ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   روز بعد نزدیـک ظهـر، باک در پیشـاپیش دستـه سورتمـه می کشیـد. در

 

گروه سگها حال خوشـی پدیـدار نبود. در باک و رفقایش هیـچ قوت و روحی

 

دیده نمی شد. از بدو حرکت خسته و فرسوده بودند. باک چهار بار مسافت

 

بین اداره ی پست در آبشـور تا داوسـن را پیمـوده بود و باز از اینکه با همان

 

حال خسته و نزار با همان دشواری ها روبـرو بود، تندخو شده بود. دلش در

 

آن کار نبود، دل هیچ یک از دسته در آن کار نبود؛خارجی ها و حشت زده و

 

شرمگین و داخلی ها به صاحبان خود بی اطمینان بودند. 

 

   

  باک به نـحو مبهمی  احساس مـی کرد که به این دو مـرد و یک زن هیچ

 

گونه اطمینانی نمی توان داشت. هیـچ کار را بلـد نبودنـد و با گذشـت ایام

 

معلوم شد که یاد هم نمی توانستند بگیرند. در همه کار تنبـل بودند. نظـم

 

و ترتیبی در کارشان نبود. نیمی از شب را صرف برپا کردن چادر می کردند،

 

و نیمـی از صبح فـردا را صرف جمـع کردن همـان چادر! تازه آن را هم چنان

 

انجام می دادند که هر روز چند بار در میان راه مجبور می شدند توقف کنند

 

و بار را از نو ببندند. هیچ روزی نتوانستند بیش از نصـف راهی را که دیگران

 

به عنـوان اسـاس محاسبـه ی سـگ و مقـدار غـذا در نظـر مـی گرفتنـد را

 

بپیمایند. ناگـزیـر غذای سگشان کم می آمد. اما تازه خودشان هم به این

 

امر دامن می زدند. سگهایی که جهاز هاضمـه شان به کمبـود غذا عـادت

 

نـداشـت، تا بتـواننـد حداکثـر استفـاده از مقـدار غـذای داده شـده را کنند،

 

اشتهای شدیدی داشتنـد.  وقتی هم که سگ های فـرسوده ی اسکیمو

 

دیگـر خوب سورتمـه را نمی کشیـدنـد، هال یقین کـرد که مقـدار غذا  کم

 

است و سهمیه ی غذا را دو برابـر کرد؛ غافـل از اینکه باک و سگهای دیگر

 

نه غذا که آسایش و استـراحت می خواستنـد. و هر چنـد با سرعـت زیـاد

 

حرکت نمی کردند، همان وزن زیاد بار نیروی آنها را به شـدت می کاست.

 

  بالاخره نوبت به ریاضت رسید و یک روز هال متوجه شد که نیمی از غذا

 

تمام شده، حال آنکه آنها فقط ربعی از راه را پیموده اند. این بود که غذای

 

سگ ها را کاست و تلاش کردند روزانه مسافـت بیشتری جلو برونـد ولی

 

بار سنگین و بی عرضگـی خودشان مانـع می شد. نمی توانستنـد زودتر

 

راه بیفتند تا لااقـل زمان بیشتـری از روز را بتواننـد راه برونـد. نه فقط راه و

 

رسم سگها را نمی دانستند، بلکه خودشان را هم نمی توانستند جمع و

 

جور کنند!

 

 

   اولین تلفات مربوط به سگ اسکیمویی بود که داب نام  داشت و مدتها

 

پیش شانـه اش در رفتـه بود و نه استـراحت کرده و نه معالـجه شده بود.

 

هال او را با تیر تپانچه راحت کرد.بعد نوبت به سگهای غیر اسکیمو رسید.

 

مثلـی در آن نواحی رایـج بود که یک سگ خارجی با غذایـی که یک سگ

 

اسکیمو می خورد، از گرسنگی خواهد مرد.سگهای غیر اسکیمو نیز یکی

 

پس از دیگری مردند و شش سگ دیگر از گروه کاسته شد.

 

   

   دیگر اثری از نـرمـی و ملاطفـت مـردم جنوب در آن سـه نفـر نمانـده بود.

 

سفر در نواحی شمالی اکنون دیگر شکوه و لطف خود را از دست داده بود

 

و برای ایشان به امری تلـخ و سـخت تبدیـل شده بود که از طـاقـت ایشان

 

خارج بود. مرسده که به حال خود می گریسـت و بیشتر در حال منازعه با

 

شوهر و برادرش بود، دیگر به حال سگها توجهی نداشت. جر و بـحث تنها

 

چیزی بود که از اشتغال بدان خسته نمی شدند. تحریک پذیری ایشان که

 

از بـدبختـی و بی نوایـی شـان نـاشـی می شد، خود سبـب می شـد که

 

احساس بدبختی و ضعف بیشتری کنند. صبر شگفت انگیز سورتمه کشی

 

که در مردم سخت کوش و پر تلاش دیـده می شد که با وجود سختـی ها

 

و ناملایمات همواره شیرین سخن و مهربان باقی می ماندند؛ بهـره ی آنها

 

نشده بود. خبری از چنان صبری نداشتند.

 

 

   خشک شـده بـودنـد و درد مـی کشیـدنـد، عضـلات شـان درد می کـرد،

 

قلب شان درد می کرد؛ و به واسطـه ی همیـن درد کشیـدن زبانشـان تند

 

شده بود و از اول صبح تا آخر شب، کلمات زننده بر زبان می راندند.

 

   هر وقت مرسده، هال و شارل را به خود وامی گذاشت، آن دو با یکدیگر

 

بحث می کردند و هر دو هم یقیـن داشتنـد که خود بیش از دیگری و بیش

 

از سهم خود کار می کنـد! و از بیـان این یقیـن هم فــروگذار نمـی کردنـد.

 

مرسده هم گاهی طرف شوهرش را می گرفت و گاهی طـرف برادرش را

 

و این اختلاف  و نـزاع تمـام نشدنـی خانـوادگـی ادامـه می یافـت. اختلاف

 

گاهی بر سر اینکـه کدام یک باید قـدری هیـزم بشکنند شروع می شد و

 

بلافاصلـه پـای باقـی خانـواده، از پدر و مـادر و عمـو و دایـی و اولاد آنهـا و

 

مردمی که هزاران کیلومتـر از آنهـا دور بودنـد و حتی بعضـی از آنهـا مـرده

 

بودند، به میان کشیده می شد! 

 


برچسب‌ها: آوای وحش جک لندن, داستان
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا