|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
سپاه عمر بن سعد به امــام و یــاران او نزدیک و نزدیک تر می شد.
خاک نرم و روان، مانند امواجی از غبار، از زمین برخاسته بود. امام با
صدای بلندی به سخن آغاز کرد. برای اینکه سخنان او را بهتر بشنوند
و او را بهتر ببینند، امام بالای شتر رفت:
«ای مردم، سخن مرا بشنوید و برای جنگ شتاب نکنید، تا من
وظیفه ی خود را که حق شماست، انجام دهم و شما را نصیحت
کنم و انگیزه ی خودم را از آمدن به سوی شما بیان کنم. اگر دلیل
مرا پذیرفتید و با من از راه انصاف درآمدید، راه سعادت را یافته اید
و دلیلی برای جنگ با من ندارید و اگر سخن مرا نپذیرفتید و انصاف
روا نداشتید، همگی دست به هم دهید و کارتان را یکسره انجام
دهید و دغدغه ای نداشته باشید و به من مهلت ندهید. بر شما
پوشیده نماند که یاور و پشتیبان من خداوندی است که قرآن را
فرو فرستاده و او یار و دوست نیکوکاران است.»
صدای امام به خیمه های اردوی او رسید، صدای گریه بلند شد. بغض
در گلویشان شکسته بود و صدای گریه ها در اردوگاه پیچیده بود. امام،
سخن خود را قطع کرد و به برادرش، عباس بن علی و فرزندش، علی اکبر
گفت که به خیمه ها بروند و بانوان و کودکان را آرام کنند. به آن دو گفت:
به آنان بگویید گریه های بسیاری در پیش دارید.
و سپس دوباره رو به جماعت حاضر کرد و گفت:
«بندگان خدا، تقوای خدا پیشه کنید و از دنیا بپرهیزید. اگر بنا بر
این بود که دنیا برای کسی باقی بماند، یا کسی همواره در دنیا
باقی باشد، پیامبران شایسته تر بودند که بمانند. و جلب خشنودی
آنان سزاوارتر بود و چنین حکمی خوشایندتر بود.
ولی خدا دنیا را برای فنا آفریده است، که تازه هایش کهنه شده
و نعمت هایش زوال می پذیرد. پس توشه برگیرید، که بهترین
توشه ها تقواست. تقوای خدا را مراعات کنید. باشد که رستگار
شوید.
ای مردم! خداوند دنیا را محل فنا و نیستی قرار داده است که
اهل آن دگرگون می شوند و در تغییر و گذرند. فریفته، کسی
است که دنیا او را بفریبد و تیره روز کسی است که دلبسته ی
دنیا شود.
مردم! این دنیا شما را فریب ندهد، که هر کسی که فریب خورد،
ناکام خواهد شد و هر کس دچار افزون طلبی شود، بی بهره و
نومید خواهد شد. شما اینک بر امری هم پیمان شده اید که خشم
خداوند را برانگیخته است و به سبب آن خداوند از شما روی گردانده
و خشم او بر شما فرود آمده است. چه نیکوست خدای ما و چه
بندگان بدی هستید شماها که به فرمان خدا گردن نهادید و به
پیامبرش ایمان آوردید و حال برای کشتن اهل بیت و فرزند پیامبرتان
یورش آورده اید. شیطان بر شما مسلط شده و یاد خدای بزرگ را
از ذهنتان برده است. ننگ بر شما، و ننگ بر اندیشه ی شما، و
ننگ بر خواسته و آرزوی شما.
انّا لله و انّا الیه راجعون
ما از خداییم و به سوی او می رویم و شما، گروهی هستید که
پس از ایمان، کفر ورزیده اید و رحمت خداوند از چنین ستمگرانی
دور باد!
مردم! شما بگویید من چه کسی هستم! سپس به خود آیید و
خویشتن را سرزنش کنید و ببینید آیا کشتن من و شکستن حرمت
من، برای شما رواست؟!
آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟! فرزند وصی پیامبر و پسر
عموی او نیستم؟ فرزند کسی که اولین ایمان آورنده به اسلام بود
و تصدیق کننده ی پیامبر خدا؟! آیا حمزه، سیدالشهداء، عموی پدر
من نیست؟ آیا جعفر طیار، عموی من نیست؟ آیا شما سخن پیامبر
را در باره ی من و برادرم، حسن نشنیده اید که گفت:
این دو، سروران جوانان بهشت هستند؟!
من تا خود را شناخته ام، لب به دروغ نگشوده ام. زیرا دریافته ام
خداوند بر اهل دروغ، خشم گرفته است و اثر و ضرر دروغ به گوینده
آن باز می گردد.
آیا سخنان مرا تصدیق می کنید یا آن را دروغ می پندارید؟ اگر به
راستی گفتار من ایمان ندارید، اینک در میان ما مسلمانان، از
صحابه ی پیامبر کسانی هستند که می توانید از آنان بپرسید. از
جابر بن عبدالله انصاری، از زید بن ارقم، از انس بن مالک، از اباسعید
الخدری، و سهل بن سعدالساعدی سوال کنید. آنان سخنان پیامبر
را در مورد من و برادرم شنیده اند و همان سخنان می تواند سبب
شود که شما از کشتن من دست بردارید.»
شمر دید که سخنان امام حسین دارد سپاه عمر بن سعد را تحت تاثیر
قرار می دهد. امام به نکاتی اشاره می کرد که برای آن مردم ستمزده ی
ستمگر، که جان های مه آلود آنان در تاریکی رها شده بود، آگاهی بخش
بود. این بود که فریاد زد: او خداوند را بر اساس حرف عبادت می کند و در
گمراهی است و نمی داند چه می گوید.
حبیب بن مظاهر در پاسخ او بانگ برآورد که: راست می گویی که چرا
سخن حسین بن علی را نمی فهمی، زیرا خداوند بر قلب تو مُهر زده
است.
یاران امام حسین در این آوردگاه نابرابر هر یک چون عصاره ی یک
آیین و یک ملت جلوه می کردند. از این رو؛ نه تنها از سپاه امام به
لشکریان عمر بن سعد کسی پناهنده نشد و یا از صحنه نگریخت؛
بلکه از سپاه عمر بن سعد بود که یکی از فرماندهان، حر بن یزید
ریاحی، اسب خود را هی زد و به سوی امام و یارانش آمد و به
سپاه او پیوست.
این صحنه که در یک سو، صد نفر آرام و پرطمأنینه ایستاده اند و
هیچکس ذره ای ترس و تردید و دغدغه در دلش نیست و قدرت و
هیبت دشمن را به هیچ می گیرد، و در سوی دیگر، هزاران انسان
با ذهنیت های آشفته و قلب هایـی تاریک، که تنها قدرت و منفعـت
دنیایـی، آنان را به یکدیگـر پیونـد داده است، یکی از صحنـه های
شگفت تاریخ است!
امام حسین، سوار بر اسب، دعا کرد:
خداوندا! تو مایه ی اطمینان من در هر سختی، و امید من
در هر گرفتـاری هستی، در هر مشکلـی که برای من پیش
می آید، تو پشتوانه و موجب اعتماد من هستی. چه بسیار
اندوه ها و گرفتاری ها که دل انسان در آن ناتوان می شود
و چاره جویی اش اندک و دوست در آن وامانده و دشمن به
سرزنش زبان باز کرده است. به پیشگاه تو شکایت می برم.
از هر چه غیر توست، به سوی تو رغبت دارم. تو گره ها را
می گشایی و اندوه را از میان می بری. تو صاحب همه ی
نعمــت هــا و همــه ی خوبــی هـا و ســرانــجام همـــه ی
خواسته هایی.
سپاه عمر بن سعد به طرف امام و یارانش حرکت کرد. صحنه را
تصور کنید! یک طرف، سی هزار سواره نظام و پیاده با ابزار و تجهیزات
جنگی، که یک حکومت استبدادی جاافتاده آن را سازمان داده بود و
طرف دیگر، یک گروه حدودا" صد نفره. اگر نبود آن شیوه ی شایسته
و دوراندیشانه ی امام حسین که همواره در هر فرصتی افراد ضعیف
و ناتمام را تشویق به رفتن می کرد، در این روز استثنایی تاریخ،
بازماندگان اردوی او این چنین پرصلابت و پرشکوه نبودند.
یاران امام حسین مشخص و معدود بودند. سوار و پیاده. زهیر بن
قین، فرمانده ی جناح راست سپاه بود و حبیب بن مظاهر، فرمانده ی
جناح چپ و پرچم، در میانه ی سپاه در دست عباس بن علی ــ قمر
بنی هاشم ــ بود. به گونه ای آرایش پیدا کرده بودند که خیمه ها
پشت سر آنها قرار داشت. پشت خیمه ها را نیز خندقی حفر کرده
بودند تا دشمن نتواند اردو را دور بزند و به خیمه ی زنان و کودکان
حمله برد.
سپاه عمر بن سعد به تناسب قبایل و تیره های آن آرایش شده
بود و سران و رؤسای قبایل، هر یک مسئولیت گروه خود را بر عهده
داشت. چنانچه مسئول گروه مذحج و اسد، عبدالرحمن بن ابی
سیرة الحنفی بود و مسئول گروه ربیعه و کنده، فیس بن الاشعث
بن قیس و مسئول گروه تمیم و همدان، حر بن یزید الریاحی و
مسئول بخش عدنی ها، عبدالله بن زهیر ازدی.
فرمانده ی جناح راست، عمرو بن الحجاج الزبیدی و فرمانده ی
جناح چپ، شمر بن ذی الجوشن و فرماندهی سواره نظام، عزرة
بن قیس و فرمانده ی پیادگان، شبث بن ربعی بود و پرچم را نیز،
ذوید ــ غلام عمر بن سعد ــ در دست داشت.
چنانچه از نام ها پیداست، سه نفر از سران کوفه که برای امام
حسین نامه نوشتند که به کوفه بیا؛ حال در کربلا، فرماندهان
سپاه عمر بن سعد بودند و آماده ی جنگ با امام حسین!
این فاصله ی شگفت را چگونه طی کرده اند؟ از فدا شدن در
راه امام ــ که در نامه نوشته بودند ــ تا کشتن امام برای منافع
خود؟! فاصله ی میان دوستی و دشمنی.
همان گونه که «ایمان» اکسیری است که وقتی به جان انسان
خورد، فطرت خداجوی انسان جلوه می کند و می درخشد و از
بی تفاوتی و بی قیدی و حتی دشمنی کناره می گیرد و به صف
مومنان می پیوندد، چنانکه حر بن یزید ریاحی همین گونه عمل
کرد. استبداد و سرکوبِ جان و اندیشه و احساس انسان ها، و
تحریف مدام ارزش ها، و ماندنی و شیرین جلوه دادن دنیا نیز
می تواند عده ای از دوستان را تبدیل به دشمن کند.
سعی کنیم حرف و عمل ما یکی باشد تا دیگران ما
را محترم بشمارند. هنگامی که برای انجام کاری تعهد
می دهیم، باید تلاش کنیم که آن را به مرحله ی عمل
برسانیم.
انسانها باید در روابـط خود و گفتـههایشان صـادق و
صریح باشند و از هر نوع ابهامی اجتناب ورزند.
نماز جماعت عمر بن سعد در صبح عاشورا، به خوبی نشان می دهد
که حکومت های استبدادی دینی چون حکومت معاویه و یزید چگونه
می توانند در سایه ی حکومت خود، به تحریف اصول و آیین های دینی
بپردازند.
دیدیم که چگونه توانستند توحید را به عنوان مهم ترین محور اسلام و
مسلمانی، همچون دین های دیگر ابراهیمی تحریف کنند و از کارکرد
نجات بخش آن برای عدالت اجتماعی بیندازند که هیچ؛ آن را درست به
حربه ای برای تحقیر و تحمیق بندگان خدا، و شمشیری برای خفه کردن
خلق خدا و بریدن زبان آنان تبدیل کنند.
این حربه اکنون نیز در دست دولت های اسلامی هنوز وسیله ای برای
سواری گرفتن از دوش مردمان و تاراج سرمایه های مادی و معنوی آنان
است!
به همین ترتیب حتی نماز هم که پرچم مسلمانی بود، این چنین بی
حاصل و بی روح شد که مقدمه و توجیه کننده و پشتوانه ی قتل فرزند
پیامبر گردید؛ و اکنون نیز چون دستاری که حاکمان گربه صفت کشورهای
مسلمان خود را در آن پوشانده اند، برای شکار خلق و صید مردم!
سالی یکدانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فــــراوانـــا
این زمان پنـــج پنــج می گیرد
چون شـده تـائب و مسلمانـــا!
در زندگی روزمره ی ما هیجاناتـی مثل خوشحالـی،
دوسـت داشتـن و شـادکامـی در مقـابل تـرس، تنفـر،
خشم و بیزاری، متاسفانه سهم کمتری دارد و انسان
کارآمـد باید مـوازنـهای بین دو طیـف احساسـات ایجاد
کند.
همانطـور که میدانیـد هیجانـات منفی باعث محدود
شدن تفکر و عمل شده و در مقابل، انرژی مثبت سبب
گسترش تفکر و احساس خوشایند میشود.
صبح روز عاشورای محرم سال 61 قمری:
در هر دو اردوگاه، نماز صبح به جماعت برگزار شد. در اردوی یزید،
عمر بن سعد به نماز ایستاده بود. کسی که غیر از حکومت و قدرت
و بهره گیری فزون تر از دنیا، به چیز دیگری نمی اندیشید، در جلوی
مردمی که به علت دو دهه تحریف مداوم کارگزاران حکومت اسلامی
معاویه ، مسخ شده بودند و در تاریکی جان و اندیشه ی خود، غرقه
بودند!
نماز عمر بن سعد، نمازی بود بی روح و بی طراوت؛ والا چگونه
می شود انسانی به عنوان رهبر عادل، به نماز بایستد و دستش به
خون صدها صدها نفر آغشته باشد؟!
روی به محراب نهـادن چه سود
دل به بـــخارا و بتـــــان طــــراز
ایـزد تو، وسوســه ی عاشقـی
از تو پــــذیـرد، نپـــذیرد نمــــاز!
سحر شده بود. لحظه ای چشمان امام به خواب گرم شد. در خواب
دید که سگان به آنان حمله کرده اند و در میان سگان، سگ سیاه و
سپیدی است که درنده تر است و به طرف او هجوم می برد. در همان
حال در افق، پیامبر را دید که می گفت: تو شهیـد این امت هستی.
اهل آسمان ها و افق اعلی به تو بشارت می دهند.
امام با دعا و نگاه به یاران خود قوت قلب می داد. وقتی آنان برحق اند
و خود مصداق حقیقت، چه دغدغه ای خواهند داشت؟! وقتی این آیه را
تلاوت کرد که:
«خدا بر آن نیست که شما مؤمنان را بدین حال که اکنون هستید، رها
کند می آزماید تا ناپاک را از پاک جدا سازد.»
یاران او دست خدا را بر قلب خویش احساس کردند. اکنون مرگ چون
نسیم سحری خوب و خواستنی بود!
مـرگ هـر یـک، ای پســر همــرنـگ اوست
پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
روی زشـــت تـــوســت نه رخسار مـــــرگ
جان تو، همـــچون درخت و مــــرگ بــــرگ
از تو رستـــه است ار نکـوست، ار بد است
نــاخوش و خوش هر ضمیـــرت از خودست
به تعبیر قرآن :
«پس از آن دل های شما چون سنـگ سخت گردیـد، حتـی
سخت تـر از سنـگ، که از سنـگ گـاه جوی هـا روان شـود، و
چون شکافته شود، آب از آن بیرون می جهد، و گاه از خشیّت
خداونـد از فـراز به نشیب فـرو غلتـد و خدا از آنـچه مـی کنیـد،
غافل نیست.»
عزرة بن قیس چکونه توانسته جان و باور خود را در مدار خواست و
منفعت عبیدالله بن زیاد قرار دهد؟ و او حالا در شب عاشورا مأموریت
دارد که مبادا افرادی از لشکـر عمـر بن سعد، شبـانـه به اردوی امـام
حسین بپیوندند. زندگانی او زندگی غریبی است.
امام در دل شب در محوطـه ی خیمه ها قدم می زد. صدای دعا و
تضرّع از خیمه ها به گوش می رسید.
از خیمه ی زینب کبری هم صدای گریه می آمد. برادر وارد خیمه شد.
نافع بن هلال که همراه امام بود جلوی خیمه ایستاد. زینب از برادرش
پرسید: همه ی یاران را آزموده ای؟ در وقت جنگ و درگیری، کسانی
در میان نیستند که تو را تسلیم دشمن کنند؟
این پرسش تلخ زینب، متکی بر تجربه ای بود که همه شاهد آن
بودند. تجربه ی بی وفایی و قساوت مردم کوفه، تجربه ی شبث بن
ربعی و عزرة بن قیس و ...
امام در پاسخ به نگرانی خواهرش به او اطمینان داد که یاران و
همراهان، انسان هایی سرافراز و بلندهمت هستند و شوق آنان به
مرگ کمتر از شوق کودک به شیر مادرش نیست.
و بغض نافع سرگشود و او به گریه افتاد!
عزرة بن قیس با تعدادی سوار در اطراف اردوگاه امام حسین گشت
می زد. تا دریابد امام و یاران او، شب را چگونه می گذرانند. آیا برای
جنگ آماده می شوند یا برای تسلیم شدن؟ آیا کسی شبانه اردو را
ترک می گوید؟ آیا کسی می خواهد به لشکر عمر بن سعد پناهنده
شود؟ آیا کسی از اردوی عمر بن سعد می خواهد به امام بپیوندد؟
امام حسین آیات 178 و 179 سوره ی آل عمران را تلاوت می کرد
که:
و کافران هرگز مپندارند که چون مهلتشان می دهیم به سود
آنان است، تنها از آن روی به آنان مهلت و میدان می دهیم تا
سرانجام بر گناهان خویش بیفزایند و عذاب خفت باری در کمین
دارند. خداوند نمی خواهد مؤمنان را به حالی که شما دارید رها
کند، مگر آنکه پاک را از ناپاک جدا کند؛ ...
یکی از سواران عزرة بن قیس که آیه را شنیده بود، فریاد زد: به خدای
کعبه، ما پاکان هستیم که از شما جدا شده ایم!
می بینید که انسان چطور واقعیت را نزد خویش واژگونه می کند و با
چه مهارتی به خودفریبی می پردازد؟! و شگفت آنکه این گشت شبانه
در اطراف اردوی امام و شنیدن صدای تلاوت آیات قرآن از لبان امام و
صدای نماز و مناجات نوه ی پیامبر و یارانش، هیچ کدام اثری بر قلب عزرة
بن قیس که از قضا نامه هم نوشته و از دعوت کنندگان بود، ننهاد. قلبی
از سنگ و بدتر از آن!
جرالد هاتر، متخصص مغز و اعصاب معتقد است تدریس دیجیتال به
دلیل تعطیلی مدارس در زمان شیوع جهانی کرونا، میتواند تأثیر مثبتی
بر استقلال دانشآموزان داشته باشد. او میگوید:
سیستم آموزش کنونی به قرن گذشته تعلق دارد و باید تغییر
کند.
جرالد هاتر که در زمینه ی شیوههای یادگیری پژوهش میکند معتقد
است یادگیری در خانه به شیوه ی آنلاین، میتواند برای دانش آموزان
مفید باشد. او معتقد است حال که مدارس تعطیل است و دانش آموزان
در کلاسهای آنلاین شرکت میکنند، مجبور هستند محتوای دروس را
سریع تر بفهمند. او میگوید:
«دانش آموزان نیاز ندارند زمانی طولانی پشت میز بنشینند و
باید در کمتر از چند ساعت، مطلبی را یاد بگیرند که پیش تر یک
هفته در مدرسه برای فهمیدن آن وقت داشتند.»
البته نتیجه ی پژوهشهای دکتر هاتر نشان میدهد تنها یک سوم
دانش آموزان تجربه ی موفقی در یادگیری مستقل، بدون حضور معلم
دارند. او میگوید دو سوم دیگر که در خانه نشستهاند، واقعا" نمیدانند
که چه باید بکنند و مجبور هستند برگههای بی سر و ته را که معلم به
عنوان مشق به آنها داده، برای تمرین پرکنند.
هاتر میگوید:
این شاگردان اغلب نمیدانند که چطور می توان مطلبی را به
طور مستقل آموخت.
تعجبی ندارد که بسیاری از دانش آموزان در انتظار بازگشت به مدرسه
و یادگیری، در شرایطی هستند که میشناسند و به آن عادت کرده اند.
هاتر تصور نمیکند که شرایط کنونی، تغییر پایداری در سیستم آموزش
و پرورش به وجود آورد تا دانش آموزان در درازمدت از آن بهرهمند شوند.
دکتر هاتر چندان امیدوار نیست که بعد از پاندمی کرونا، شیوههای
مدرن یادگیری در مدارس تشویق شود. او میگوید تجهیزات مدارس
ممکن است مدرن شوند. اما این مدرنسازی مثل جایگزین کردن
وایتبرد با تخته سیاه اهمیت چندانی برای یادگیری دانش آموز ندارد.
او میگوید:
مهم ترین مسئله، باید این باشد که هیچ شاگردی، شادی
ذاتی خود برای یادگیری را از دست ندهد.
به عقیده ی او، نمره دادن و تقسیم کردن دانش آموزان به خوبها و
بدها یا سیستم پاداش و تنبیه کنونی، متعلق به قرن گذشته است و
حال باید به دانش آموزان آموخت:
مستقل فکر کنند، مستقلانه یاد بگیرند و استعدادهای خود را
شکوفا کنند.
او معتقد است برخی از دانش آموزان در ماه های اخیر رشد کردند و
در یادگیری مستقل شدند. همین حالا هم میبینیم که دانش آموزانی
هستند که انگیزه دارند و خیلی جدی مباحثی را در اینترنت دنبال
میکنند. ما والدینی را میبینیم که از آزادی و انگیزه ی فرزندانشان
استقبال میکنند و از آنها حمایت میکنند. این مثالها من را امیدوار
میکنند.
هاتر معتقد است، شهرداریها و مناطق مختلف شهری و روستایی
میتوانند خود یک سیستم آموزشی باشند و فرصتی برای ورود شاگردان
به دنیای حرفه ای بزرگسالان فراهم کنند و میگوید:
جایی که پیش تر مدرسه بود باید مکانی باشد تا شاگردان،
تجربه و دانش خود را با یکدیگر به اشتراک گذارند.
امام حسین به زینب ماموریت داده بود که احکام دینی را از طرف
علی بن حسین برای بستگان تبیین کند. سال ها بعد وقتی احمد
بن ابراهیم بر حکیمه، خواهر امام حسن عسکری، در سال 282
قمری وارد شد و دید که از ورای حجاب، مردم سوالات خود را مطرح
می کنند و حکیمه جواب می گوید، تردید در دل احمد بن ابراهیم
افتاده بود که چگونه زنی می تواند به جای امام عمل کند؟!
حکیمه گفته بود که امام حسن عسکری به امام حسین اقتدا کرده
است. او نیز به زینب وصیت کرده بود.
زینب با برادرش، گفت و گوی دیگری دارند که روز عاشورا اتفاق افتاده
است. امام دستور داد که خیمه ها را نزدیک تر به هم بزنند. طناب های
خیمه ها را به یکدیگر متصل کردند. همه ی پستی و بلندی ها بررسی
شد که مجال نفوذ دشمن فراهم نباشد. سپس در حاشیه ی پشت
اردوگاه، در جوار خیمه های زنان و کودکان، خندق کندند تا مطمئن باشند
دشمن نمی تواند از آن نقطه حمله کند و تنها از جلو با هم رو به رو
می شوند. نافع بن هلال در تمام این طرح ها و کارها همراه امام بود.
امام و یاران و خانواده اش، تمام شب را به نماز و نیایش و اشک
گذراندند. صدای مناجات و دعا در صحرا پیچیده بود. هیچ کدام از شهیدان
فردا و نیز زنان اهل بیت، آن شب لحظه ای نیارمیدند.
حبیب بن مظاهر، غرق لبخند و تبسم بود! یزید بن حصین تمیمی به
او گفت: حالا وقت خنده است؟!
گفت: چه وقت بهتر از امشب وقت شادمانی است؟!
بریر با عبدالرحمن انصاری شوخی می کرد. عبدالرحمن گفته بود:
حالا چه وقت شوخی است؟!
بریر گفته بود: همه ی آنانی که مرا می شناسند، می دانند که چه
آن وقتی که جوان بودم و چه حالا که پیر شده ام، اهل شوخی نبوده ام،
اما الان می بینم که فاصله ی من و بهشت جز شمشیرها، چیز دیگری
نیست!

تابلوی بالا یک تقسیم کسری را نمایش می دهد. تقسیم مربوطه را
بنویسید و درستی حدس خود را با انجام تقسیم بیازمایید.

تابلوی بالا یک تقسیم کسری را نشان می دهد. تقسیم مربوطه را
بنویسید و درستی حدس خود را به وسیله ی انجام تقسیم بیازمایید.
آنگاه امام حسین خطاب به زینب و دیگر خواهران و همسرش، که با
صدای گریه ی زینب کبری جمع شده بودند، گفت:
زینب! ام کلثوم! فاطمه! رباب! پس از مرگ من جامه ی خود را پاره
نکنید. سیلی به صورت خود نزنید و سخنی که شایسته نباشد، بر زبان
میاورید.
نگاه رباب، همسر امام با نگاه او گره خورد. رباب نماد محبت و وفاداری
بود. زنی شاعر و ادیب و قدردان نعمت وجود امام؛ و امام حسین نیز
رباب و دخترش سکینه را بسیار دوست می داشت و در وصف آن دو
سروده بود:
به جانت سوگند! خانه ای را دوست دارم که سکینه و رباب در
آن باشند. آن دو را دوست دارم و هر چه دارم، نثار آنان می کنم.
اما زینب، انگار زندگی و شهادت امام ، با زندگی و اسارت زینب کامل
می شود. از آن روزهایی که کنار پنجره ی خانه شان می ایستادند تا
پیامبر را ببینند و پیامبر آنان را در آغوش بگیرد، تا آن روزهایی که کنار
مادرشان زهرا بودند و او آخرین لحظات عمر خویش را می گذراند. آنان
کودکانی بودند که در دل شب، همراه پدرشان و حسن و ام کلثوم،
مادرشان فاطمه ی زهرا را تشییع کردند و ... تا امروز.
شب عاشورا زینب با برادرش گفت و گو کردند. آن بی تابی زینب در
پرتو گفتگوی با امام، محو شد و دل دریایی او آرام گرفت. توفان ها از
جان او رخت بربسته بود و آفتاب شکیبایی بر جانش می تابید.
زینب کبری از آن پس نیابت امام را بر عهده داشت، تا زمانی که امام
سجاد بهبود حاصل کند. این نیابت خاصه، افق های بی پایانی را در
منظر زینب گشود. او باید آمادگی پیدا کند تا مسئولیت اداره و هدایت
بازماندگان را بر دوش بگیرد. از عصر عاشورا، زینب تجلی می کند. از آن
به بعد، به او واگذار شده بود. رییس قافله اوست.
|
|