ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   سی روز پس از حرکت از داوسن، گروه پستی که باک و رفقایش آن را

 

می کشیدند به اسکاگ وی رسید. وضـع بدی داشتند، بیـرون و درونشان

 

خراب بود. باک بیش از ده کیلو وزن کم کرده بود. باقـی سگ های دسته،

 

با این که سگهای سبکتری بودند، نسبـت به باک حتی لاغرتـر هم بودند.

 

پایشـان کوفتـه و ناسـور شده بود و هیچ قدرت جهش و تقلایی در ایشان

 

نمانده بود. البته این وضعیـت هیچ درد و علتی به جز آن که بسیار خسته

 

بودنـد نـداشت؛ و این آن خستگـی شدیـد که ناشـی از کـوشش و تقلّای

 

مختصر و شدید باشد نبود بلکه خستگی شدیدی بود که زاییده ی ماه ها

 

جان کندن و مَشقّت مداوم است. دیگر قوت تجدید حالی باقی نمانده بود.

 

نیروی ذخیـره ای نداشتنـد که به کمک بخواننـد. در مدتی کمتر از پنـج ماه

 

مسافتی معادل 4 هزار کیلومتر را پیموده بودند، که در خلال 2900 کیلومتر

 

آخر آن فقـط پنـج روز استـراحت کرده بودند و به همین خاطـر وقتـی که به

 

اسکاگ وی رسیدند معلـوم بود که دیگر قدم از قدم نمی توانستند بردارند.

 

   

   سگ ها و رانندگان انتظار داشتند که دستکم ده روزی را استراحت کنند

 

ولی تعداد آنهایی که به خاطر تب طلا به کلوندایک آمـده بودنـد، آنقـدر زیاد

 

بود که نـامـه های جمـع شـده مثل تـپـه ای بـزرگ شـده بـود؛ و در ضـمـن

 

دستـور اداری نیـز رسیـده بود که سگ ها را با سگ های تازه نـفس که از

 

«خلیج هودسن» آمده بودند، عوض کنند.

 

 

   به این ترتیب با فروش آنها می توانستند به فوریت از شر سگهای از کار

 

افتاده خلاص شـده و دوباره به راه بزننـد! وقتـی که سه روز از رسیدن آنها

 

گذشتـه بـود، تـازه تـازه باک و رفقـایش می فهمیدنـد که چه قـدر فرسوده

 

شده انـد. ولی استـراحت زیـاد به درازا نکشید؛ در صبـح روز چهـارم دو نفر

 

از مردمی که از جنوب آمده بودند ایشان را به انضمـام یراق و افسـار و مال

 

بند به ثَمَن بَخس خریدند.

 

 

   آن دو مـرد یکدیگر را «شـارل» و «هـال» صـدا می کردنـد. شـارل مـردی

 

میـان سـال و گندمگـون بود و هـال هم جوانی نـوزده بیست ساله به نظـر

 

مـی رسیـد که یـک تپـانـچه و یک کارد شکـاری به کمـر خود بستـه بـود و

 

فشنگ هـای زیـادی نیز به کمـر خود داشـت. جای هیـچ یک از آن دو در آن

 

محیط نبود، و اینکه چرا افرادی مـانند آنها خود را به آن حدود می انداختند،

 

قابل فهم نبود. 

 

 

   باک گفت و گوی مربـوط به چانـه زدن را شنیـد، پول را هم که یکی از آن

 

دو به کارگزار دولت داد دید، و دانست که اسکاتلندی دورگـه نیز مثل پره آو

 

و فرانسواز و آنها که پیش از این رفته بودند، از زندگی او بیرون می رود.

 


برچسب‌ها: آوای وحش جک لندن, داستان
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا