد و دموکراسی را مختصر می گویم. البته کتاب او ۸۷۸ صفحه است و فقط نتیجه اش را می گویم.
اروپا از قرن شانزدهم سوادآموزی همگانی را آغاز کرد و تا ۱۹۵۰ تمام جمعیت باسواد شدند. به قول هنریچ : «در قرن شانزدهم مهارت خواندن و نوشتن همچون آتش به پنبه زار اروپا افتاد » .
هنریچ در دیباچه اش می نویسد سوادآموزی همگانی مغز انسان را تغییر داد و باعث شد « مداربندی های عصبی آن از نو سیم پیچی شد » و « لُب پیشانی به ویژه در ناحیه بروکا که نقش مهمی در تکلم دارد تغییر کرد» و در نتیجه این تغییر : « پردازش گفتار و تفکر درباره اذهان دیگران » هم متحول شد.
« خواندن » حتی بیش از نوشتن نقش مهمی در این تحول داشت. خوانایی و نویسایی قلمرو واژگانی ما را گسترش می دهد، تفکر مفهومی و انتزاعی را ایجاد می کند، باعث ذخیره و انباشت تجربه ها و دانش ها می شود، شیوه تفکر تحلیلی و انتقادی را جایگزین شیوه تفکر کلی می سازد، درک همدلانه را تقویت می کند، موجب تقویت تفکر مستقل می گردد، و شکل تازه ای از تعاملات اجتماعی را می آفریند.
هنریچ اینها را نشان می دهد و بیان می کند که اینها لازمه دموکراسی اند. میزان پیشرفت دموکراسی تابعی از میزان خوانایی و نویسایی مردم هر جامعه است.

در کتابم « الفبای زندگی» همین قصه را درباره بحران دموکراسی در ایران شرح داده ام. می دانم باسواد کردن ۲۱ میلیون نفر جمعیت بی سواد کنونی کار ساده ای نیست.
سخت تر از آن میلیون ها نفری هستند که دیپلم و حتی مدرک دانشگاهی دارند اما خوانا و نویسا نیستند.
در « الفبای زندگی » نشان داده ام محتاج مدرسه ایم اما مدرسه ای با کیفیت که بتواند انسان توانمند خوانا و نویسا تربیت کند. این راه تحقق دموکراسی در ایران است. اگرچه این راهی نیست و نباشد که یک شبه طی شود.
دکتر نعمت الله فاضلی
سی فرآیندی که به وفاق ملی میانجامد/دکتر محمود سریع القلم
نرخ تورم تک رقمی است؛
چون نرخ تورم تک رقمی است، نیازی به دروغگویی نیست و راستگویی ستونِ اصلی وفاق است؛
در انتخابات، مردم به احزاب و برنامۀ آنها رای می دهند و نه به افراد؛
عامۀ مردم از هویتی شفاف، اولویت بندی شده و مورد اجماع برخوردارند؛
اکثریتِ مطلقِ رسانهها، غیردولتی هستند؛
گروهها و احزاب سیاسی در مسائل کلان فلسفی اجماع دارند و اختلاف آنها صرفاً در سیاست گذاری ها است؛
رسانهها درعلنی کردن فساد مالی از مراجع قضایی پیشروتر هستند؛
مردم با اعتقاد وعلاقه قوانین را رعایت میکنند؛
شهروندان برای سفر به خارج، چندان نیازی به ویزا ندارند؛
ثبات شاخصهای اقتصادی، شهروندان را تک شخصیتی و علاقه مند به همکاری کرده است؛
شهروندان به کار و فعالیت خود متکی هستند و نه رانت اقتصادی و سیاسی؛
زنانِ متخصص در کنارِ مردان متخصص، جزیی از تصمیم سازان کشور هستند؛
مدیران و مجریان به کشور تعهد دارند و نه فقط به افراد؛
بخش خصوصی حداقل هشتاد درصد تولید و خدمات را در اختیار دارد؛
حکومت و عامۀ مردم، سرمایه داری و اقتصاد رقابتی را پذیرفتهاند و به قواعد آنها پایبندند؛
هر اقدامی در سیاست خارجی، فایدۀ اقتصادی برای کشور دارد؛
به موجب حساسیت به اعتبار ملی، بخش خصوصی کالاهای با کیفیت صادر میکند؛
شهروندان با حوصله، صبر، محبت و احترام به دیگران رانندگی میکنند؛
آنقدر پول ملی ثبات دارد، کسی به انباشت طلا و ارز فکر نمیکند؛
اگر مجریان اشتباه کنند، حداقل عذرخواهی و عموماً استعفا میدهند؛
احترام و تصویرِ مثبتِ کشور در جامعۀ جهانی برای حکمرانان حیاتی است؛
حسِ هم نوع دوستی میانِ مردم بسیار فراگیر است؛
آنقدر شهروندان تعلق به وطن دارند که قبل ازموعد، مالیات خود را پرداخت میکنند؛
به ندرت فردی یا خانوادهای به فکر مهاجرت میافتد؛
بالاترین مصونیت را خبرنگارانی دارند که fact عرضه میکنند؛
دولت، صرفاً نهادی برای خوب زندگی کردن و پول جمع کردن مجریان نیست؛
در تعامل با همسایگان، اساس بر اعتماد، حذف ویزا و تبادل گستردۀ کالا و خدمات است؛
تفکیکِ قوا به معنای حقوقی و سیاسی آن تحقق یافته است؛
تسهیل سرمایه گذاری خارجی و مناسباتِ شفافِ مالی مورد اجماعِ همه دولتهایی است که به قدرت می رسند؛
به واسطۀ تک رقمی بودن نرخِ تورم، شهروندان نگرانِ آینده نیستند
بر اساس مطالعات روانشناسان، کسانی که رمان میخوانند میان انسانها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، میتوانند عقاید، نظر و علائق دیگران را هم مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
تعجبی هم ندارد که کتابخوانها آدمهای بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم دل است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.

· به گونهای تربیت می شویم که نگاهمان اجتماعی نیست
به طور کلی ما به گونهای در خانواده، مدرسه و جامعه تربیت می شویم که نگاهمان نگاه اجتماعی نیست؛ نگاهمان نگاه عمومی نیست. به عنوان مثال در شهر تهران، شهرداری همه جا تبلیغ کرده که ما از شهروندان خواهش می کنیم کمتر آشغال تولید کنند. چون ما ظاهراً در دنیا جزو شهروندانی هستیم که استعداد بالایی در تولید زباله دارند. اگر ما خارج از منافع شخصی فکر کنیم، جامعه و انسان های دیگر هم برای ما اهمیت پیدا میکنند. بسیاری از ما، خارج از خود و منافع خود به حقوق انسان های دیگر بیتفاوت شدهایم.
ما ایرانی ها یک ظاهری داریم و یک باطنی. این در حالی است که فرد ژاپنی و آلمانی، حتی ترکیهای یک کاراکتر و شخصیت بیشتر ندارد. اما ما به عنوان یک ایرانی یک ظاهری داریم که خود را موجه معرفی می کنیم و حرفهای بسیار زیبایی می زنیم و از قضا بخش مهمی از حرفهای ما نیز اخلاقی و معنوی و در مذمت دنیا است اما سبک زندگی ما به شدت خودمحور و مادی است و به دنبال سود شخصی و حفاظت از منافع فردی خود هستیم.
از صحبت های دکتر سریع القلم در باره ویژگی های منفی سبک زندگی کنونی ایرانیان
67 سال برای مبارزه با نژادپرستی در آفریقای جنوبی تلاش کرد؛
27 سال زندانی بود که 18 سال آن را در زندانی با ابعـاد 2.1×2.7 متر
گذراند؛
معتقد بود نفرت، مانع فکر کردن منطقی می شود؛
پس از آزادی از زندان، از مـردم خواست از سفیدپوستان انتقام نگیرند
و آنها را ببخشند؛
فراتر از استدلال، از طریق احترام به انسانها، به دستاوردهای بزرگی
دست یافت؛
از زندان، به صـورت مکاتبـه ای، لیسـانس حقـوق خود را از دانشـگاه
لندن گرفت؛

به مردم گفت: اگر می خواهید با مخالف به صلح برسید باید با او کار
کنید و با او شریک شوید؛
معتقد بود سخت تر از تغییر جامعه، تغییر خود است؛
در پی شوکت فردی نبود (Self- glory)؛
ایرادها و اشتباهات خود را مخفی نمی کرد؛
کنترل عمیقی بر احساسات و رفتار خود داشت؛
در مراسم تحلیف ریاست جمهوری، از زندانبان خود Christo Brand
به عنوان مهمان ویژه دعوت کرد؛
وقتی رییس جمهـور بود، از قـاضـی Percy Yutar که او را به اعدام
محکـوم کرده بود برای شام دعوت کرد؛

معتقد بود تا فقر از میان نرود، آزادی بدست نمی آید؛
توان قابل توجهی در اجماع سازی میان نیروهای مختلـف سیاسی
را داشت؛
بر تدوین قانون اساسی آفریقای جنوبی، دقیق نظارت کرد: سندی
که تحسین جهانیان را به همراه داشت؛
می گفت بهترین روش شناخت یک کشور، بررسی وضعیـت زنـدان
و زندانی های آن است؛
همیشه در حال یادگیری بود؛
هر که او را ملاقات کرد گفت: ماندلا با دقت و علاقه گوش می کند؛
هـر چه از او تمنا کردند، کاندیـد دوره ی دوم ریاست جمهوری نشد.
فقط پنج سال رییس جمهور بود؛
نام بیوگرافی خود را گذاشت: راه طولانی آزادی؛
به طور واقعی و پایدار، متواضع و ازخود گذشته بود؛
دیگران احساس حیله گری از طرف او نمی کردند؛
قدرت و لذتِ از قدرت بسیاری از رهبران آفریقایی را آلـوده کرد، اما
ماندلا فراتر از همه ی آنها عمل کرد و چهره ی ماندگار تاریخ شد؛

معتقد بود آموزش، مؤثرترین روش تغییر جهان است؛
مظهرِ بهره برداری از سَمبُل ها بود: شماره ی زندانش Initiative)
(46664 را به عنوان ابتکار عملـی در مبـارزه با بیماری ها در آفریقا
گذاشت ؛
از 250 دانشگـاه و مـؤسسـه، جایـزه ی صلـح و دکتـرای افتـخاری
گرفت؛
به خاطر محبوبیتِ جهانی، سازمـان ملل، 18 جولای هر سال (روز
تولدش) را به عنوان روز بین المللی نلسون ماندلا ثبت نمود؛

هم انسان شریفی بود و هم سیاستمدار بود؛
می گفت: مرا با موفقیت هایم نسنجید بلکـه با تعداد دفعاتـی که
سقوط کردم و مجددا" برخاستم ارزیابی کنید.
اجنبی که فقط روس و بریتانیا نیست.
هر آن کس که برای غارت ایران
تفنگ خود را بر سر من و شما گرفته است
تا «آزادی» فراموشمان گردد،
اجنبی است!


با خرید کالای غیر ایرانی، تعطیلی کارخانه ها و بیکار شدن کارگران
را سبب می شوید!
همدان به سکون میم، نام طایفه ای از مردم یمن است که «حارث»
از آن طایفه می باشد و این مردم جملگی از عاشقان و پیروان مولا
علی بودند، و در جنگ صفین فداکاری های بی شماری نمودند. حارث
همدانی بسیار مورد توجه و علاقه ی امام بود و در سال 65 هجری
قمری (بیست و پنج سال بعد از شهادت امام علی، و چهار سال بعد
از واقعه ی عاشورا) رخت از جهان بربست. نامه ی مشهوری از امام
به او در صفحات تاریخ جهان باقی مانده است که در اینجا با هم آن را
می خوانیم:

ای حارث، تو به ریسمان محکم الهی که قرآن است چنگ بزن و از
آن کتاب آسمانی پند و اندرز و حکمت بیاموز و حلال و حرامش را حلال
و حرام بدان و گفته های حقی که پیش از این بیان شده، باور دار، و
انبیاء گذشته و کتاب هایشان را پذیرا باش.
از گذشته ی دنیا جهت آینده ات عبرت بگیر، زیرا آخر جهان همانند
اول آن است و به یکدیگر مرتبط و پیوسته می باشند و کلیه ی امور
آن نابود و فانی خواهند شد.
نام خدا را بزرگ بدان و هنگامی که از روی قطع و یقین به درستی
گفته و عملت ایمان داری می توانی بدان سوگند یاد کنی. همیشه
به یاد مرگ و عواقب آن باش و آرزوی مرگ مکن، مگر زمانی که
اطمینان و یقین در درستی اعمالت و توشه ی فراوانت داشته باشی.
از کاری که می خواهی فقط برای خود و به نفع خویش انجام دهی
و نفع دیگران را در نظر نداری، و سود شخصی را بر سود عامه ترجیح
می دهی سخت دوری کن.
از کاری که در نهان انجام می دهی و از آشکار شدنش شرم داری
بر حذر باش و از ارتکاب عملی که به هنگام بازپرسی مجبور به
عذرخواهی یا انکار شوی دوری گزین.
ای حارث، مواظب باش آبرو و حیثیت خویش را هدف تیرهای گفتارت
قرار ندهی، زیرا زبانت آبرویت را خواهد ریخت. آنچه می شنوی با
دیگران در میان مگذار که این نشانه ی سخن چینی و دورویی تو
است، و آنچه را می شنوی یک جا مردود ندان که آن دلیل بر جهالت
و نادانی تو است.
شعله های خشم خویش را فرو نشان و هنگام خشم سعی کن
ملایم و شکیبا باشی. تا جایی که می توانی با گذشت و مهربان
باش، و موقعی که صاحب قدرت و شوکتی هستی، بخشنده باش؛
که در پایان کار سودش به تو باز خواهد گشت. همیشه شکر نعمتی
را که خداوند به تو ارزانی داشته به جای آر، و وسیله ی نابودی و
تباهی نعمت های الهی را فراهم مکن و سعی کن تا اثر نعماتی
را که باری تعالی به تو مرحمت نموده در تو دیده شود.
ای حارث، بدان گرامی ترین و عزیزترین مومنان نزد خداوند و
رسول اکرمش کسانی هستند که از نثار جان و مال و زن و فرزند
در راه خدا دریغ نکنند و بدین وسیله گوی سبقت را از دیگران
بربایند.
بدان که هر چه عمل نیک و پسندیده و احسان در راه خدا برای
جهان دیگر خویش پیش فرستی برایت ماندنی است، و سود آن به
تو باز خواهد گشت، و آنچه را که از خویش باقی گذاری، سود آن
متوجه ی وارث تو خواهد شد.
از دوستی و همنشینی با کسانی که دارای اعمال و افعالی
ناپسند و اندیشه های ناصواب می باشند دوری کن، که دیر یا
زود تو را با خود همفکر و هم خوی خواهند کرد.
محل سکونتت را در شهرهای بزرگ قرار بده که اجتماع مسلمین
در شهرهای بزرگ بیش تر است، و از قراء و قصبات و شهرهایی که
در آنها ظلم و ستم رواج دارد و از «خدا» خبری نیست و موحدین و
مومنین در آن جا کم و نایاب هستند بگریز و سکونت مکن. همیشه
اندیشه ات متوجه ی امور خیر و کارهایی باشد که تو را به شاهراه
سعادت و نیکبختی نزدیک کند.
از نشستن بر سر گذرها و کوی و برزن و بازار اجتناب کن که محل
نشستن شیاطین و جلوه گاه فتنه ها و فسادها است. همه وقت
به زیردستان و کسانی که تو از هر جهت بر آنان برتری داری بیندیش
که این خود راهی از راه های سپاسگزاری است.
ای حارث، روز جمعه تا نماز را به جای نیاوردی به سفر مرو، مگر
سفری باشد به خاطر خدای تعالی، یا متعذر به عذری مشروع
باشی، و در تمام کارها مطیع و فرمانبردار دستورات الهی باش، که
اطاعت از دستورات الهی مقدم بر هر چیز است. نفس خود را با
ترس از دوزخ و امید به بهشت به عبادت تحریک کن، ولی با «او»
مدارا کن و مغلوبش نساز و به عبادت مشغولش کن، مگر آن که
امری لازم و ضروری پیش آید که بایستی آن را به موقع خودش
انجام دهی.
بترس از اینکه ناگهان مرگ تو را دریابد و تو خدا را فراموش کرده و
در طلب دنیا باشی، و بپرهیز از آمیزش با زشتکاران، زیرا به زودی به
دسته ی آنان خواهی پیوست. به بزرگی خدا مومن باش، و با
دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش، و از خشم و غضب
به شدت پرهیز کن که غضب، سپاهی گران از سپاهیان شیطان
است.
والسلام
سیاست قرآن بر نیزه کردن، چهارده قرن است که کم و بیش
میان مسلمین رایج است. مخصوصا" هر وقت مقدس مآبان و
متظاهران زیاد می شوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پیدا می کند،
سیاست قرآن بر نیزه کردن ناکسان، رایج می شود.
هر وقت جاهل ها و نادان ها و بی خبرها، مظهر قدس و تقوا
شناخته شوند و مردم آنها را سمبُل مسلمانان عملی بدانند،
وسیله ی خوبی به دست «موذیان منفعت پرست» می افتد. این
موذیان همواره آنان را آلت مقاصد خویش قرار می دهند و از وجود
آنها سدی محکم جلوی افکار مصلحان واقعی می سازند. بسیار
دیده شده که مغرضان، حتی غیرمسلمانان مثلا" استعمار غرب و
اخیرا" استعمار شرق، با تحریک احساسات مسلمانان به تفرقه و
انشقاق میان مردمان می پردازند، و یا آنان را نسبت به یکدیگر
بدبین و خصمی می کنند. چقدر شرم آور است که مثلا" مسلمان
دلسوخته ای درصدد بیرون راندن نفوذ خارجی برآید و همان مردمی
که او می خواهد آنها را نجات دهد با نام دین و مذهب، در برابر او
بایستند!
آری اگر توده ی مردم جاهل و بی خبر باشند، دشمنان مردم، آنان
را به واسطه ی نادانی و بی خبری شان وادار به حمله به رهبران و
خیرخواهان خودشان می کنند. از پیامبر گرامی نقل کرده اند که گفته
است: «من از هجوم فقر و تنگدستی بر امت خود بیمناک نیستم.
آنچه از آن هراسانم «کج اندیشی » است. آنچه فقر فکری بر امتم
وارد می کند، فقر اقتصادی وارد نمی کند.»
از طرف دیگر، خود ما به عنوان اعضای جامعه ی اسلامی، باید
کوشش کنیم استنباط مان از قرآن درست باشد. زیرا قرآن آنگاه
راهنما و هادی ماست که آن را به درستی بفهمیم.
قرآن همیشه مسائل را به صورت کلّی و اصولی مطرح می کند،
ولی استنباط و تطبیق کلی بر جزئی، بسته به فهم و درک صحیح
ماست. مثلا" در قرآن آمده:
اگر دو گروه از مومنان کارزار کردند، آشتی دهید آنان را و اگر
یکی بر دیگری سرکشی و ستمگری کند، با آن که «ستمگر»
است نبرد کنید تا به سوی فرمان خدا برگردد.
قرآن اصول و کلیات را روشن می کند تا در هر عصری، باطلی
رو در روی حق قرار می گیرد، مردم با معیاری که قرآن در اختیار
آنان قرار داده است، عمل کنند. این دیگر وظیفه ی خود ماست
که طاغی را از غیر طاغی تشخیص دهیم. اگر واقعا" دست از
سرکشی برداشتند، بیذیریم و اگر دست نکشیدند و حیله کردند
و برای این که خود را از شکست برهانند تا فرصتی دوباره برای
حمله و ضربه زدن به دست بیاورند، حیله ی آنها را نقش بر آب
کرده و فریب نخوریم.
پس رشد عقلی و اجتماعی ضروری است تا توده ی مردم،
حق را از غیر حق تشخیص دهند، و خادم را از خائن، و دوست را
از دشمن باز شناسند. قرآن برای رشد و رسیدن مردم به بلوغ،
نازل شده است، نه اینکه صغیر بمانند و محتاج ولی و قیّم باشند!
در قرآن، ظلم و ظالم و عدل و حق آمده است اما باید دید،
مصداق آنها کدام است؛ اگر ظلمی را حق، و حقی را ظلم
تشخیص دهیم و بعد با تکیه بر همین کلیات که در کتاب خدا آمده
است، سَر عدالت و حق را بِبُریم؛ به دست خویشتن، آتش بر
خرمن خود زده ایم!
مسئله ی ضعف و انحطاط مسلمین و جهان اسلام پس از دوران
شکوفایی و شکوه اولیه ی اسلام و دور شدن از آن روزگاری که
کشورهای اسلامی و ملت های مسلمان در اوج قدرت و پیشرفت
بودند، همواره در معرض توجه اندیشمندان و متفکران اسلامی قرار
داشته است.
سید جمال الدین اسدآبادی و میرزای نائینی دو تن از بزرگان جهان
اسلام، هر دو علت و عامل اصلی این عقب ماندگی ها و بیچارگی ها
را سه چیز دانسته اند: استبداد حکومت های مرکزی، و استعمار دول
خارجی و نیز جهل مردمان زمان.
گرچه با تأمل بیشتر می توان دریافت که این سومی، خود سبب ساز
«فساد حکومتگران داخلی» و «دست درازی قدرت های خارجی» به
خان و مان و کیان مسلمین می باشد.
به عبارت دیگر اگر مردم کشوری، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، از
حکومتی فاسد و دزدسالار و سرکوبگر رنج می برند، و یا کشور و مُلک
و مملکتشان زیر چکمه های بیگانگان لگدمال می شود؛ علت آن جهل
مردمان آن جامعه و رضا دادنشان به استبداد و استعمار می باشد.
اگرچه این «جهل و رضا»، با نظر به روح اسلام و دیگر ادیان توحیدی،
برای مسلمانان و یکتاپرستان، بسیار شنیع تر و فاجعه بار تر است!
در ریشه یابی «وضعیت کنونی جهان اسلام»، معلوم می شود که
دین اسلام به دلیل در بر داشتن عناصر اصلی هدایت و تکامل انسان؛
نمی تواند موجب عقب ماندگی جامعه ی مسلمانان گردد. اثبات این
امر، رجوع به کارنامه ی درخشان دوران تمدن اسلامی است، که مثال
زنده ی تاریخی است. پس اسلام به هیچ وجه باعث عقب ماندگی
مسلمانان نبوده است.
از این دیدگاه، اسلام مکتب حیات بخشی است که فراتر از
سلطه و سیطره ی بر منابع مادی، روشنای ذهن ها و فراخ نای
فضلیت و عدالت و عزت بشری را می طلبد: این مطلب جای تردید
نیست که مسلمین، دوران عظمت و افتخار اعجاب آوری را پشت سر
گذاشته، نه از آن جهت که در برهه ای از زمان حکمران جهان بوده و به
قول ادیب الممالک فراهانی «از پادشاهان باج و از دریا امواج گرفته اند»،
زیرا جهان، حکمرانان و فاتحان بسیاری به خود دیده است که چند
صباحی به زور خود را بر دیگران تحمیل کرده اند و طولی نکشیده که
مانند کف روی آب، محو و نابود شده اند بلکه از آن جهت که نهضت و
تحولی در پهنه ی گیتی به وجود آوردند و تمدنی عظیم و باشکوه بنا
کردند که چندین قرن ادامه یافت و مشعل دار بشر بود، اکنون نیز یکی
از حلقه های درخشان تمدن بشری به شمار می رود و تاریخ تمدن به
داشتن آن می بالد. مسلمانان چندین قرن در علوم و صنایع و فلسفه
و هنر و اخلاق و نظامات عالی اجتماعی، بر همه ی جهانیان تفوق
داشتند و دیگران از خرمن فیض آن ها توشه می گرفتند. تمدن عظیم و
حیرت انگیز اروپایی که چشم ها را خیره و عقل ها را حیران کرده است
و امروز نیز بر سراسر جهان سیطره دارد، به اقرار و اعتراف محققین
بی غرض غربی، بیش از هر چیز دیگر از تمدن باشکوه اسلامی مایه
گرفته است.
از این رو، علت عقب ماندگی و انحطاط جهان اسلام را باید در عوامل
دیگری جست و جو کرد. عواملی نظیر برداشت های ناصواب از مفاهیم
اعتقادی، استبداد داخلی و استعمار خارجی، دنیا پرستی و اختلافات و
فرقه گرایی و ...
یافتن راه اصلاح اوضاع حاضر جهان اسلام، بستگی زیادی به پیدا
کردن علل و موجبات عقب ماندگی ها دارد. وقتی که نظر دیگران ــ اعم
از مسلمان و غیر مسلمان ــ را بررسی کنیم، بر ما معلوم می شود که
آن چه سبب ساز عقب ماندگی و سقوط مسلمانان شده است، بی
گمان برداشت های ناصواب از مفاهیم اعتقادی و اخلاقی و اجتماعی
اسلام است که ذهنیت بیمارگونه ای را پدید آورده است، عوامل دیگر
همچون؛ استبداد داخلی و استعمار خارجی در همین بستر نامساعد
رشد کرده و مانع پیشرفت اسلام و ترقی مسلمانان گشته است.
مسائل فکری چون «سرنوشت و قضا و قدر»، «تاثیر معاد در ترقی
یا انحطاط جامعه»، «شفاعت»، «انتظار فرج»، «جعل و تحریف و وضع
حدیث»، «اختلافات شیعه و سنی»، «جمود و اجتهاد»، «فلسفه و
تصوف»، «ابتذال و دنیاپرستی روحانیت»، «فعالیت های تخریبی
اقلیت ها در جهان اسلام» و مسئله ی «استعمار غرب» و اکنون
«استعمار شرق»، از جمله موانع اصلی مسلمانان برای پیشرفت و
توسعه و داشتن یک زندگی شرافتمندانه و در خور انسان است.
کج فهمی هایی که مسلمانان نسبت به اصول و مفاهیم عقیدتی
خود داشته و از شناخت درست ناتوان مانده اند، و به جای دین متعالی،
دچار یک سلسله خرافات و دروغ ها شده اند؛ و حکومت های داخلی
و خارجی نیز برای سوار شدن به گرده ی توده ی مردم، نسبت به
ترویج این خرافات و بیهوده گویی ها و دروغ ها در این جوامع تلاش
فراوان کرده اند؛ مسلمانان را دچار تعصب و فرقه گرایی و تن آسایی
یا زندگی باری به هر جهت کرده، به قضا و قدر به مفهوم نادرست آن
مبتلا نموده، آنان را از تلاش برای بهبود زندگی و از نظارت بر احوال
حاکمان خود بازداشته، راه را برای تبدیل شدن این کشورها به تیول
قدرت های جهانی گشوده، و آنها را به بازار مصرف کالاهای مادی و
معنوی قدرت های اقتصادی غرب و شرق بدل نموده است.
به این دلایل است که امروز اکثر مسلمانان نه تنها در صنعت عقب
هستند، در علم نیز عقب هستند، در اخلاق نیز عقب هستند، در
انسانیت و معنویت نیز عقب هستند. چرا؟!
یا باید بگوییم: اسلام، یعنی همان حقیقت اسلام در مغز و روح این
ملت ها هست، ولی خاصیت اسلام این است که ملت ها را و جوامع
مسلمان را عقب می برد، و یا باید اعتراف کنیم که حقیقت اسلام به
صورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این «حقیقت»، اغلب
در مغزهای ما به صورت مسخ شده موجود است، توحید ما توحید
مسخ شده است، نبوت ما نبوت مسخ شده است، ولایت و امامت ما
مسخ شده است، اعتقاد به قیامت ما کم و بیش همینطور. تمام
دستورهای اصولی اسلام در فکر ما همه تغییر شکل داده: در دین
صبر هست، زهد هست، تقوا هست، توکل هست؛ تمام اینها بدون
استثناء به صورت مسخ شده در ذهن ما درآمده اند. اسلام در ذهن
ما معکوس شده است! آیا این عجیب نیست که ما مقتدایانی مثل
اهل بیت پیامبر داشته باشیم، علی ابن ابی طالب داشته باشیم،
حسن ابن علی داشته باشیم، حسین ابن علی داشته باشیم،
امامان دیگر داشته باشیم، آنگاه به جای این که وجود این پیشوایان،
محرک ما و مشوق ما باشد به عمل، و به کار و تلاش و به در دست
گرفتن عنان زندگی؛ وسیله ی تخدیر ما و تنبلی ما و گریز ما از عمل
و کار شده باشد؟!
...
شما را بانویی فریب داد و شتری راهنمایی کرد. آن یک بر احساس
زنانه اش تکیه داشت، و این یک راهنمایی جز غریزه و عواطف حیوانی
در پیش نبود. زمانی که فریب دهنده ی شما از صدای دلیران و فریاد
سلحشوران جنگجو و غریو مردان مبارز دچار وحشت و هراس شد، در
ارکان شما سپاهیان لرزشی سخت ظاهر شد و همین که آن حیوانِ
زبان بسته از دست و پا محروم گردید شما تنها کارتان پشت به میدان
جنگ نمودن و روی به گریز نهادن بود، و یک مرتبه جبهه ی جنگ را
خالی کردید. شما ای مردم بصره که در کنار آب زندگی می کنید و از
آسمان ها مسافت زیادی دور می باشید، خود اندک دارید و خیالِ
افزون می پرورانید. شما بیش از لقمه ای کوچک که به راحتی از گلوی
خورنده فرو روید به نظر نمی رسید، و شبیه هدف نزدیک و روشنی
هستید که تیرانداز را از اولین تیر، از خود شادمان می نمایید. خوی شما
پست و پیمان شما سست است؛ دوگو و دوپندارید. از آب بناخوشی
بنوشید و زندگی را بناگواری طی نمایید. ای خوشبخت آن کس که
همسایه ی شما نباشد و با شما پیوند دوستی ندارد. روزی پیش
خواهد آمد که طغیان آب، شهر شما را بپوشاند و این آبادی های
دلفریب در اعماق گرداب های عمیق فرو رود، گویی که هم در این زمان
مسجد شما را بر آن امواج خروشان، چون سینه ی مرغ لرزان می بینم.
در آن زمان، قهر الهی از آسمان بر شما فروبارد و دست انتقام خدا زمین
آرام را در زیر پای شما به لرزش و جنبش و اضطراب درآورد. سرزمینی،
در دل آب فرورفته و کاخ های عالی بنیان، از بیخ و بن برکنده شده و
گروهی دور از روش و منش انسانی، به کیفر فطرت ناپسند خود در غرقاب
فنا و نیستی فرورفته و ذخیره ی خود را بر باد داده و در این جهان، زیان و
ضرر دیده و در آن جهان، شرمنده و سیه روی باشند. آری این است
سرنوشت بصره و چنین است آینده ی شوم شما که راه پاکان را انتخاب
نمی کنید و تصمیم انسان شدن ندارید!

فرزندم حسن، چهار مطلب از اخلاق و صفات بارز انسانیت را با
چهار عمل نیک از من بیاموز و به کار ببنـد و اطمینان داشته باش
که از کاربـرد آنها هیچ گاه در زنـدگی ضـرر و زیـانی متـوجه ی تـو
نخواهد شد:
تو سودی رساند به زیان تو اقدام می کند.
داشته باشی، خود را از تو پوشیده دارد.
به ارزان ترین قیمت ها خواهند فروخت.
بود که دور را به تو نزدیک و نزدیک را دور خواهند نمود.

روزی عقیل ابن ابی طالب در حضور معاویه و عده ای از درباریانش
که همگی از دشمنان کینه توز و سرسخت علی ابن ابی طالب بودند
داستان آهن گداخته را شرح داد؛ به طوری این عمل امام در آنها اثر
گذاشت که چشمان همه ی آن از خدا بی خبران پر آب شد.
معاویة ابن ابوسفیان بی اراده گفت: دیگر مادر گیتی فرزندی
مانند علی به وجود نخواهد آورد!

علی می گفت: به خدا مایلم بیشتر ایام آسایش و استراحتم بر
خارهای جان سوز بیابان سپری شود و همه ی شب بر آن بستر
جگرخراش خواب به چشمم راه نیابد؛ و حاضرم مرا با غل و زنجیر روی
همان خارها بکشند ولی به هیچ وجه راضی به شکستن دلی و
پریشان نمودن خاطری با عمل و کردار خود نیستم.
چگونه می توانم با دامنی آلوده و وجدانی ناراحت به دیدار خداوند
نائل شوم؟! از روز بازخواست و حضور در محضر عدل الهی می ترسم!
من و ظلم؟! علی و ستمکاری؟! باور کردنی نیست، مگر ما همگی
یکی پس از دیگری در تنگنای گور نمی خوابیم؟! و به محض بستن
چشم از این جهان، در محضر عدل الهی چشم بازنخواهیم کرد؟! پس
برای چه کسی با مال دیگران قصر بسازم و زر روی زر نهم؟!

برادرم عقیل که پیرمردی نابیناست فرزندانش را با آن صورت هایی
که از شدت گرسنگی و ضعف نیلگون شده بودند به شفاعت نزد من
آورد تا شاید حس ترحم و عاطفه ی برادری مرا تحریک کند و بتواند یک
کیسه گندم بیش از مستمری دیگران از بیت المال دریافت کند.
نمی توانم شرح ناله ها و فقر و تهی دستی او را که با زبانی تضرع آمیز
برای من بیان می نمود را به زبان بیاورم و به شما بگویم که با چه
خونسردی و بی اعتنایی به حرف های او گوش می دادم ولی او از
سکوت من این نتیجه را گرفت که ممکن است دینم را به دنیای او
بفروشم و برای آسایش برادرم، در مال دیگران دست خیانت دراز کنم!
تا روزی آهنی را در آتش سرخ نمودم و به انتظار عقیل نشستم.
همین که او به نزدم آمد و در باره ی گرفتاری و بدبختی خودش صحبت
را به میان آورد و استحقاق خودش را عذر موجهی برای خیانت من به
بیت المال بیان کرد، آن تکه آهن سرخ شده را به جای زر در دستش
نهادم، چنان فریاد زد که تصور کردم در همین زمان قالب تهی خواهد
کرد، مانند شتری که در مسلخ خون خودش می غلتد عربده های
جانخراشی می کشید.

گفتم ای عقیل مادرت به عزایت بنشیند تو از حرارت موقتی آهنی
این طور فریاد می کشی و تحمل درد و سوزش آن را نداری، من چگونه
آتش جاودانه ای که ایجاد شده از خشم الهی است را تحمل کنم؟!
به خدا اگر حکومت دنیا را با تمام ثروت و جاه و جلالی که در آن است
به من دهند تا در مقابل آن پوست جویی را از دهان موری به ظلم و
ستم بگیرم هرگز نمی پذیرم. دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در نظر
من به اندازه ی آزردن و متأثر نمودن موری ارزش ندارد. علی را با لذات
ناپایدار و زودگذر دنیا چه کار؟!
برای آدمیان آمیزش و دوستی و تفاهم، نعمت بزرگی است. امام
علی در این باره می گوید: الفت و دوستی است که مردم قادرند در
سایه ی آن راه بروند و در پناه آن منزل کنند و نعمتی است که کسی
ارزش آن را نمی داند، چون هر قیمتی بر آن گذارند بیشتر از آن ارزش
دارد و از هر چیز گرانبهایی باارزش تر است. یکدیگر را یاری کنید تا
صلح پایدار بماند، چون در زمان صلح است که شهرها آباد و بدون ترس
و بیم می باشد و از جنگ بپرهیزید که جنگ، ظلم است و ظلم بر
بندگان خدا ناپسند است. اگر جنگ برای دادخواهی مظلوم از ظالم
و پس گرفتن حق غصب شده و ثروت غارت شده و عرض و خون پایمال
شده باشد از اقدام بدان چاره ای نیست؛ مشروط بر آن که برای حفظ
صلح و سازش، نهایت کوشش شده و راهی جز جنگ باقی نمانده
باشد.
اگر جنگجویی خود را صاحب حق می داند و با اندک مبارزه ای
توانست حق خود را به کرسی نشاند باید فورا" دست از جنگ بکشد.

صلح طلبی امام علی و سعی و کوشش او در این راه تا لحظاتی
قبل از شروع جنگ، مورد تایید دوست و دشمن است. در جنگ جمل
ابتدا علی جنگ را آغاز نکرد و زمانی فرمان شروع نبرد را داد که بر اثر
تیراندازی دشمن سه تن از یاران او کشته شدند و در آن وقت هم
سه بار خدا را شاهد گرفت.
بارها علی می گفت: جنگ شرّ است و خیری که از شر عاید
مردم گردد خیری است به دست آمده از شر و ارزش ندارد. علی
به هر وسیله ای که ممکن بود سعی می کرد این شر را دفع کند
و اصلاح امور مردم را بدون جنگ آرزو داشت.
اما در باره ی جنگ با معاویه گفت: این کار را از بالا تا پایین آن
بررسی نمودم و دیدم یا باید کافر شد و یا جنگ کرد!
هر زمان که دشمن، علی را به صلح دعوت می کرد بدون لحظه ای
درنگ، با میل و رغبت، و علاقه ای تام و تمام می پذیرفت. می گفت:
در صلح لشکریان آسوده اند و اندوه مردم کمتر است و امنیت و
راحتی در شهرها شایع تر است.

امام به همان اندازه که از دروغ گفتن متنفر بود، از پیمان شکنی
بیزاری می جست و می گفت: وفای به عهد با راستگویی توأم است.
من سپری بهتر از آن که جان انسان را محفوظ نگهدارد نمی شناسم.
هر کس بداند بازگشتش به چه خواهد بود پیمان را محفوظ می دارد و
هیچ گاه پیمان شکنی نکند. ما در زمانی زندگی می کنیم که بیش تر
مردم، پیمان شکنی را زرنگی می دانند و افراد نادان هم آن را حُسن
تدبیر می خوانند. اگر بین خود و دشمنت پیمانی بستی و چیزی بر
عهده گرفتی بر سر پیمانت بایست و تعهد آن را قبول داشته باش و به
پایان برسان و تا پای جانت از خیانت دوری کن و عهدشکن مباش و
دشمن را فریب مده.

آیا علی ابن ابی طالب حتی در میدان جنگ، در برابر کسانی که
تشنه ی خون او بودند، بردباری و صبر نداشت؟ و آنان را با سینه ای
فراخ و صورتی باز به سوی فضیلت نمی خواند؟ آیا آنان را با مهر و
عاطفه در آغوش نمی گرفت؟ و سپس مانند برادری، آنان را مورد
بازخواست و گله قرار نمی داد؟ و همچون درختی استوار، در قبال
دیوانگی بادهای تند، در برابر آزار آنان صبر و حوصله به کار نمی برد؟

آیا سراسر زندگی علی، یک سلسله پایداری و استواری در برابر
توفان هایی نبود که از هر گوشه ای به سوی او رو آورده بودند؟ آیا
زندگی وی یک رشته بردباری و نستوهی در قبال مصیبت ها و
دردهایی نبود که از هر طرف به او یورش می آوردند؟ و آیا هوس های
اشراف و سودپرستان نبود که همراه دنیا، بر او پشت کرده بودند و
می خواستند که نیکی ها و فضائل انسانی را از او سلب کنند و او
در پرتوی صبر و شکیبایی در ایمان خود، همچون کوهی پایدار در
برابر توفان ها، محکم و استوار بود؟ آیا او همیشه این سخن را تکرار
نمی کرد: «آن کسی که ایمان ندارد، صبر و شکیبایی ندارد ...»؟

در مکتب امام علی فضیلت صبر، مفهوم دیگری هم داشت و آن
این که انسان از مصیبتی که بر او وارد شده، ناله و فریاد برپا نکند
و در واقع، درد خود را افزایش ندهد، بلکه تنها به وسیله ی صبر و
بردباری است که می توان زشتی و ناراحتی را، از هر طرفی که
آمده است، دفع کرد: «مصیبت و اندوهی که وارد می شود، یکی
است و اگر به خاطر آن بی تابی و ناشکیبایی به خرج دهید، آن
مصیبت دو تا می شود ... و برای سختی ها و رنج ها پایانی است
و بی شک درد و رنج هر کسی سرانجام خاتمه خواهد یافت، و
انسان عاقل کسی است که اگر دچار یک ناراحتی و گرفتاری شد،
آن را به دست فراموشی می سپارد تا مدت آن به سر آید، زیرا
کوشش برای از بین بردن آن، پیش از سرآمدن مدت طبیعی، بر
ناراحتی ها و گرفتاری ها می افزاید.»

البته اهل خرد آگاهند که امام علی نه تنها در برابر مسائلی که
دوست نمی داشت شکیبا و بردبار بود، بلکه در قبال چیزهایی هم
که دوست می داشت، خویشتن دار و شکیبا بود و وضع او در این
زمینه، همچون وضع فیلسوف یونان ــ سقراط ــ است.
و در این مورد است که فلسفه ی حقیقی صبر و شکیبایی و
مفهوم کامل و ارزش بزرگ آن، روشن و آشکار می گردد و مولا این
عقیده ی خود را با سخنی کامل و جامع چنین بیان داشته است:
«صبر و شکیبایی دو نوع است: صبر در برابر چیزی که
نمی پسندید و شکیبایی در قبال آنچه دوست می دارید.»!
پس دریافتیم که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را
داشته باشد؛ آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل
نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با
خودفراموشی.
از اینجا معلوم می شود که چرا یاد خدا مایه ی حیات قلب است،
مایه ی روشنایی دل است، مایه ی آرامش روح است، موجب صفا و
رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است. باعث بیداری و آگاهی و
هوشیاری انسان است. امام علی در نهج البلاغه می گوید:
خدای متعال یاد خود را مایه ی صفا و جلای دل ها قرار داده است.
با یاد خدا دل ها پس از سنگینی شنوا، و پس از کوری بینا، و پس از
سرکشی نرم و ملایم می گردد. همواره چنین بوده که در فاصله ها
خداوند بندگانی ذاکر داشته که در اندیشه هاشان با آنان نجوا می کند
و در عقل هایشان با آنان سخن می گوید.
در باب اثر عبادت در بازیابی خود باید بگوییم: به همان نسبت که
وابستگی و غرق شدن در مادیات، انسان را از خود جدا می کند و با
خود بیگانه می سازد، عبادت انسان را به خویشتن باز می گرداند.
عبادت به هوش آورنده ی انسان است، بیدار کننده ی انسان است.
عبادت، انسان غرق شده و محو شده در اشیا را مانند نجات غریق
از اعماق دریای غفلت ها بیرون می آورد.
در عبادت و در پرتوی یاد خدا است که انسان خود را آنچنان که
هست می بیند؛ به نقص ها و کسری های خود آگاه می گردد، از بالا
به هستی و حیات و زمان و مکان می نگرد؛ و در عبادت است که
انسان به حقارت و پستی آمال و آرزوهای محدود مادی پی می برد و
می خواهد خود را به قلب هستی برساند.
|
|