|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
آسمان ابریست
از آفاق چشمانم بپرس
ابر بارانیست
از اشک چو بارانم بپرس
تخته ی دل در کف امواج غم خواهد شکست
نکته را از سینه سرشار توفانم بپرس
نبودی و نشنیدی
دلم به گریه نشسته
میان خاطره هایت
چه کرده ای که پس از تو
به هر کجا که تو بودی
غمی نشسته به جایت
کجای این شب هجران
کجای این همه راهی
که از دریچه چشمت
نمی رسم به نگاهی
در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست
آن چه را می گویم از آیینه ی جانم بپرس
آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم
گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس
بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم
چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم
نه پای رفتن از این جا، نه طاقتی که بمانم
چگونه دست دلم را به دست تو برسانم
غلامرضا طریقی و حسین منزوی
【با اجرای سوگند】
اين دو روزه دنيا مثل خواب و رويا گذرونه
با هم آشتی كنيم كه بهار دوباره گل فشونه
پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونتون
ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
يك شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم
از پنجره منو ديدی همچون گل ها خنديدی
وای به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
وای به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
گفتم... گفتم ... به خدا قهر گناهه
دل منتظره... چشم به راهه...
ای من به فدات ناز مكن تو
با چشم سيات ناز مكن تو
اين دو روز دنيا مثل خواب و رويا گذرونه
با هم آشتی كنيم كه بهار دوباره گل فشونه
خودم تنها تنها دلم
چو شام بی فردا دلم
چوکشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم
به سینه دریا دلم
تو ای خدای مهربان تو
ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
چو شیشه مینا دلم
تو هم برو ای بی وفا مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بیگانه شد نمیخواهد دیگر تو را
نشان من دیگر مجو حدیث دل دیگر مگو
دلم شکسته زیر پا نمیخواهد دیگر تو را
نمیخواهد دیگر تو را
تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
چو شیشه مینا دلم
تو هم برو ای بی وفا مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بیگانه شد نمیخواهد دیگر تو را
نشان من دیگر مجو حدیث دل دیگر مگو
دلم شکسته زیر پا نمیخواهد دیگر تو را
نمیخواهد دیگر تو را
تو ای خدای مهربان تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دگر چو شیشه مینا دلم
هما میرافشار
امشب به بر من است آن مایه ی ناز
یارب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام
گویید فلانی آمده آن یار جانی آمده
مست است و هشیارش کنید
خواب است و بیدارش کنید
آمده حالتو احوالتو سفید روی تو سيه موی تو ببیند برود
امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
می باشد و می باشد و می باشد و می
او گه لب "می" بوسد و گه من لب وی
او مست و ز "می" گردد و من مست و ز وی
امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام
ماه غلام رخ زیبای توست
سرو کمر بسته ی بالای توست ای عزیزم
مجمع دل های پریشان جمع ای حبیب ای طبیبم
چین و خم زلف چلیپای توست ای عزیزم
ای مه انور لعل تو شکر ، از همه بهتر قند مکرر
جانم جانم قند مکرر لب و دندان توست ای عزیزم
قند مکرر لب خندان توست ای حبیبم
يه ديواره ، يه ديواره ، يه ديواره ... يه ديواره كه پشتش هيچی نداره
توکه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ... ديگه خورشيد از توشون بيرون
يه پرنده س ، يه پرنده س ، يه پرنده س ...
يه پرنده س که از پرواز خود خسته س
بن بالشو بستن دست ديروزا ، نمياد ... ديگه حتی به يادش فردا
يه روز يه خونه ای بود كه تابستونا ... روی پشت بومش ولو می شد خورشيد
درخت انجير پيری كه تو باغ بود ... همه ی كودكی های مرا می ديد
يه آوازه ، يه آوازه ، يه آوازه ... يه آوازه كه تو سينه م شده انبار
يه اشكيه كه می چكه روی گيتار ... به اين ها عاقبت كی گيرد اين كار
يه مردابه ، يه مردابه ، يه مردابه ... يه مردابه توی تن از فراموشی
چراغی كه می ره رو به خاموشی ... نگردد شعله ور بيهوده می كوشی
[ مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است ]
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتمِ سروِ قدشان، سرو خمیده
در سایه ی گل، بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!
از دست عدو ناله ی من از سر درد است
اندیشه هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است
چه کج رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!
نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسـان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم ده به نگاهی که زبان مـن و توست
روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چـه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان مـن و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفـت و گویی ز خیال و ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
«سایه» ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وای از این آتش روشن که به جان من و توست
[ مست و دیوانه ]
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زين وقف به هشياران مسپار يکی دانه
ای لولی بربط زن تو مست تری يا من
ای پيش چو تو مستی، افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
صد گلشن و کاشانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد
در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
[ دانلود ]
چون به یاد تو می افتم
دیده ام از اشک تر می شه
شادی از من می گریزه
گریه هم بی اثر می شه
وقتی این شعرو می خونم
همش تو در برابرمی
می دونم تو هم می دونی
که امید آخرمی
وقتی چلچله ها می یان
از سفرهای دورا دور
از تو می پرسم چو هر یک
می کنند از بامم عبور
عبور ... عبور
عبور ... عبور
چو ز تو هیچ خبری نیست
ساز من بی آهنگ می شه
می نویسم که بدانی
دلم برایت تنگ می شه
با چنین تنهایی و درد
شب می شه دنیای خورشید
به خودم می گم که ای کاش
چشمونم تو رو نمی دید
وقتی چلچله ها می رن
به سفرهای دورا دور
از تو می گویم چو هر یک
می کنند از بامم عبور
عبور ... عبور
عبور ... عبور

خالیه سفره ی زمین
دست سخاوت تو کو
زخمیه شونه های عشق
مرهم رحمت تو کو
سنگینه پلک لحظه ها
نبض زمین نمی زنه
قلب قناریای عشق
بی تو یقین نمی زنه
من از عبور جمعه ها
از بوی تنهایی پرم
زیر سفال سقف شب
ثانیه ها رو می شمرم
کجا تو موندگار شدی
که روز ما سیاه شده
دست دعای من دیگه
از آسمون جدا شده
یه شب میایی از سفر
باغ پر برگ و بر می شه
ستاره های شیشه ای
می شکنه و سحر می شه
مزرعه ی شرقیمونو
هجومی از ملخ زده
شعله خورشیدی بزن
تو قلبایی که یخ زده
اسب بهارو زین بکن
تا باغچمون جون بگیره
روی غبار جاده ها
شرشر بارون بگیره
خالیه سفره ی زمین
دست سخاوت تو کو
زخمیه شونه های عشق
مرهم رحمت تو کو
بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام، گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ، روی آّب، توی دفتر موج رو دریا
توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن
هم صدای من می خونن وقت از تو گفتن
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه ی نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام، گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج رو دریا
با ترانه ی نفسات من ترانه می گم
اسمتو مثه یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه، وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد، لحظه ی دیدنه
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام، گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ، روی آّب، توی دفتر موج رو دریا
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی، برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثه توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان، برادر جان، نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم خوش نیست، غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی، که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا، روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
سروده ای از ایرج جنتی عطایی

در سکـوتـی مــانـده بـودم، نا امیـد
روزم بـلنـد، شـبـم کوتـاه، مـویـم سپید
هر چه که بـود، بیهوده بود، رنگی نداشت
دفتر عمـر ورق می خورد، آهنگی نداشت
لیکن در آن، سکـوت گـران، کسـی رسیـد
کسـی که جان، بـه جان خستـه ام دمید
هـر چه بـد بود، از یـادم رفت، اندازه شدم
مـه رو وا کـرد، خورشیــد آمـد، تـازه شدم
تـازه شدم ..... تـازه شدم...... تـازه شدم
اون نگاه گرم تو، جام شرابه اما سرابه
زندگی بی چشم تو، زندگی بی چشم تو،
رنج و عذابه، رنج و عذابه
آه من ترسم شبی، آه من ترسم شبی،
دامنت بگيره، دامنت بگيره
با دلم بازی مکن، با دلم بازی مکن،
عاشق و اسيره ترسم بميره
يک شب از روی صفا، يک شب از روی صفا
با دلم وفا کن، با دلم وفا کن
يا وفا کن با دلم، يا وفا کن با دلم
يا مرا رها کن، يا مرا رها کن
می شکنی شيشه ی دلم، می شکنی شيشه ی دلم
قدرشو ندونی، قدرشو ندونی
مهربونی با همه؛ با من و دل من نامهربونی
زندگی بی چشم تو، زندگی بی چشم تو،
رنج و عذابه رنج و عذابه
هما میرافشار
تا بهار دل نشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ی ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان، بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ی ویران من
بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
بازا چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه ام
بیژن ترقی
به نام نامی ایران، به نام نامی انسان
به آیین وفاداران، به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید، نگاهی روشن از باران
جز دوست نمی خوانم، جز مهر نمی دانم
جز عشق نمی خواهم، من زاده ی ایرانم
جز مهر نمی دانم
تویی دلبستگی هایم، پناه خستگی هایم
به هر جا می روم از تو، دوباره در تو می آیم
کران تا بیکران عشقت، بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد، خیابان در خیابانت
جهان تا هست خواهم بود اگر تو جان من باشی
برایم خانه باشی، خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی هایم، تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی کردم، به تعداد نفس هایم
کران تا بیکران عشقت، بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد، خیابان در خیابانت
تو آن آغوش بی اندازه هستی
برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو می بینم جهان را
تویی آیینه ی بینایی من
جهان تا هست خواهم بود اگر تو جان من باشی
برایم خانه باشی، خاک باشی و وطن باشی
من از تو جان گرفته ام، کنم فدای تو
ز جان گذر نمی توان مگر برای تو
دل از تو برنمی کنم تویی جهان من
دچار تو نمی کند دل از هوای تو
دل از هوای تو ، دل از هوای تو
بهمن محمدزاده / اسحاق انور

از برت دامن کشان
رفتم ای نامهربان
از من آزرده دل
کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر
بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی هر چه بودم
بی خبر رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو
جام دست این و آن شو
هر چه بودی هر چه بودم
بی خبر رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
بعد از این بعد از این
کن فراموشم که رفتم
دیگر از دست تو
می نمی نوشم که مستم
با دل دیرآشنا
گشتم از دامت رها
بی وفا بی وفا بی وفا
رفتم که رفتم
من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
رحیم معینی کرمانشاهی
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست، دوزخی خواهد بود
فردا ببینی بهشت، همچون کف دست
ای مفتی شهر از تو بیدارتریم
با این همه مستی ز تو هشیارتریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رَزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سرمست شد این جهان هستی را ساخت
رَز : انگور خونِ رَزان؛ کنایه از شراب است.
ایرانی، به سر کن خواب مستی
بر هم زن، بساط خودپرستی
که چشم جهانی سوی تو باشد
چه از پا نشستی؟!
در این شب، سپیده نادمیده
تیغ شب، به خونش در کشیده
امید چه داری از این شب
که در خون کشیده سپیده؟!
تیغ برکش آذرفشان
نغمه ها را تندری کن
در دل شب رخ برفروز
کار مهر خاوری کن
از درون سیاهی برون تاز
پرچم روشنایی بر افراز
تا جهانی از تباهی وارهانی
دیو شب را تیغ بر دل برنشانی
با خواری در روزگار
ننگ باشد زندگانی
با خواری در روزگار
ننگ باشد زندگانی
مرگ به تا چنین زنده مانی
ای مبارز، ای مجاهد، ای برادر
دل یکی کن، ره یکی کن، بار دیگر
راه بگشا سوی شهر روشنی ها
روزگار تیرگی ها بر سر آور
جواد آذر
ای خطه ی ایران مهین
ای وطن من
ای خطه ی ایران مهین
ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین
جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغ و گل و لاله و سرو و سمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من، محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ
کز بافته ی خویش نداری کفن من!
امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا، دردا
دردا و دریغا وطن من، وطن من!
ای خطه ی ایران مهین
ای وطن من
محمدتقی بهار
|
|