ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

     [ مست و دیوانه ]

 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زين وقف به هشياران مسپار يکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری يا من

ای پيش چو تو مستی، افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

صد گلشن و کاشانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 


برچسب‌ها: مولا جلال الدبن محمد, شهرام ناظری
 |+| نوشته شده در  جمعه ۱۴ خرداد ۱۴۰۰ساعت 14:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا