|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی، برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثه توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان، برادر جان، نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم خوش نیست، غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی، که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا، روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
سروده ای از ایرج جنتی عطایی

تو ...
یه سایه بودی ... هم قد خواب نیمروز من
تو ... یه سایه بودی ... تو ظهر داغ تن سوز من
تو هُرم داغ بی رحم آفتاب ... تو سایه بودی ... یه سایه ی ناب
من مسافر ... تن تشنه ی خواب ... حریص فتح یه جرعه ی آب
پای پر تاول من تو بهت راه
تن گرما زدمو نمی کشید
بی رمق بودم و گیج و تب زده
جلو پامو دیگه چشمام نمی دید
تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب
مهربون با یه بغل سبزه و آب
باورم نمی شد این معجزه بود
به گمانم تو سرابی یه سراب
تو ...
یه سایه بودی ... هم قد خواب نیمروز من
تو ... یه سایه بودی ... تو ظهر داغ تن سوز من
من گنگ و خسته ... لب تشنه و داغ ...
تو سایه ی سبز ... میراث یک باغ
تو مرهم این زخم عمیقی
لبریز ایثار، پاک و شفیقی
رخت خستگیمو از تنم بگیر
با تنت برهنگیمو بپوشون
منو تا مهمونی عشق ببر
کتاب در به دری مو بسوزون
بذار این سایه همیشگی باشه
سایه ای که جای خوب موندنه
سایه باش و سایبون
تا بدونم سایه ای رو سر بودنه منه
هرم: توده هوای گرم که از جایی یا چیزی برمی خیزد؛ آتش، شعله
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی،برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثه طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان ، برادر جان ،نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
****
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم خوش نیست،غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی،که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم،شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من، سر کن
شاید فردا،روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
سروده ای از ایرج جنتی عطایی
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
برادر جان نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثّه طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمی دونی
چه تلخه وارثِ دردِ پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امّید
از این شبگردیهای خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست،غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهاییِّ غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق
عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم،شاید که با فردا
طلوعِ خوبِ خوشبختیِّ من باشه
شبو با رنج تنهایی من ،سر کن
شاید فردا روزِ عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
ایرج جنتی عطائی
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثله همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من، هر چی که بود، هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه، دیگه دیره، نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم، بازم کمه
نمی خوام مثله همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها،
غمو از دلم جدا نمی کنه
ایرج جنتی عطایی
کمکم کن کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن
نذار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه، هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه، چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب، مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون، شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمی دم، موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر، عاشقم
عاشق رسیدنِ به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مثله یک عشق پرآوازه شدن
کمکم کن کمکم کن
نذار این گمشده از پا دربیاد
کمکم کن کمکم کن
خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن کمکم کن
من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون، ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه، چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب، مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما، شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه، وقت راهی شدنه
کمکم کن کمکم کن
ایرج جنتی عطایی
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی،برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثه طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان ، برادر جان ،نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
****
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم خوش نیست،غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی،که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم،شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من، سر کن
شاید فردا،روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
سروده ای از ایرج جنتی عطایی
|
|