|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
دخترم سارا از وقـتـی که به دنـیـا آمد،نقصی در پایش
داشت که فقـط قادر بود با کفش مخصوصی راه برود.
یک روز زیبـای بهـاری او شـاد و سرحال به خانه آمد و
به مـن گـفـت در مسابـقـه بـرنـده شده است.چون فـکر
می کردم همکـلاسـان و مـربـی اش دلـشـان به حال او
سوختـه و گذاشتـه انـد امتـیـاز بگیرد،چیزی نگفتم.سارا
وقتی نگاه و سکوت مرا دید،گفت:«من امتیاز کوشاترین
شاگـرد را بـه دست آوردم و بـرنـده شدم!»
|
|