|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
هنگامـی که بـاک و رفقـایش را به چادر صـاحب جدیـدشـان بردند، باک
وضعی درهم و برهم و خراب دید: نیمـی از چادر فرو افتاده بود، ظرف ها
نشسته مانده بود، همه چیز نامنظم بود، در ضمن باک یک زن را هم دید،
شارل او را مرسده صدا می زد. مرسده زن شارل و خواهر هال بود.
وقتی مشغول جمـع کردن چادر و بستـن سورتمـه شدند باک با دلهـره
ایشان را می پایید.خیلی در کار خود کوشش به خرج می دادند، اما هیچ
روش مـؤثـری نداشتنـد. چادر را چنـان بستنـد که سـه برابر حجمی را که
قـاعدتا" بایسـت پیـدا می کرد پیـدا کرد. مرسده که مـدام در دست و پای
شوهر و برادرش می لولید، مدام ایراد می گرفت و دستور می داد.

سه نفـر از چادر مـجاور آمـده و آنهـا را تمـاشـا می کردند، و بـه یکدیگر
چشمـک مـی زدنـد و شکلـک می سـاختنـد. یکی از آنهـا گفت: «همین
طـوری هـم بـارتـون سنـگیـنـه، اگـه جای شمــا بـودم اون چادر را بـا خود
نمی بردم.»
مرسده دست هایش را به علامت وحشت رو به آسمان گرفت و فـریاد
زد: « به حق چیزای نشنیده، آخه بدون چادر چیکار می تونیم بکنیم؟»
آن مرد در جواب گفت: «فصل بهاره و دیگه هوا سرد نمی شه.»
مرسده سرش را تکان داد، و شـارل و هـال آخرین چیزهـا را بر انبوه بار
کوه پیکر افزودند.
یکی از مردها پرسید: «خیال می کنید راه بره؟»
شارل با لحن نسبتا" تندی پرسید: «چرا نره؟» و بعد از او رو برگرداند و
افسارها را به بهترین وجهی که می توانست کشید، اما بسیار بد کشید.
هال تیر راهنمـا را به یک دسـت گرفـت و تازیانـه را با دست دیگر تاب
داد. فریاد زد: «یـالاه! یـالاه!» سگها به طرف بنـدی که به سینـه هایشـان
بسته بود خیز برداشتند، و چند لحظـه سخت کوشیدنـد، و بعد آرام به جا
ماندند. نمی توانستند سورتمه را تکان بدهند.
یکی از آن سه مرد گفت: « اگه می خواهیـد بدونیـد، اینها مثل آب بی
جانند. راستش اینه که جونشون در رفته، باید خستگی در کنند.»
هال از زیر لب بی مویش داد زد: «گور پدر خستگـی!» و باز تازیانه او بر
سگ ها فرود آمد. سگها خود را به جلـو جهانـدنـد، دست و پایشـان را در
برف فشرده فرو کردند، خم شدند و بدنشان به برف نزدیک شد، و هر چه
نیرو داشتند به کار بردنـد. سورتمـه چنـان به جا مانـده بود که گویی لنگـر
کشتی بود. پس از دو بار کوشش بی نتـیـجه، سگ ها نفس زنـان به جا
ایستادند.

یکی از تماشاچیان که برای جلوگیری از مداخله دندان هایش را به هم
می فشرد، اینجا دیگر به حرف آمـد: «زیر سورتمـه یخ زده. تنه تو بنداز رو
تیر راهنما و رو به چپ و راست تکون بده تا یخ بشکنه.»
بار سوم هم کوشش به عمل آمد، اما این بار با توجه به اندرز مرد، هال
یخ زیر سورتمه را شکست. سورتمـه به پیش رانـده شد و باک و رفقایش
با تمام نیرو زیر ضربـات تازیانـه تقـلا می کردند. در حدود صد متر آن طرفتر
جاده پیـچ مـی خورد و با شیب تنـدی به خیابان اصلـی می پیـوست. مرد
کارکشتـه ای می خواسـت که بتوانـد سورتمـه را با بار سنگیـنش راست
نگاه دارد، و البته هال همـچو مردی نبود. همین که پیچ خوردنـد و سرازیـر
شدند، سورتمـه واژگون شد و نیمـی از بار آن از میان تسمـه های بستـه
شده بیرون ریخت. سگها از حرکت باز نایستادند. سورتمه سبـک شده به
پهلو افتاده بود و دنبال سگها کشیـده می شد. سگها از رفتـار زشتی که
در حقشان شده بود و از بار سنگین سورتمـه خشمگین بودنـد. هال فریاد
زد: «هوپ! هوپ!» امـا سگها اعتنـا نکـردند و پای هال سریـد و روی زمین
افتـاد. سورتمـه ی واژگـون شده از روی او گذشـت. سگ ها به سرعت در
خیـابـان پیـش می رفتنـد و در همـان حالی که بـاقـی مانـده ی بارها را در
خیابان می پراکندند، به شادی مردم اسکاگ وی می افزودند.
بالاخره مردم مهربان شهر سگها را گرفتند و اشیا پراکنده را جمع کردند.
در ضمن راهنمایی هم کردند. گفتنـد که اگر آن سه نفر انتظـار دارند که به
داوسن سیتی برسند باید تعداد سگ ها را دو برابر کنند یا بار سورتمه را
نصف کنند. هال و خواهرش و شوهر خواهـرش از سر بی میلی به نصـایح
گوش دادند. چادر زدند و بار را پیاده کردند.
پس از اتمام این کار ، بارشان گرچه نصـف شده بود، باز چیـزی مـوحش
به نظر می رسید. شارل و هال هنگام غروب رفتنـد و شش سگ خارجی
خریدند. این سگها به اضافه ی شش سگ اصلـی و تیک و کونا که آخر از
همه به دسته پیوسته بودند، مجمـوع دستـه را به چهـارده سگ رساند.
سگ های خریداری شده سه تاشان موی کوتاه داشتند و ظاهرا" هیچ
چیز نمی دانستند. باک و رفقـایش با نفرت و تحقیر به آنها نگاه می کردند
و هر چند باک به شتـاب ایشـان را به جای خود نشانـد و کاری را که نباید
بکنند یادشان داد، کاری را که باید بکنند نتوانست یادشان بدهد.

این سگها علاقه ای به سورتمـه کشی نداشتنـد و از رفتـار بدی که در
آن محیط وحشی و خشن با آنها می شد مبهوت و دلشکسته بودند.
تازه آمدگان که نومید و بی حال بودند، دستـه ی قدیـم هم که فرسوده
و خراب بودند؛ و با این وصف وضع مسافران بسیار خراب بود. امـا شارل و
هال بسیار بشّـاش بودند. مغـرور نیز بودند. کارشان را به تصور خود بسیار
خوب بسیار باشکوه انجام می دادند. چهارده سگ داشتند. سورتمه های
بسیار ی را دیده بودند که به طرف داوسن می رفتند و یا از آنجا می آمدند
ولی هیچ کدام چهارده سگ نداشتند. دلیلش هم آن بود که یک سورتمـه
نمی توانست در آن راه دراز غذای چهارده سگ را حمل کند. اما آن دو مرد
این را نمی دانستنـد. روی کاغـذ حساب کرده بودنـد که این قـدر برای یک
سگ، این عده سگ، چند روز، و بس!
|
|