|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
اول شخصی که به پیامبر ایمان آورد، زوجه اش خدیجه بود و بعد
از او پسرعمویش علی بن ابیطالب بود که اسلام آورد. پیامبر او را
همچون فرزند خود می دانست. سومین نفر زید ــ پسرخوانده ی
محمد ــ است که پیامبر او را آزاد کرده بود و آن غلام آزاد شده،
حاضر نشد که نزد پدر و مادر خود برود و گفت:
پیامبر را برتر از والدین خود می داند و پیش او می ماند.
مدت سه سال از سال 610 میلادی تا سال 613 به جز شخص
پیامبر سه نفر بودند. در آن سال ابوبکر هم مسلمان شد.
پیامبر از نگاه دیگران / کونستان ویرژیل گیورگیو
پیشنهاد حفر خندق به وسیله ی ... به پیـامبر داده
شد.
ابوذر مالک اشتر
سلمان فارسی عمرو عاص
در ماه هفتم سال اول هجری، حمزه را با سی نفـر بر
سر کاروان قـریش به ریـاست ابـوجهـل و سـی صـد تـن
حامـی بـر لـب دریـا فـرسـتـاد ولـی «مـجدی بـن عـمـرو
جهنی»که دوست هر دو دسته بود میانجی شد و جنگ
رخ نداد.
در مـاه هشتـم «عـبـیـدة بـن حارث» با شصـت سـوار
مـهـاجر، بر سـر کاروانـی به سـرپــرستـی ابوسفـیـان و
دویست سوار شمشیر زن قـریش فرستاد و اینجا «سعد
بن ابی وقـاص» تیـری بر آنهـا پرتـاب کرد و ایـن نخستین
تیری بود که به نـام اسـلام از کمـانی جسته است.
اصحاب همه رفتند و پیغمبر و ابوبکر و علی ماندند. در
آغاز سال چهاردهـم بعثـت، توطئه ی همدستی در قتل
پیغمبر و هجرت خود پیغمبر به همراه ابوبکر صورت گرفت
و علی سه روز بعد مکه را ترک کرد. مخالفـان پیغمبر نیز
مـدیـنـه را تـرک کردنـد و گـروهـی که مـانـدنـد به ظـاهـر
مسلمان شدند و در نهان توطئـه می کردند. منافقین که
آن هـمـه در قـرآن از آنـان مـذمّـت مـی شـود ایـنـانـنـد و
بزرگ تریـن عنـصـر خطـرنـاک منـافق، « عبدا... بن ابی»
است که با نفـوذتـرین رجل مدینـه بود و مـورد احترام هر
سه جناح مـدیـنـه: «اوس»، «خزرج» و «یهـود» و اکنـون
اسلام مقامش را متزلزل کرده بود.
پیمان مـؤاخات میـان مهـاجر و انصـار بستـه می شود،
قـراردادی میـان جناح هـای مختلـف مسلمـان بر اساس
حدود و تکالیـف اجتماعـی و سیاسـی و حقوقـی منعقد
می کند و نیـز روابـط خود را با اقـلـیـت نـژادی و مذهبـی
یهود تدوین می کنـد.
«اذان» وضـع شـد و «بـلال» مـؤذن رسمـی گـردیـد و
جنگهـا آغـاز شـد.
قریب یک ماه پس از نجات از شعب، خدیجه و ابوطالب
به فاصلـه ی سـه روز از دنیـا رفتنـد و محمـد سخت تنها
ماند.
چند روز بعد از مرگ خدیجه، پیغمبر «سـوده»، بیوه ی
یکی از مهاجران حبشه که در تبعیدگاه وفات کرده بود را
به زنی گرفت. چندی بعد عـایشه دختر ابـوبکر که شش
هفت ساله بود را نامزد کرد.
سال یازدهم، شش تن از قبیلـه ی «خزرج» با پیغمبر
در «عقبه» ملاقات کردند و رسالت وی را در مدینه نشر
دادند. سال دوازدهـم ایـن شـش تن بـا شـش تـن دیگر
پیمان عقبه ی اول را با پیغمبر بستند.
در سال دوازدهم، «اسراء» یا همان سفر یک شبه ی
پیغمبر از مسجدالـحرام به مسـجدالاقصی و معـراج او به
آسمانها اتفاق افتاد. شیعیان همگی و اکثر مـورخان غیر
شیعـه نیز هـر دو سـفـر را در یـک شـب می دانـنـد و به
معراج جسمانی نیز معتقدنـد، نه تنها روحانی که بـرخی
اظهـار کرده اند.
سـال سیـزدهـم پیمـان عـقـبـه ی دوم بـستــه شد و
دستـور هـجرت عمـومـی به مـدیـنـه صـادر شـد.
در چهـل سـالـگـی، پـس از رویــاهـای صـادقـه ای که
زمینه ی روحی او را برای وحی آماده کرده بود، در صحرا
نخستین پیام را دریافت کرد.
از قول عایشـه نقل شده است که ابتدا نماز دو رکعتی
بود، سپس در حضر چهار رکعتی شد و در سفر همچنان
دو رکعتی ماند.
سه سـال اول، دعـوت مخفیـانـه بـود و سپس دستـور
مبارزه ی علنی رسید. شکنجه آغاز شد و پیغمبر دستور
مهـاجرت به حبشـه را صادر کرد. مهـاجرت به حبشـه دو
بار صورت گرفت: بار اول یازده مرد و چهار زن رفتند و پس
از آنکه شنیدنـد شکنـجه ی مسلمانـان تخفیف یافته، به
مکه بازگشتند ولـی برعکس سخت تر شده بود! بار دوم
هـشتـاد مـرد بـا کودکان و زنـانشـان هـجرت کردنـد و تـا
مهاجرت پیغمبر به مدینه در آنجا ماندند.
در سـال ششـم با اسـلام آوردن «عمر بن خطـاب» و
«حمـزه» اسـلام قـوت گرفت.
در آغـاز سـال هفـتـم، بنـی هـاشـم و مسلمـانـان در
«شعب ابو طالب» محبوس شدند و تا سال دهم هرگونه
ارتباطی با آنها قدغن شده بود. «شق القمر» را در سال
نهم نوشته اند، بنابراین در همین ایام دشوار بوده است.
خانـه ی کعبـه شکست برداشتـه بود و آن را به نـاچار
خراب کـرده و مـی ســاختـنــد. بـرآوردن هــر دیــواری را
قبیـلـه ای تعهـد کـرده بـود. کار بـنـا که به «رکن» رسید،
بر سر حمل «حجرالاسـود» اختلاف افتاد که شرف نصب
آن به قـبیلـه ای اختصـاص می یافت و قـبـایل دیگر از آن
مـحروم می گشتنـد. جنـگ مـخوفـی دنـدان مـی نمـود.
بنی عبدالدار و عدی بن کعب، ظـرف پر خونـی آوردنـد و
دسـت ها را بـه پیـمـان مرگ در آن فـرو بـردنـد که از این
شرف محروم نمانند.( لیسنـدگان خون یا لعقـة الـدم )
چهـار پنـج شبـانـه روز چنین گذشت تا در مـسـجد به
شـور گرد آمدند و «ابی امیه» که مردی پخته و خوشنام
و سالـخورده تـرین قـریش بود، راه حلـی پیـشنهـاد کرد:
«اولین کسی که به مسجد درآید، تکلیف را معلوم کند.»
و محمد درآمد. گفت پـارچه ای بیاوریـد. حجرالاسود را در
آن گذاشت و گـفـت رییـس هـر قـبیلـه ای گـوشـه ای را
بگیرد.بدین طریـق سنگ به دست همـه ی خانواده های
مدعی نصب شد و فضیلت آن میان همه تقسیم گشت.
«خدیـجه» دختـر «خویـلـد»، زن ثـروتمنـد اشـرافـی از
خاندان مشهـور قـریش بود که دو شوهـر کرده بـود و هر
دو مـرده بودند و از آنان نیز مال بسیار برایش مانده بود و
با آن تـجارت می کرد و سـود تجارت و اشتغـال بدان او را
از ازدواج دیگری منصرف کرده بود و با یک پسر و دو دختر
خویش زنـدگی می کرد. از مـحمـد که به امـانـت شهرت
یافـتـه بـود، دعـوت کرد که با دو برابر مـزد دیـگران یعنـی
چهار شتر به جای دو شتر، برای وی تجارت کند و برخی
گویند استـخدام وی به خواهش ابـوطـالـب صورت گرفـته
است. به هر حال مـحمـد که جوانی تهی دست است و
عمو و سرپرستـش ابوطالـب هم که در کمال سختی به
سر می بـرد، با رغبـت شغـل جدید را قبول می کند و با
«میـسره» غلام خدیـجه به شـام می رونـد و در آنجا باز
راهبـی به نـام «نـسطـورا»، میـسره را از نبـوت وی آگاه
می کند. در بـازگشت مـحمـد با سودی بیشتر از معمول
برمی گردد و خدیـجه که از لیاقـت و توفـیق محمد بسیار
راضی است، سخنان میسره از فضائـل او و کرامـاتی که
از او در سفـر دیـده است، خرسنـدی اش از محمـد را به
شیـفـتـگـی مـبـدل می کنـد و مستـقیـمـا" (به قول ابن
اسحاق) و یا به واسطـه ی نفیسـه دختر منیـه، دوست
خود، تمایل خویش را مطرح می کند: «ای پسر عمو،من
به خاطر خویشاوندی با تو و شـرفـت در مـیـان قـومـت و
امـانتـت و حسن خلـقـت و راستـگـویـی ات به تو رغبـت
دارم.»
محمد همراه «حمـزه» عمـویش یا ابوطالب یا هر دو به
خواستگاری رفتند. خویلـد به سختی با آن مخالفت ورزید
و بـالاخره ابوطـالـب خطبـه ی عقـد را خوانـد و خدیـجه با
بیست شتر که مهریه اش بود به همسری محمد درآمد.
از او دو پسر یـافـت: قـاسم و عبـدا...، که پیش از بعثـت
مردنـد و چهار دختـر: زینـب، ام کلثـوم، رقـیـه و فـاطمـه.
فرمانده ی لشکر امام علی در جنگ صِفّین چه کسی
بود؟
عُمر بن ابی بکر ابوموسی اَشعری
مالک اشتر نَخَعی عُبید ا...ابن عباس
«نعمان بن منذر» مشک و دیگر عطـریات از حیره برای
فروش به بازار عکاظ می فرستاد و چرم طایف می خرید.
دو تن داوطـلب شدند که قـافـلـه ی مشک را به مقـصـد
بـرسانـنـد؛ بـراض از قـریـش، که می خواسـت کاروان را
تـحت حمایـت قـبیـلـه ی خود بـرد و عـروه از هـوازن، که
پیشنهادش این بود که از راه «نـجد» بـروند.
نـعـمـان کـاروان را بـه عـروه سـپـرد و بـراض از دلالـی
مــحروم شــده، در پــی عــروه تـاخت و او را کـشــت و
مشکها را به غـارت برد و این حادثـه در مـاه حرام بود، با
این همـه میـان هـوازن و قـریش جنگ در گرفت که چهار
سال نیز به درازا کشید.
این جنگ ها را که در ماه حرام رخ داده، «جنگهای فجار»
می نامنـد. پیغمبـر را در یکی از این جنـگ ها دیـده اند و
خود او در دوران رسالت می گوید:« من در فجار همراه با
عموهایم شـرکـت داشتــم و چنـد تـیـر انـداختـم و از آن
پشـیمـان نیستم، تیرهایی را که دشمـن بر عـمـوهـایم
می افکندند جمـع می کـردم و به آنهـا می دادم.» سـن
وی را در آن زمـان چهـارده تا بیسـت می دانستنـد که با
تـوجه به زمان چهار ساله ی آن جنـگها، درست به نـظـر
می رسد.
پس از عبـدالمطـلـب که رییس مقتـدر و معـتـدلی بود،
اوضــاع مـکــه در هـم شـده و ریـیـس هـر خانـواده سـر
برداشته بود و در نتیجه مردم خرده پا و غریب مورد تعدی
و تـجاوز قـرار می گرفـتنـد و چون مـرجع و مـلجایی نبود،
حقوق ضعفا به سادگی پامال می شد.
پس از جنگهای فـجار، جوانمـردانی در خانه ی عبدا...
جدعان به دعوت زبیر بن عبدالمطلب عموی پیغمبر، گرد
آمدند و سوگند خوردند که هر مظلـومی را چه از مکـه و
چه خارج از مکه، حمـایت کنند و تا حقـش را ادا نکنند از
پا ننشیننـد. محمـد جوان در این پیمـان شرکت جست و
پس از رسالـت همـواره از آن به نـیـکی و خشـنـودی یاد
می کرد.
محمد پنج سالـه به دامـن مادر بازگشت. عبدالمطلب
برای شرکـت در تاجگـذاری پادشاه یمن رفـته بود و مادر
چون کودک را تازگی در کنارش می دید، تصمیـم گرفـت
به مدینه رود تا هم از تنهایی درآید و هم خویشان پدری
محمد، قبیلـه ی بنی نجار او را ببینند.
در بـازگشت از مـدیـنـه، در «ابـواء» حال مـادر دگرگون
شد و کودک شش ساله که در مدینه بر سر گور پدر، بر
یتیمـی خود سخت گریـستـه بـود، اکنـون در کنـار مـادر
مُحتضـرش قـرار می گیـرد و بـالاخره، بـدون او همـراه با
کنیز پدرش «ام ایمن»، به مکـه باز می گردد و محروم از
مهـر پـدر و نـوازش مـادر به خانـه ی جدش عبـدالمطلب
مـی آیـد. دو سـال بـعـد جد مـهـربـان و مُـقـتـدرش نـیـز
می میرد و سرپرستی او به «ابـوطـالب» عمویش، مردِ
خوش سرشت، پر عائـلـه و تهیـدست واگذار می شود.
در دوازده سالگـی همـراه ابـوطـالب با کاروانـی که به
شام می رفت، سفر می کنـد و «بحیرا سرجیـوس» که
راهبـی مسیحی است و احتمـالا" از فـرقـه ی یعقـوبی،
او را در راه مـی بـیـنــد و در او رســالــت آیـنــده اش را
می خواند و چون ابـوطـالـب را از دشمنـی یـهـود بر جان
مـحمـد بیـمنـاک می کنـد، وی از بـصـری، مرکز حکومت
غسانیـان فراتر نمی رود و به مکه باز می گردد.
ابوطالب به خاطر تهیدستی، دست از سفر می کشد
و مـحمـد ناچار به چرانیـدن گوسفـنـدان خویشان و دیگر
مردم می پردازد. وی غالبـا" در مرتعی به نام «قـراریط»،
میـان حجاز و نـجد، چوپـانی می کرده است.
عبـدالمطـلب، «آمنـه» دختـر «وهـب» را بـرای عبدا...
گرفت اما پس از چند مـاه تازه داماد در مـدینـه درگذشت
و چنـد مـاه بعد یتیـم عبدا... به دنیـا آمـد. پدر بزرگش بر
خلاف مـرسوم که نـام یکی از اجداد را بـرای نـام گذاری
نـوزاد انـتـخاب می کردنـد، طفل را «مُحَمّـد» نامید.
و این همان سالی است که ابرهه بر مکه یورش آورد
یعنی «عـام الـفیـل» که پـانصـد و هفـتـاد پس از میـلاد
مسیح باشد.
کـودک را پس از سه روز که از شیـر مـادر خورد، کنیز
«ابولهب»، عمویش، به نام «ثویـبـه» شیـر داد و سپس
«حلیمه» دختر «ابی ذؤیب» از طایفه ی بنی سعد او را
به بادیه برد. قبیلـه ی بنی سعد به داشتن زنان شیرده
مشهـور بود و چون خانواده های قـریش دوست داشتند
که خصائـل و رسـوم زنـدگی آزاد و مردانه ی صحرا را در
شهر فـرامـوش نکنند و از طرفی هوای مکه ناسالم بود،
کودکانشان را به دایـگان می دادند تا به صحرا ببرنـد.
حلیمه دایـه ای لاغر بود و کم شیر و ابتدا محمد را که
پـدر نداشت، سـراغ کرد و چون چشـم دایـه بیـشتـر بـه
دست پدر کودک است، از گرفـتن یتیم عبدا... سرباز زد،
امـا چون پدر کودک نیز به دنبـال دایه ی سالـم و پر شیر
است، حلیـمـه کودکی نیافـت و نـاچار به اکراه بـاز آمد و
محمد را گرفت.
حلیمـه پس از دو سال، کودک را به شهـر آورد اما چون
احساس کرده بود که از هنگامـی که این یتیـم پیش آنها
است، زنـدگیشان بـرکت یافته است از مـادر خواست که
او را برگردانـد که در مکه «وبـا» در کمین کودکان است و
بدین بهـانـه او را تا پنـج سالگی در بادیـه نگاه داشت.
هاشم در سفری تجاری، زنی از بنی نجار را در یثرب
به زنـی گرفـت. از او «عبـدالمطـلّب» به دنیـا آمد که نام
اصلی اش «شیـبـه» بـود. عبـدالمطـلب مردی بزرگوار و
با نـفـوذ و مـحـتـرم بـود و مـنـاصــب کـعـبـه را داشـت و
حمله ی «ابرهه» در زمان او بود و «زمزم» را او باز یافت
که بر شهـرتش افزود. اما این مرد، فرزندی نداشت! نذر
کرد که اگر صـاحب ده فـرزنـد شود، یکی را قـربانی کند.
نذر به اجابت رسید و قـرعه زد؛ به نام کوچک ترین پسر،
عبدا...، که مـحبـوب تریـن نیز بـود، اصـابت کرد و خود را
برای ذبـح عبـدا... آمـاده می کرد که راه حلـی پیـدا شد
که بـه جای فرزنـد، صد شتـر دیـه بدهد.
«قصی بن کلاب» قریش را بر مکه مسلط کرد و تولیت
کعبه را گرفـت و مـراسم حج و مناصب کعبه را وضع کرد.
دو فرزند او «عبد الدار» و «عبد مناف»، مناصب را پس از
پدر میان خود تقسیم کردند. «هـاشم» و «عبد شمس»
فرزندان عبد مناف نیز چنین کردند.
هاشم مناصب کعبـه را داشت و تـجارت مکـه را رونـق
داد و سفـر تـابستانـی و زمـستـانـی کاروان تـجارتـی را
وضع کرد و قـریش و مکـه را اهمیـت بخشیـد، و برادرش
عبد شمس به تجارت پرداخت، و فرزند او «امیه» است،
که رییس خانـدان «بنی امیه» شد و با هـاشم عمـویش
دشمنی می ورزید.
در پایان کدام جنگ امام علی مسئله ی حَکمیّت پیش
کشیده شد؟
جمل خوارج صِفّین نَهروان
|
|