|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
دکتر مینو محرز، رییس مرکز تحقیقات ایدز ایـران میگوید آموزش و
پرورش به خاطر جلوگیری از بدآموزی دانش آموزان و اعتراض اولیای
آنها از صحبت در باره ی «ایدز» و راه های انتقال ویروس به وجود
آورنده ی آن طفره می رود و همین سبب افزایش وحشتناک تعداد
نوجوانان و جوانان مبتلا به ایدز در ایران شده است!
مسئولین، سر خود را چون کبک به زیر برف کرده اند و می پندارند
سکوت در باره ی ایدز، راه ورود بیماری را به خانه ها می بندد، حال
آنکه نوجوانان به علت بی اطلاعی با ویروس اچ آی وی رو به رو شده
و کاشانه ها ویران می شوند!

همیشه دانستن و فهمیدن است که چاره ی کار است. وقتی از
نوجوانان در باره ی راه های انتقال بیماری می پرسیم، اغلب هیچ
نمی دانند و یا آن قدر دچار وسواس فکری شده اند که می ترسند با
دوست و همکلاسی خود دست بدهند و روبوسی کنند!

ویروس «اچ آی وی» به وسیله ی خون، آب منی، ترشحات مهبل زن
و ترشحات مقعدی منتقل می شود.
اطلاع در باره ی بیماری و راه های انتقال آن است که می تواند
فرزندان ما را از شر این بیماری مصون بدارد. تنها راه نجات نوجوانان و
جوانان ما، آگاهی دادن به آنها در باره ی راه های انتقال ویروس HIV
است.
مرسده زنی زیبا و نرم تن بود و در همـه ی عمر با رفتـاری مـؤدبـانـه و
جان نثارانـه با او رفتار می شد. وقتی که شوهـر و بـرادرش از او شکایت
می کردند، او به خاطر چیزی که حق اساسی زنان می دانست، زندگی
را بر آن دو تبـاه می کـرد. مرسـده چون خستـه و بـدخو شده بـود اصـرار
داشت که سـوار سورتمـه شود. درست است که زیبـا و لـطیـف بود، اما
وزنش نزدیک به شصـت کیلـو بود و چون به بار مـوجود اضافـه مـی شـد،
کمر حیوانات بینوا را می شکست.چند روز متوالی از سورتمه پایین نیامد
تـا آخر به میـان راه های شکافتـه افتـادنـد و سورتمـه دیگر انـدک تکانـی
نمی خورد. شارل و هـال از مرسـده خواهش کرذنـد که پیـاده شود و راه
بـرود، الـتمـاس کردنـد، تـضـرّع کردنـد؛ ولـی در تمـام ایـن مـدت مـرسـده
می گریست و آسمان را به شهادت توحش و خشونت آن دو می خواند.

یک بار او را به زور از سورتمه پایین کشیدند. البته این کار را هـرگز تکرار
نکردند چون همیـن که او را پیـاده کردند، پاهـایش را مثل بـچه هـای لوس
رها کرد و بر روی جاده نشست. شارل و هال با سورتمه به راه خود ادامه
دادند، اما مرسده از جا نجنبید. پس از آنکه پنج کیلومتر رفتنـد بار سورتمه
را خالی کردنـد و دنبـال مـرسـده بـرگشتنـد، و باز با زور او را روی سورتمه
نشاندند.
آن سه بر اثر شدت بدبختی خود دیگر عذاب و بدبختی سگها را درست
نمی فهمیدنـد. فلسفـه ی زندگـی هال که آن را نسبـت به دیگران اعمال
می کرد، آن بود که باید سـخت بود. از ابتـدای کار این نظـر را به خواهـر و
شوهر خواهر خود تلقیـن می کرد، امـا چون در آن دو بی تأثیـر ماند، آن را
به زور چماق به سگها تحمیل می کرد.
بالاخره غذای سگها تمام شد. آنها توانستند که از یک پیرزن بی دندان
اسکیمو دو سه کیلـو پوست اسب یخ زده را با تپانچه ی کلت هال که بر
کمر او دیده بود، معاوضه کنند. این پوست ها به آن صورت یخ زده بیشتر
شبیه میله های آهـن گالـوانیـزه بود تا غـذا و وقتـی که سگ ها با تقلای
بسیار قطعه ای از آن را به درون معده شان می فرستادند،تازه اول ماجرا
بود!
و در تمام این حالات و مشقّـات باک چنان که گویی دچار کابـوس شده
اسـت در رأس دستـه سورتمـه را می کشیـد. هر وقت که می تـوانست
سورتمـه را می کشید، هر وقت از کشیـدن فـرو می مـانـد روی برف دراز
می کشید تا ضربـات تازیانـه و چمـاق باز او را برپا دارد. تمـام استـواری و
شفافیت از خز زیبای او رفته بود. موهایش آویخته و سست و در هم بود،
یا با خونی که بر اثر ضربت چماق از او رفته بود، خشک و مجعد شده بود.
عضلاتش آب شده بود و به صورت ریسمانهای گره دار درآمده بود. گوشت
او از میان رفتـه بود، به نـحوی که تمام دنـده ها و استخوانهای او به طـور
آشکار از زیر پوستی که از خالـی مـانـدن چیـن خورده بـود دیده می شد.
وضعی بود که دل را می شکست.

وضع رفقای باک نیز مانند او بود. همه اسکلتهای متحرکی شده بودند.
روی هم رفته هفت سگ بودند که در آن تیره بختی که دچار شده بودند،
دیگر نسبت به گزش تازیانه یا ضربه ی چمـاق حسـاس نبودند. دردی که
از کتـک خوردن مـی کشیدنـد دور و نـامفهـوم بود همچنـان که هـرچه به
چشم می دیدند و به گوش می شنیدند اندک اندک تار و مبهم می شد.
دیگر حتی نیمه یا چارک همه زنده نبودنـد. صرفـا" گونی های استخوانی
بودنـد که جرقـه ای از حیـات در آن سرگردان مـانـده بود. همین که توقـف
مـی کردنـد مثل سگ مـرده روی جاده مـی افتـادنـد، و آن جرقـه بی نـور
می شد و مثل آن بود که از بین می رفت،و وقتی ضربات تازیانه یا چماق
بر سرشان می بارید، آن جرقه باز روشن می شد و سگها به زحمت برپا
می شدند و پیش می رفتند.

روزی رسید که بیلی خوش فطرت بر زمین افتاد و دیگر نتوانست برخیزد.
هال که تپـانچه اش را به سـودا داده بود، همـان روی جاده با تبر بر سرش
کوفت و بعد تسمـه هـایش را گشـود و جسـدش را به کنـاری کشید. باک
می دید و رفقایش می دیدند و می دانستند که این امر با ایشان فاصله ی
چندانی ندارد. روز بعد کونا نیز مرد و فقط پنج سگ باقی ماندند.
بر اساس گزارش سازمان بهداشت جهانی، ده شهر آلوده جهان به
ترتیب عبارت اند از:
اهواز (ایران)، الانباتار (مغولستان)،
لودانا (هند)، سنندج (ایران)،
کویته (پاکستان)، کرمانشاه (ایران)،
پیشاور (پاکستان)، گابورن (بوتسوانا)،
یاسوج (ایران) کانپور (هند)
همانگونه که دیده می شود چهار شهر از میان این شهرها در ایران
قرار دارد.
همچنین در گزارش سازمان بهداشت جهانی شهر تهران با متوسط
سالانه 96 میکروگرم ذرات معلق کوچک تر از 10 میکرو متر در هر متر
مکعب هوا، هشتاد و دومین شهر آلوده ی جهان و پانزدهمین شهر
آلوده ی ایران محسوب میشود. البته باید توجه داشت که در تهران،
به عنوان یک شهر صنعتی، آلودگی های حاصل از کارخانجات و
خودروها میتواند در روزهایی از سال به علت وارونگی دما، این شهر
را برای چندین روز پیاپی در صدر آلودهترین شهرهای کشور و حتی دنیا
قرار دهد!

در بررسی وضعیت آلودگی شهرهای جهان، شهرهای ایران، هند و
پاکستان در میان آلودهترین شهرهای جهان و شهرهای ایالات متحده
آمریکا و کانادا در شمار پاک ترین شهرهای جهان قرار گرفتند.

والدین گرامی برای حفظ جان فرزندانمان از خودروی
شخصی در روزهای وارونگی دما استفاده نکنیم. بدی
نکردن به دیگران، خود «صدقه» است.

آب طلـب نکرده، همیشـه مــراد نیست
گاهی بهانه ای است که قـربانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بــار مـی بـرنــد که زنـدانیــت کننــد
آیا «اچ آی وی» همان ایدز است؟
خیر؛ این باوری نادرست اما بسیار رایج است. اچآیوی (HIV) ویروسی
است که از راه های گوناگون وارد بدن میشود و سیستم ایمنی را هدف
قرار میدهد. از آنجایی که این ویروس میتواند تا مدتی طولانی نهفته
بماند و علائمی از خود بروز ندهد، سیستم ایمنی بدن را رفته رفته چنان
تضعیف میکند که به ایدز (AIDS) میانجامد؛ ایدز، مرحلهای است که
سیستم ایمنی بدن به شدت ضعیف شده و توان مقابله با بیماریها و
ویروسها را تا حد زیادی از دست میدهد.

تست اچ آی وی به سادگی و به طور رایگان در
مراکز درمانی دولتی انجام می شود.
ممکن است فاصله ی ورود ویروس اچ آی وی به بدن تا پیشروی و
رسیدن به ظهور علایم ایدز، سالها طول بکشد. طول این زمان برای
هر فردی متفاوت است، چون وضعیت سیستم ایمنی بدن انسان ها
متفاوت است.
تشخیص زودهنگام ورود اچ آی وی به بدن، امکان دارودرمانی را به
ما می دهد. دارودرمانی از احتمال انتقال ویروس HIV از فرد آلوده به
دیگران بسیار می کاهد. دارودرمانی همچنین اثر ویروس اچ آی وی را
بر سیستم ایمنی بدن متوقف یا کند می کند.
روز بعد نزدیـک ظهـر، باک در پیشـاپیش دستـه سورتمـه می کشیـد. در
گروه سگها حال خوشـی پدیـدار نبود. در باک و رفقایش هیـچ قوت و روحی
دیده نمی شد. از بدو حرکت خسته و فرسوده بودند. باک چهار بار مسافت
بین اداره ی پست در آبشـور تا داوسـن را پیمـوده بود و باز از اینکه با همان
حال خسته و نزار با همان دشواری ها روبـرو بود، تندخو شده بود. دلش در
آن کار نبود، دل هیچ یک از دسته در آن کار نبود؛خارجی ها و حشت زده و
شرمگین و داخلی ها به صاحبان خود بی اطمینان بودند.

باک به نـحو مبهمی احساس مـی کرد که به این دو مـرد و یک زن هیچ
گونه اطمینانی نمی توان داشت. هیـچ کار را بلـد نبودنـد و با گذشـت ایام
معلوم شد که یاد هم نمی توانستند بگیرند. در همه کار تنبـل بودند. نظـم
و ترتیبی در کارشان نبود. نیمی از شب را صرف برپا کردن چادر می کردند،
و نیمـی از صبح فـردا را صرف جمـع کردن همـان چادر! تازه آن را هم چنان
انجام می دادند که هر روز چند بار در میان راه مجبور می شدند توقف کنند
و بار را از نو ببندند. هیچ روزی نتوانستند بیش از نصـف راهی را که دیگران
به عنـوان اسـاس محاسبـه ی سـگ و مقـدار غـذا در نظـر مـی گرفتنـد را
بپیمایند. ناگـزیـر غذای سگشان کم می آمد. اما تازه خودشان هم به این
امر دامن می زدند. سگهایی که جهاز هاضمـه شان به کمبـود غذا عـادت
نـداشـت، تا بتـواننـد حداکثـر استفـاده از مقـدار غـذای داده شـده را کنند،
اشتهای شدیدی داشتنـد. وقتی هم که سگ های فـرسوده ی اسکیمو
دیگـر خوب سورتمـه را نمی کشیـدنـد، هال یقین کـرد که مقـدار غذا کم
است و سهمیه ی غذا را دو برابـر کرد؛ غافـل از اینکه باک و سگهای دیگر
نه غذا که آسایش و استـراحت می خواستنـد. و هر چنـد با سرعـت زیـاد
حرکت نمی کردند، همان وزن زیاد بار نیروی آنها را به شـدت می کاست.
بالاخره نوبت به ریاضت رسید و یک روز هال متوجه شد که نیمی از غذا
تمام شده، حال آنکه آنها فقط ربعی از راه را پیموده اند. این بود که غذای
سگ ها را کاست و تلاش کردند روزانه مسافـت بیشتری جلو برونـد ولی
بار سنگین و بی عرضگـی خودشان مانـع می شد. نمی توانستنـد زودتر
راه بیفتند تا لااقـل زمان بیشتـری از روز را بتواننـد راه برونـد. نه فقط راه و
رسم سگها را نمی دانستند، بلکه خودشان را هم نمی توانستند جمع و
جور کنند!

اولین تلفات مربوط به سگ اسکیمویی بود که داب نام داشت و مدتها
پیش شانـه اش در رفتـه بود و نه استـراحت کرده و نه معالـجه شده بود.
هال او را با تیر تپانچه راحت کرد.بعد نوبت به سگهای غیر اسکیمو رسید.
مثلـی در آن نواحی رایـج بود که یک سگ خارجی با غذایـی که یک سگ
اسکیمو می خورد، از گرسنگی خواهد مرد.سگهای غیر اسکیمو نیز یکی
پس از دیگری مردند و شش سگ دیگر از گروه کاسته شد.

دیگر اثری از نـرمـی و ملاطفـت مـردم جنوب در آن سـه نفـر نمانـده بود.
سفر در نواحی شمالی اکنون دیگر شکوه و لطف خود را از دست داده بود
و برای ایشان به امری تلـخ و سـخت تبدیـل شده بود که از طـاقـت ایشان
خارج بود. مرسده که به حال خود می گریسـت و بیشتر در حال منازعه با
شوهر و برادرش بود، دیگر به حال سگها توجهی نداشت. جر و بـحث تنها
چیزی بود که از اشتغال بدان خسته نمی شدند. تحریک پذیری ایشان که
از بـدبختـی و بی نوایـی شـان نـاشـی می شد، خود سبـب می شـد که
احساس بدبختی و ضعف بیشتری کنند. صبر شگفت انگیز سورتمه کشی
که در مردم سخت کوش و پر تلاش دیـده می شد که با وجود سختـی ها
و ناملایمات همواره شیرین سخن و مهربان باقی می ماندند؛ بهـره ی آنها
نشده بود. خبری از چنان صبری نداشتند.

خشک شـده بـودنـد و درد مـی کشیـدنـد، عضـلات شـان درد می کـرد،
قلب شان درد می کرد؛ و به واسطـه ی همیـن درد کشیـدن زبانشـان تند
شده بود و از اول صبح تا آخر شب، کلمات زننده بر زبان می راندند.
هر وقت مرسده، هال و شارل را به خود وامی گذاشت، آن دو با یکدیگر
بحث می کردند و هر دو هم یقیـن داشتنـد که خود بیش از دیگری و بیش
از سهم خود کار می کنـد! و از بیـان این یقیـن هم فــروگذار نمـی کردنـد.
مرسده هم گاهی طرف شوهرش را می گرفت و گاهی طـرف برادرش را
و این اختلاف و نـزاع تمـام نشدنـی خانـوادگـی ادامـه می یافـت. اختلاف
گاهی بر سر اینکـه کدام یک باید قـدری هیـزم بشکنند شروع می شد و
بلافاصلـه پـای باقـی خانـواده، از پدر و مـادر و عمـو و دایـی و اولاد آنهـا و
مردمی که هزاران کیلومتـر از آنهـا دور بودنـد و حتی بعضـی از آنهـا مـرده
بودند، به میان کشیده می شد!
محمدامین طباطبایی در مسابقات شطرنج برقآسا در تورنمنت اسپانیا با
کسب 8 امتیاز به عنوان قهرمانی دست یافت. طباطبایی در دور چهارم این
رقابتها، روی میز چهار در برابر حریف اسراییلی خود، گورشتین ایدو، قرار گرفت
و به برتری رسید. محمدامین در صورت انصراف از بازی با حریف اسراییلی،
موفق به کسب عنوان قهرمانی نمیشد.
ایدو، در دور هفتم و روی میز شماره شش با پرهام مقصودلو نیز مسابقه داد
که در آن دیدار نیز بازی را به مقصودلو واگذار کرد.
فدراسیون شطرنج ایران تاکنون از انتشار خبر پیروزی طباطبایی و مقصودلو در
برابر حریفان اسراییلی خودداری کرده است.
دو ماه پیش، امین طباطبایی به عنوان بخت شماره یک مسابقات جوانان
جهان از مبارزه با «اور برنشتاین» اسراییلی انصراف داد.
لحظه ی اعلام پیروزی و مصاحبه ی شطرنج باز اسراییلی پس از پایان فرصت
15 دقیقهای برای دست به مهره شدن امین، بازتاب رسانهای یافت.
برنشتاین گفته بود: «نومیدکننده است. این همه راه نیامدهام تا به خاطر
انصراف حریف امتیاز بگیرم. این اولین بار نیست که رقیب ایرانی از بازی با من
اجتناب میکند».

محمدامین طباطبایی
در این مسابقات نمایندگان هندوستان دوم و سوم شدند. داوید لارینو از اسپانیا
چهارم شد. ترنت لارنس انگلیسی پنجم شد و سرگئی لوبانف روسی به مقام
ششم رسید و پرهام مقصودلو در رده ی هفتم ایستاد.
HIV ویروسی است که از راه های مختلف مثل خون، آب منی مرد
و حتی آب شوق او که قبل از منی از آلتش خارج می شود، ترشحات
فرج و مهبل زن، شیر مادر، و ترشحات مقعدی، از فرد آلوده به فرد دیگر
منتقل می شود، سپس این ویروس در داخل بدن، به سیستم ایمنی
ما حمله کرده و آن را به تدریج ضعیف و ضعیف تر می کند و بدن دیگر
قادر به مبارزه با بیماری ها نخواهد بود.

یکی از راه های جلوگیری از ورود HIV، عوض کردن تیغ خودتراش
در آرایشگاه ها است. در خانه و در زمان سفر نیز فقط از خودتراش
شخصی خود استفاده کنید، زیرا خونِ حاوی ویروس اچ آی وی از
طریق بریدگی یا زخم روی پوست در موقع اصلاح صورت یا زدن موهای
بدن، می تواند وارد بدن ما شود.
هنگامـی که بـاک و رفقـایش را به چادر صـاحب جدیـدشـان بردند، باک
وضعی درهم و برهم و خراب دید: نیمـی از چادر فرو افتاده بود، ظرف ها
نشسته مانده بود، همه چیز نامنظم بود، در ضمن باک یک زن را هم دید،
شارل او را مرسده صدا می زد. مرسده زن شارل و خواهر هال بود.
وقتی مشغول جمـع کردن چادر و بستـن سورتمـه شدند باک با دلهـره
ایشان را می پایید.خیلی در کار خود کوشش به خرج می دادند، اما هیچ
روش مـؤثـری نداشتنـد. چادر را چنـان بستنـد که سـه برابر حجمی را که
قـاعدتا" بایسـت پیـدا می کرد پیـدا کرد. مرسده که مـدام در دست و پای
شوهر و برادرش می لولید، مدام ایراد می گرفت و دستور می داد.

سه نفـر از چادر مـجاور آمـده و آنهـا را تمـاشـا می کردند، و بـه یکدیگر
چشمـک مـی زدنـد و شکلـک می سـاختنـد. یکی از آنهـا گفت: «همین
طـوری هـم بـارتـون سنـگیـنـه، اگـه جای شمــا بـودم اون چادر را بـا خود
نمی بردم.»
مرسده دست هایش را به علامت وحشت رو به آسمان گرفت و فـریاد
زد: « به حق چیزای نشنیده، آخه بدون چادر چیکار می تونیم بکنیم؟»
آن مرد در جواب گفت: «فصل بهاره و دیگه هوا سرد نمی شه.»
مرسده سرش را تکان داد، و شـارل و هـال آخرین چیزهـا را بر انبوه بار
کوه پیکر افزودند.
یکی از مردها پرسید: «خیال می کنید راه بره؟»
شارل با لحن نسبتا" تندی پرسید: «چرا نره؟» و بعد از او رو برگرداند و
افسارها را به بهترین وجهی که می توانست کشید، اما بسیار بد کشید.
هال تیر راهنمـا را به یک دسـت گرفـت و تازیانـه را با دست دیگر تاب
داد. فریاد زد: «یـالاه! یـالاه!» سگها به طرف بنـدی که به سینـه هایشـان
بسته بود خیز برداشتند، و چند لحظـه سخت کوشیدنـد، و بعد آرام به جا
ماندند. نمی توانستند سورتمه را تکان بدهند.
یکی از آن سه مرد گفت: « اگه می خواهیـد بدونیـد، اینها مثل آب بی
جانند. راستش اینه که جونشون در رفته، باید خستگی در کنند.»
هال از زیر لب بی مویش داد زد: «گور پدر خستگـی!» و باز تازیانه او بر
سگ ها فرود آمد. سگها خود را به جلـو جهانـدنـد، دست و پایشـان را در
برف فشرده فرو کردند، خم شدند و بدنشان به برف نزدیک شد، و هر چه
نیرو داشتند به کار بردنـد. سورتمـه چنـان به جا مانـده بود که گویی لنگـر
کشتی بود. پس از دو بار کوشش بی نتـیـجه، سگ ها نفس زنـان به جا
ایستادند.

یکی از تماشاچیان که برای جلوگیری از مداخله دندان هایش را به هم
می فشرد، اینجا دیگر به حرف آمـد: «زیر سورتمـه یخ زده. تنه تو بنداز رو
تیر راهنما و رو به چپ و راست تکون بده تا یخ بشکنه.»
بار سوم هم کوشش به عمل آمد، اما این بار با توجه به اندرز مرد، هال
یخ زیر سورتمه را شکست. سورتمـه به پیش رانـده شد و باک و رفقایش
با تمام نیرو زیر ضربـات تازیانـه تقـلا می کردند. در حدود صد متر آن طرفتر
جاده پیـچ مـی خورد و با شیب تنـدی به خیابان اصلـی می پیـوست. مرد
کارکشتـه ای می خواسـت که بتوانـد سورتمـه را با بار سنگیـنش راست
نگاه دارد، و البته هال همـچو مردی نبود. همین که پیچ خوردنـد و سرازیـر
شدند، سورتمـه واژگون شد و نیمـی از بار آن از میان تسمـه های بستـه
شده بیرون ریخت. سگها از حرکت باز نایستادند. سورتمه سبـک شده به
پهلو افتاده بود و دنبال سگها کشیـده می شد. سگها از رفتـار زشتی که
در حقشان شده بود و از بار سنگین سورتمـه خشمگین بودنـد. هال فریاد
زد: «هوپ! هوپ!» امـا سگها اعتنـا نکـردند و پای هال سریـد و روی زمین
افتـاد. سورتمـه ی واژگـون شده از روی او گذشـت. سگ ها به سرعت در
خیـابـان پیـش می رفتنـد و در همـان حالی که بـاقـی مانـده ی بارها را در
خیابان می پراکندند، به شادی مردم اسکاگ وی می افزودند.
بالاخره مردم مهربان شهر سگها را گرفتند و اشیا پراکنده را جمع کردند.
در ضمن راهنمایی هم کردند. گفتنـد که اگر آن سه نفر انتظـار دارند که به
داوسن سیتی برسند باید تعداد سگ ها را دو برابر کنند یا بار سورتمه را
نصف کنند. هال و خواهرش و شوهر خواهـرش از سر بی میلی به نصـایح
گوش دادند. چادر زدند و بار را پیاده کردند.
پس از اتمام این کار ، بارشان گرچه نصـف شده بود، باز چیـزی مـوحش
به نظر می رسید. شارل و هال هنگام غروب رفتنـد و شش سگ خارجی
خریدند. این سگها به اضافه ی شش سگ اصلـی و تیک و کونا که آخر از
همه به دسته پیوسته بودند، مجمـوع دستـه را به چهـارده سگ رساند.
سگ های خریداری شده سه تاشان موی کوتاه داشتند و ظاهرا" هیچ
چیز نمی دانستند. باک و رفقـایش با نفرت و تحقیر به آنها نگاه می کردند
و هر چند باک به شتـاب ایشـان را به جای خود نشانـد و کاری را که نباید
بکنند یادشان داد، کاری را که باید بکنند نتوانست یادشان بدهد.

این سگها علاقه ای به سورتمـه کشی نداشتنـد و از رفتـار بدی که در
آن محیط وحشی و خشن با آنها می شد مبهوت و دلشکسته بودند.
تازه آمدگان که نومید و بی حال بودند، دستـه ی قدیـم هم که فرسوده
و خراب بودند؛ و با این وصف وضع مسافران بسیار خراب بود. امـا شارل و
هال بسیار بشّـاش بودند. مغـرور نیز بودند. کارشان را به تصور خود بسیار
خوب بسیار باشکوه انجام می دادند. چهارده سگ داشتند. سورتمه های
بسیار ی را دیده بودند که به طرف داوسن می رفتند و یا از آنجا می آمدند
ولی هیچ کدام چهارده سگ نداشتند. دلیلش هم آن بود که یک سورتمـه
نمی توانست در آن راه دراز غذای چهارده سگ را حمل کند. اما آن دو مرد
این را نمی دانستنـد. روی کاغـذ حساب کرده بودنـد که این قـدر برای یک
سگ، این عده سگ، چند روز، و بس!

همان طور که در شکل می بینید. در مربعی که مسـاحتش 1 دسی مترمربع
است، 100 مربع به مساحت یک سانتی مترمربع جای می گیرد. پس عدد رابط
بین دسی مترمربع و سانتی مترمربع، برابر 100 است.
برای تبدیل واحد کوچک تر به واحد بزرگ تر، عدد را بر 100 تقسیـم می کنیم
و برعکس برای تبدیل واحد بزرگ تر به کوچک تر، عدد را در 100 ضرب می کنیم.
560سانتی مترمربع = ... دسی مترمربع
3.4 دسی مترمربع = ... سانتی مترمربع
1/4 دسی مترمربع = ... سانتی مترمربع
عُشر دسی مترمربع = ... سانتی مترمربع
250% سانتی مترمربع = ... دسی مترمربع
سی روز پس از حرکت از داوسن، گروه پستی که باک و رفقایش آن را
می کشیدند به اسکاگ وی رسید. وضـع بدی داشتند، بیـرون و درونشان
خراب بود. باک بیش از ده کیلو وزن کم کرده بود. باقـی سگ های دسته،
با این که سگهای سبکتری بودند، نسبـت به باک حتی لاغرتـر هم بودند.
پایشـان کوفتـه و ناسـور شده بود و هیچ قدرت جهش و تقلایی در ایشان
نمانده بود. البته این وضعیـت هیچ درد و علتی به جز آن که بسیار خسته
بودنـد نـداشت؛ و این آن خستگـی شدیـد که ناشـی از کـوشش و تقلّای
مختصر و شدید باشد نبود بلکه خستگی شدیدی بود که زاییده ی ماه ها
جان کندن و مَشقّت مداوم است. دیگر قوت تجدید حالی باقی نمانده بود.
نیروی ذخیـره ای نداشتنـد که به کمک بخواننـد. در مدتی کمتر از پنـج ماه
مسافتی معادل 4 هزار کیلومتر را پیموده بودند، که در خلال 2900 کیلومتر
آخر آن فقـط پنـج روز استـراحت کرده بودند و به همین خاطـر وقتـی که به
اسکاگ وی رسیدند معلـوم بود که دیگر قدم از قدم نمی توانستند بردارند.

سگ ها و رانندگان انتظار داشتند که دستکم ده روزی را استراحت کنند
ولی تعداد آنهایی که به خاطر تب طلا به کلوندایک آمـده بودنـد، آنقـدر زیاد
بود که نـامـه های جمـع شـده مثل تـپـه ای بـزرگ شـده بـود؛ و در ضـمـن
دستـور اداری نیـز رسیـده بود که سگ ها را با سگ های تازه نـفس که از
«خلیج هودسن» آمده بودند، عوض کنند.

به این ترتیب با فروش آنها می توانستند به فوریت از شر سگهای از کار
افتاده خلاص شـده و دوباره به راه بزننـد! وقتـی که سه روز از رسیدن آنها
گذشتـه بـود، تـازه تـازه باک و رفقـایش می فهمیدنـد که چه قـدر فرسوده
شده انـد. ولی استـراحت زیـاد به درازا نکشید؛ در صبـح روز چهـارم دو نفر
از مردمی که از جنوب آمده بودند ایشان را به انضمـام یراق و افسـار و مال
بند به ثَمَن بَخس خریدند.

آن دو مـرد یکدیگر را «شـارل» و «هـال» صـدا می کردنـد. شـارل مـردی
میـان سـال و گندمگـون بود و هـال هم جوانی نـوزده بیست ساله به نظـر
مـی رسیـد که یـک تپـانـچه و یک کارد شکـاری به کمـر خود بستـه بـود و
فشنگ هـای زیـادی نیز به کمـر خود داشـت. جای هیـچ یک از آن دو در آن
محیط نبود، و اینکه چرا افرادی مـانند آنها خود را به آن حدود می انداختند،
قابل فهم نبود.

باک گفت و گوی مربـوط به چانـه زدن را شنیـد، پول را هم که یکی از آن
دو به کارگزار دولت داد دید، و دانست که اسکاتلندی دورگـه نیز مثل پره آو
و فرانسواز و آنها که پیش از این رفته بودند، از زندگی او بیرون می رود.

اندازه ی طول ضلع مربع بزرگ شش سانتی متر است. طول پاره
خط BD در مستطیل ABCD چه قدر است؟
اچ آی وی، ویروسی است که از راه های مختلف می تواند وارد بدن
ما شود. این ویروس در بدن ما به سیستم ایمنی حمله می کند و آن را
به تدریج ضعیف و ضعیف تر می کند و بدن دیگر قادر نخواهد بود در مقابل
هیچ باکتری یا ویروسی یا حتی قارچ و انگلی از خود دفاع کند. به چنین
نقصی که به خاطر ویروس HIV در سیستم ایمنی ما به وجود می آید،
«ایدز» می گوییم.

ویروس HIV
آیا اچ آی وی از راه بوسیدن منتقل می شود؟
اگر منظور از بوسیدن، روبوسی دوستانه باشد، خطری وجود ندارد.
اما اگر بوسیدن عاشقانه و مکیدن و گزیدن لب ها و زبان یکدیگر در کار
باشد، و زخم یا بریدگی در لب و دهان و لثه و زبان باشد و خون جا به
جا شود، این خون می تواند ویروس HIV را به دیگری منتقل کند. بزاق
فردی که HIV مثبت باشد، ویروس را منتقل نمی کند و فقط خون او
می تواند سبب انتقال ویروس شود.
گروه چاپارها یک ساعت قبل از روشن شدن هوا چادرها را جمع کرده و
به راه مـی زدنـد. بار سنگیـن بود و برای سگ ها کشیـدن آن دشوار بود و
وقتی گروه به داوسن سیتی رسید، وزن سگ ها کم شده بود و خستـه
و نـزار بـودنـد و لااقـل بایسـت ده روز یا یک هفتـه استراحت می کردنـد تا
دوباره روی پا می شدند، اما پس از دو روز از کناره ی رودخانه ی یوکان به
راه افتادند تا این بار نامه های طلاجویان را به خارج برسانند.

سگ هـا خستـه بـودنـد و بدتـر از همـه این که هـر روز بـرف می باریـد.
معنـی آن این بود که راه نـرمتـر و برای دونـدگان کنار سورتمـه دشوارتـر و
برای سگ های سورتمه، کشیدن بار مشکل تر می شد. نیروی سگ ها
با وجود همه ی توجهی که سگ رانان می کردنـد و رسیدگی مرتـب آنها،
نقصـان می پذیرفـت. باک طاقـت می آورد و رفقـایش را نیز وا می داشت
که کار خود را انـجام دهنـد و نظـم را هم نگـاه می داشـت، هر چند او نیز
نسیار فرسـوده شـده بود. بیلی هر شب در خواب خود، مرتـب می نالید.
جو از همه وقت بدخوتر شده بود. و طرف سول لکز نمی شد رفت، چه از
طرفی که کور بود، چه از طرف دیگر. اما بیشتر از همـه «دیو» بود که رنج
می برد.

عیبـی در او پدیـد آمده بود. بیش از پیش غمین و تحریک پذیر شده بود
و همیـن که چادر زده می شد او فـورا" آشیانـه می سـاخت و راننـده اش
همان جا غذایش را می داد. همیـن که از مـال بند بازش می کردند، دیگـر
تا صبـح روز بعد که می خواستند سورتمه را ببندند، از جا برنمی خاسـت.
همـه ی راننـدگان به وضعش متوجه شده بودند. یک شب که در باره ی او
بـحث می کردنـد، دیو را از آشیانه اش به کنار آتش آوردند و همه جایش را
فشـار دادنـد و امتـحان کردند، او چند بار نالید. چیزی در درون او عیب کرده
بود وگرنه همه ی استخوان هایش را بی عیـب یافتنـد. در روزهای بعد دیو
آنچنـان ضعیـف شـده بود که مکرر در بیـن راه زمیـن می خورد. اسکاتلندی
دورگه فـرمـان تـوقـف داد و دیـو را از دسته بیرون آورد. منظـورش آن بود که
دیو را آسـوده کنـد و بگـذارد بـدون بار کنـار سـورتمـه بـدود. امـا دیو هر چند
ضعیـف و نـاتـوان بـود از بیـرون مـانـدن از دستـه نفــرت داشـت، و در تمـام
مدتی که او را از مالبند باز می کردند،می غرید و دندان به هم می سایید.
و چون دید سگ دیگری را به جای او بستند، با دلی شکسته ناله سر داد.
غـرور او جریـحه دار شـده بود. دلش می خواسـت تا موقـع مـرگ کارش را
انجام دهـد و جای او به سگی دیگر داده نشود!

وقتی که سورتمـه راه افتاد، دیو در میان برف های نرم خود را به زحمت
کشید و با دندان به سگی که جانشینش شده بود حمله کرد و سعی کرد
در میان افسار و سورتمه خود را جا کند و در تمام مدت نالیـد و زوزه کشید
و از فـرط درد و انـدوه گریسـت. مـرد دورگه کوشید او را به زور تازیانه براند،
اما دیـو اعتنـایی به ضـربـات جانسـوز تازیانـه نکـرد، و آن مـرد هم دل آن را
نداشت که سخت تر از آن بزند. دیو حاضـر نبود آزاد دنبال سورتمه بدود. با
چشمان خود التمـاس می کرد که بگذارنـد همـان جا بمـانـد و سورتمـه را
بکشـد. سگ رانـان دیدنـد که اگر کاری را که او را می کُشـد به او ندهنـد،
دلش می شکند.

بـالاخره دیــو را بـه سـورتـمـه بـستنـد؛ چون مـی دانستـنـد او بـه زودی
می میرد، بهتر آن دیدند که در حال انـجام کاری که به آن افتـخار می کرد،
بمیرد. این بود که او را به سورتمه بستند و دیو مانند گذشته با غرور تمام
سورتمه را کشید،هر چند خواه ناخواه چند بار از درد درون ناله های شدید
کشید. چند بار بر زمیـن افتـاد و روی برف کشیـده شـد، و یک بار سورتمه
زیرش گرفت به طوری که از آن لحظه به بعد یک پایش می لنگید.

هر جور که بود خود را تا وقتـی که به جای اردو رسیدنـد نگاه داشت، و
آنجا راننده اش جایی کنـار آتش برایش مهیـا کرد. وقتـی صبـح فـرا رسید،
دیو ضعـیف تر از آن بـود که بتـوانـد سفـر کند. آخریـن بار که رفقـایش او را
دیدند وقتی بود که روی برف افتاده بود و نفس نفس می زد. سگ رنـجور
با نگاهش رفتن سورتمه و رفقایش را دنبال کرد.

وقتی که سورتمه ها سر پیچ رودخانه از نظر ناپدید شد، زوزه ی بلندی
کشید. در این موقع قطار سورتمه ها متوقف شد و مـرد دورگه آهستـه از
راه رفته به جای اردو بازگشـت و صدای تیر تپانـچه شنیـده شد. بعد از آن
مرد دورگه شتابان بازگشت و تازیانه دوباره سگ ها را به راه انـداخت، اما
باک می دانست و همه ی سگ ها می دانستنـد که پشت پیج رودخانه
چه واقع شده است.
اچ آی وی، ویروسی است که اگر با آن مقابله نشود، می تواند به
سیستم ایمنی بدن ما آسیب رسانده و آن را ضعیف و ضعیف تر کند؛
تا سرانجام به وضعیتی برسیم که به آن ایدز گفته می شود، یعنی
عدم مقاومت در برابر میکروب ها به دلیل ورشکسته شدن سیستم
ایمنی بدن.
اما آیا HIV میتواند توسط حشرات و نیش آنها به انسانها منتقل
شود؟

خیر؛ حشرات مطلقا" نمیتوانند ناقل اچ آی وی باشند. حشراتی
که انسانها را میگزند، خون او را میمکند، نه این که خون جدیدی
به بدن انسان تزریق کنند. به همین خاطر است که تاکنون هیچ موردی
از انتقال ویروس اچ آی وی توسط حشرات به انسان ها کشف و گزارش
نشده و احتمالا" هرگز هم نخواهد شد.
دو سگ دیگر به نامهای «تیک» و «کونا» به دسته افزوده شد و سرعتی
که باک برای جذبه گرفتن از آنها به کار برد، نفس فرانسواز را برید.
فریاد زد: « هیچ سگی مثل باک نمی شـه! هیچ! هیچ! به خدا هزار دلار
بیشتر می ارزه! تو چی می گی پره آو؟»
و پره آو با سر تصدیق کرد.

راه بسیار خوب بود، به حد کافی کوبیده شده بود و برفی تازه هم نیامده
بـود که با آن نبـرد کنند تا راه را بـاز کننـد. هـوا هم زیاد سرد نبـود. درجه ی
حرارت چهار درجه زیر صفر بود و در تمام مدت سفر همان طور ماند.
فرانسواز و پره آو به نوبت سوار و پیاده می شدند و با توقف های کوتاه و
کم، سگ ها را مدام می راندند.
رودخانه با یخ پوشیده شده بود و راهی را که ده روزه آمده بودند یک روزه
رفتنـد. بـالاخره به «اسکاگ وِی» رسیدنـد. مـدت سـه روز فرانسواز و پره آو
سینـه هـا را باد کردنـد و در خیابـان اصلـی اسکاگ وی گشتنـد و از بس به
نوشیدن دعوت شدند که خسته شدند.
در این مدت نقل هر محفلی دسته ی سگ های ایشان بود و سگ بازان
و سگ دوستان دور سگها جمع می شدنـد. بعد سـه یا چهار تن از راهزنان
غربی خواستند شهر را بچاپند، که دست آخر به خاطـر زحمتی که کشیده
بودند، مثل کفگیر سوراخ سوراخ شدند! سپس دستور اداری آمد؛ فرانسواز
بـاک را صـدا زد، دستـش را دور گـردنـش انـداخت و گـریسـت. و دیـگـر باک
فرانسواز و پره آو را ندید. این دو نیز مانند انسانهای دیگر به کلـی از زندگی
باک خارج شدند.

یک اسکاتلندی دورگه اختیار باک و رفقایش را در دست گرفت و در معیت
دوازده سگ سورتمـه کش دیگر راه داوسُن را در پیش گرفتند. اینک سگها
در یک گروه پستـچی به کار خود ادامـه می دادند. آنهـا از مردم جهان برای
اشخاصی که در حوالـی قطـب در جستـجوی طـلا بودند، خبـر می بردند و
برعکس حال و روز آنها را به صورت مکتوب به بستگانشان اطلاع می دادند.

هر روز باید به شدت تقلا می کردند و بار سنگینی را می کشیدند. باک
از این کار یکنواخت خوشش نمی آمـد، امـا کـارش را خوب انـجام می داد،
چون مانند دیو و سول لکز از کار خود مغرور بود. همچنین می دید که سایر
رفقـایش اعـم از اینکـه غـروری در خود حس کننـد یا نه، کار خود را به نحو
خوبی انجام می دهند.
شبهـا چادر می زدنـد، طبـاخ ها آتـش درسـت می کردند و غـذا درست
می کردنـد. عـده ای آب یا یـخ برای آنهـا می آوردنـد. تعـدادی هیـزم جمـع
می کردند. سگ رانان به سگ ها غذا می دادنـد و آنها را تیمار می کردند.
سگها بعد از خوردن ماهـی، شـروع به گردش و ولگـردی می کردند. این
گردش هـای شبانـه در میـان سگ ها که در حدود صـد تا بودنـد، برای باک
لذتی بی مثال داشت. میان این سگ ها جنگجویان سختـی نیز بودند، اما
پس از جنگ با سه سگ که از همه جنگجوتر بودند، باک بر همه مهتر شد،
به نحوی که چون او یال برمی افراشت و دندان نشان می داد، همه از سر
راهش کنار می رفتند.

اما باک از همه کار بهتر آن می دیـد که کنار آتش دراز بکشـد، پاها را زیر
خود جمع کند و دستها را پیش رو دراز کند، سرش را بالا بگیرد، و چشمـان
خمارش را به شعله ی آتش بدوزد و خواب ببیند. گاه به یاد خانه ی قاضـی
میلر در دره ی سانتاکلارا می افتاد، اما بیشتر به یاد مرد سرخ پوش، مـرگ
کُرلی، و جنـگ عظیمـی که با اسپیتز کرد، و چیزهای خوبـی که خورده بود
یا دوست داشت بخورد می افتـاد. دلش برای زادگاهـش تنگ نشـده بود و
این گونـه خاطـرات برایش کشـشی نـداشـت. برای بـاک قـوی تر از این ها
«خاطراتِ وراثت» او بود که چیزهایـی را که قبـلا" هرگز نـدیـده بود برای او
آشنا جلوه می داد. غریزه ها که در واقع همان خاطرات نیاکان او بود که به
صورت عادت درآمـده بود، و در سالیـان اخیـر در او از میـان رفته بود باز زنده
می شد و جان می گرفت.
گاه هنگامـی که در برابـر آتش دراز کشیـده بـود، به نظـرش می آمـد در
برابر آتشی دیگر در میان غاری دراز کشیده و مردی به غیر از آشپز در برابر
اوست که بدنی پرمو دارد و تقریبـا" عریـان است. مردی که از تاریکی زیاد،
می ترسیـد و پیوستـه گوش به زنگ بود؛ مثل کسی که مـدام از چیـزهای
دیده و نادیده در هراس باشد.
اگر ویروس اچ آی وی وارد بدن کسی شود، او ایدز گرفته است؟
خیر؛ HIV ویروسی است که از راه های گوناگون وارد بدن می شود
و سیستم ایمنی بدن را هدف قرار می دهد و رفته رفته آن را ضعیف
و ضعیف تر می کند، و تازه این جاست که می گوییم فرد به بیماری
ایدز مبتلا شده است. پس اچ آی وی، ایدز نیست و اگر تست HIV
انجام گیرد، می توان قبل از ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن، با آن
مقابله کرد.
آیا ویروس اچ آی وی از راه بزاق، عرق، استفاده مشترک از حوله،
ظرف و قاشق یا توالت عمومی منتقل میشود؟
خیر؛ اچ آی وی ویروسی شکننده است که روی هیچ سطحی بیرون
از بدن نمیتواند زنده بماند. این ویروس از راه لمس بدن فرد مبتلا، یا
غذا خوردن با او در ظرفی مشترک، یا استفاده از دستشویی مشترک،
به هیچ وجه منتقل نمیشود. سرفه یا عطسه کردن هم نمیتواند
ویروس را منتقل کند. آب یا هوا هم نمیتواند ناقل این ویروس باشد،
بنابراین شنا کردن در استخری که مبتلایان به این ویروس در آن شنا
کردهاند هیچ خطری ندارد.
|
|