|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
اگر ایرانی خدمتی بـه جـهـان کرده باشد، بیش از همـه چیز در روشن
کردن اصول آدمیت و اخلاق است. مثنـوی معنوی در بیان رابطه ی انسان
بـا خدا و انسان بـا انسان، نکته و لطیفه ای را فـروگذار نکرده است. دیگر
پیـشوایـان فـرهنگـی مـا از قبیـل فـردوسـی و غـزّالی و خواجه عبـدا... و
ناصر خسـرو و سنایـی و عطّـار و سعـدی و حافـظ می توانند برای روشن
شدن هدف هـای تربیتی مـا بزرگ ترین منبع الهام باشند.

حس شرافتمنـدی، منـاعت، اعـتـماد به نفس، اطـاعت نکردن از زور و
طغیـان در برابر ستمـگری، ترجیـح دادن مـرگ بر ننگ و اهمیـت دلیـری و
رادمـردی و آزادگـی در سراسر ادبیات ما موج می زند.

با آن کـه بیش از هفت صـد سال از حمـلـه ی مـغـول می گذرد، چنین
می نماید که هنوز صفات اخلاقی قومی که مغول بر او حکومت می کرد،
در آداب و اخلاق ما دیـده می شود.ستم کشیـدن و تحمّل خفّـت، تَملّـق
و چاپلوسی،خُدعه و دروغ و تَزویـر و ریـا، صفـات مذمـوم اخلاقی هستند
که اگر بخواهیم جامعه ی بهتری بسازیـم ،باید مثل آبلـه و مـالاریا با آنها
مبارزه کنـیـم. در این مـبـارزه می توانیم از افکار و اعمـال گذشتـگان خود
الـهـام گیریم. روزگاری ایرانیان در این سرزمین معـتـقـد بودند که :
دانـش و آزادگـیّ و دیــن و مـروّت
این همه را بنده ی دِرَم نتوان کرد
از هدف های اساسی تربیت باید این باشد که در افراد حسّ احترام به
حقوق خود و دیگران، احتـرام به آزادی خود و دیگـران، عـدالـت خواهـی و
تنـفّـر از زور، قبـول مسئولیت اجتماعـی و وظیفـه شنـاسـی، همـکاری و
زیستن با دیگران در صلح و صفا تقویت شود.

در آموختن تـاریـخ ساسانیـان به کودکان خود، باید تأکیـد کنیم آن چه
موجب سقوط امپراتوری ایران شد، انحطاط اجتماعی و دینی و اخلاقی
دستگاه حکـومت بـود و از عـوامل مهـمّ آن می توان به اختلاف طبقاتی
شدیـد، رواج تجمّل پرستی و نبود عدالت اجتماعی اشاره کرد.
آزادی و تربیت
زنده یاد دکتر محمود صَناعی
«آنتونی ایدن» وزیـر خارجه ی انگلستـان در زمان دکتر
مـصـدق در کـتـاب خاطـرات خود پس از شرح مفـصلی از
حکومت ملّی دکتر مصدق و خطراتی که آن حکومت برای
منافع انگلستان دارد،می نویسد:
در روز نــوزدهـم اوت (۲۸ مــرداد) تـظـاهـراتی از طـرف
سلطنـت طـلبـان صـورت گرفت و دو نیرویـی که قـادر بود
جلوی آنها را بگیرد،در صحنه حاضر نبودند،یعنی مرجعیت
دینی مخالفتی با آنان نداشت و نیروهای نظامی هم که
خود با پشتیبانی بیگانگان،دست انـدر کار بَـلـوا بودند.

Robert Anthony Eden
تـا عـصـر آن روز،مصـدق و وزرایـش در نهـانـگـاه بـه سر
می بردند و «ارتشبد زاهدی» توانست زمینه ی بازگشت
شاه را فراهم آورد.
خبر سقوط مصـدق،هنگامـی بـه مـن رسیـد که دوران
نقاهت را می گـذرانـدم و بـه اتـفـاق همسر و پـسرم،در
دریای مدیتـرانه در بـیـن جزایـر یـونـان،بـا کشتـی گردش
و سیاحت می کردم.
آن شب بـا خیـال راحت، شادمـانـه خوابـیـدم.

دکتر مصدق هنگام دفاع از حاکمیت مردم ایران بر ثروتهای ملی خود،
در دادگاه بین المللی لاهه
پس از سقـوط دولت مصدق و بـازگشت پهلوی دوم به
ایـران،آیت الـه کـاشـانی و آیـت الـه بـروجردی،بـازگشت
محمـد رضـا پهلوی را به قدرت،به وی تبریک گفتند!
وقـتـی به یـاد زنگ هـای انشای مـدرسـه می افـتـم،
می بینم که اگر بلـبـل زبـانی هـا و شیـریـن کاری های
همکلاسی هـای شیطـانـمـان نبود،همـه ی زنگ ها در
ناراحتی و اضطراب و افسردگی می گذشت.
زنگ انشا بهـتـرین فـرصـت برای آشنایی شاگردان با
گنجینه ی پربار ادبیات فارسی و نیز ادبیات جهان است
و می تـوان آن را بـه موقـعـیـتـی برای پـرورش تـخیـل و
اندیشه ی شاگردان بـدل کرد و همه ی دانش آموزان را
به زبان و ادبیات علاقه مند ساخت.راستش من با تعیین
مـوضـوع برای انشا به کلی مخالـفـم و فکر می کنم اگر
این درس را تبدیل به زنگ مطالعه و کتاب خوانی کنیم و
با مـشارکـت فـعـالانه ی هـمـه ی دانش آمـوزان مطالب
دلنشین و آمـوزنـده و شادی بخش ادبیات ایـران و جهان
را در این زنگ بخوانیم و بررسی کنیم،حاصلش به مراتب
بیشتر و بهتر باشد.
متأسفانه ملت ما از نظر کمبود مطالعـه در رأس ملـل
جهان قرار دارد.این درد را به که بگوییم که تیراژ متوسط
کتاب های خوب در ایران از دو هزار بیشتر نیست و این
بـرای جمـعیـتـی در حدود شصـت میـلـیـون،شرم آور و
شگفت انـگیـز است.و تا آنـجا که بـه نظـام آمـوزشی و
تربیتی برمی گردد باید از همان آغـاز کودکی در خانه و
از اول دبستان در مدرسه،عادت به مطالعه را در بچه ها
پـرورش داد وگـرنـه بعدها دیگر دیر می شود.زنگ انشا
هم بهـتـریـن فـرصـت برای ترویج کتاب خوانی و پرورش
تخیل و اندیشـه ی شاگـردان است.
محمد جعفر پوینده
میان عبارات کتاب هیچ رابطه نبود.
کتاب،آلبوم پریشانی از کلمات و مفاهیم بود،
شبیه مغز منتقد امروز!
و چنین بود همه ی کتابهای درسی ما.
هر چه بود از بر می کردیم.
شاگرد،کیسه ی زباله بود.
درس در او خالی می شد.
منابع طبیعی ایران در کتاب جغرافی بود،
نه در خاک ایران.
سرمشق «ادب» و «راستی» در محیط مدرسه نبود،
در رسم الخط مدرسه بود.
کتاب فارسی یک مُرَقّع بی قواره بود.
در آن خَزَف کنار صدف بود....
آموزش جدا بود از زندگی
و کتاب تفاله ی واقعیت بود.
حرف کتاب پروانه ی خشک لای کتاب بود.
کتاب مخاطب نداشت،
خود،مخاطب خود بود.
در کتاب درس خوانده بودم:
«بچه جان بر سر درخت مرو
لانـه ی مـرغ را خراب مکن»
و بارها بر سر درخت رفتم
و لانه ی مرغ را خراب کردم.
نمره ی اخلاقم در مدرسه بیست بود.
در خانه صفر!
در مدرسه سر به زیر بودم،
در خانه سرکش!
در مدرسه می ترسیدم،
در خانه می ترساندم!
مدرسه هوای دیگری داشت،
خاکی دیگر بود،
با رسـومـی دیگر.
دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود.
یک جزیره بود...
زبان اهل جزیره را نمی شد فهمید.
دوزنده ی خوب آن جاها نبود:
لباس فرهنگی ما بر تن ما می گریست!
اهل عمل آنجا نبود.
ابتکار و تخیل نبود.
دانش،حرفی در کتاب بود.
مراوده امکان نداشت.
در آن هوا دل می گرفت.
جان،مشتاق رهیدن بود.
«سستی عناصر تعلیم» همان بود،
و «بی منظوری تربیت» همان.
آموختن؛به حافظه سپردن بود.
و غایت؛نمره گرفتن بود.
کلاس از زندگی بیرون بود.
اتاق آبی
سهراب سپهری
خَزَف : اشیاء سفالی
مُرَقّع : آلبومی از خط و نقاشی و آثار هنری
من مانده ام مهجور از او،
بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور ازو،
در استخوانم می رود
اگر آقای زال 500 تومان از آقای بال طلب داشته باشد
و 150 تومان به آقای دال بدهکار باشد و 100 تومان هم
در حسابش داشته باشد،وضعیت مالی او چگونه است؟
اگر قیمت 3 سیـب و 2 پـرتـقـال 2550 تـومـان باشد و
قیـمت 2 سیـب و 3 پـرتـقـال 2880 تـومان باشد،قیـمت
یک سیـب و یک پرتـقـال چقدر است؟
ای ساربان آهسته ران،
کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم،
با دلستانم می رود
دخترم سارا از وقـتـی که به دنـیـا آمد،نقصی در پایش
داشت که فقـط قادر بود با کفش مخصوصی راه برود.
یک روز زیبـای بهـاری او شـاد و سرحال به خانه آمد و
به مـن گـفـت در مسابـقـه بـرنـده شده است.چون فـکر
می کردم همکـلاسـان و مـربـی اش دلـشـان به حال او
سوختـه و گذاشتـه انـد امتـیـاز بگیرد،چیزی نگفتم.سارا
وقتی نگاه و سکوت مرا دید،گفت:«من امتیاز کوشاترین
شاگـرد را بـه دست آوردم و بـرنـده شدم!»
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
مـا که رنـدیـم و گـدا،دیر مُـغـان ما را بس
در نمایشگاه وسایل نقلیـه،تعدادی ماشیـن و موتـور
موجود است.تعداد چرخ های آنها 248 و تعداد فرمانها
82 تاست.چند ماشین موجود است؟
24 26 42 62
بـصـورت آدمــــی شد قـطــره ی آب
که چل روزش همی انـدر رحم مـاند
وگر چل ساله را عقل و ادب نیست
به تحقـیـقـش نشاید آدمـی خوانــد
مـزدور خفــتــه را نـدهـد مـزد،هـیـچ کـس
میدان همت است جهان،خوابگاه نیست !
هر کس با چیزی قـریـن است که آن را
دوست دارد.
پیامبر گرامی اسلام
پسر بـچه ای بود که دلـش می خواست خدا را ببیند.
برای همیـن یک روز به راه افتـاد تا به دیدن خدا بـرود.در
راه به پارکی رسید.پیرزنی آن جا روی نیمکتی نشسته
بود و غمگنانه به کبوترهـایی نگـاه می کرد که در همان
نـزدیـکـی داشتـنـد دانـه می خوردنـد.پسرک فهمید که
پیرزن گرسنه است.به همیـن خاطـر کنار او نشست و
خوراکـی هـایـش را درآورد و لـقـمـه ای را به پیرزن داد.
پیرزن لبخند زد و تشکر کرد.لبخند او آن قدر قشنگ بود
که پسـرک برای این که دوبـاره تـبـسم او را ببیند.به او
آب تعارف کرد و باز پیرزن لبخنـدی زیـبـاتر از بار پیش به
لب آورد.
پسرک و پیرزن تـمـام بعد از ظهـر را آنجا نشستند و
خوراکی خوردند و لبخند زدند و به پـرندگان و درخت ها
نگاه کردند.
هوا داشت تاریک می شد که پسرک بلنـد شد تا به
خانه برود اما هنوز چند قدمی نرفتـه بود که برگشت و
پیرزن را محکم بغـل کرد و پیرزن به خاطر این مهربانی،
قشنگ ترین لبخند عمرش را به او هدیه داد.
وقتی پسرک به خانه رسید،مادرش که تا به حال او
را این قدر خوشحال ندیده بود،با کنجکاوی پرسید:
«پسرم امروز چه کار کرده که این همه خوشحاله؟!»
پسرک جواب داد:«با خدا ناهار خوردم!»و قبل از آنکه
مادرش بتـواند سـوال دیگری بـپـرسد گفت:«می دونی
مـامـان ،او قشنـگ ترین لبـخـنـدی را داشـت که من به
عمرم دیده ام!»
در این فاصـلـه پیرزن هم به خانـه رسیده بود.پسرش
که برق شادی را در نگاه او می دید با تعجب پرسید:
«مادرم امروز چه کار کرده که این قدر خوشحاله؟!»
پیرزن جواب داد:«با خدا ناهـار خوردم!» و قبل از آنکه
پسرش بتواند سوال دیگری را بپرسد،ادامه داد:
«می دونی فـرزنـدم،اون خیلـی جوون تر از اونی بود
که فکر می کردم!»
جمـعـی سـیـاه روز سـیـه کـاری تـوانـد
بـاور مـکن که بهـر تو روز سیاه نیست !
شرکت «ایـرفـرانس» در هـر شبـانـه روز 1500 پرواز را
انجام می دهد.حساب کنید فاصله ی زمانی هر دو پرواز
را.

|
|