ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   دخترم سارا از وقـتـی که به دنـیـا آمد،نقصی در پایش  

داشت که فقـط قادر بود با کفش مخصوصی راه برود. 

   یک روز زیبـای بهـاری او شـاد و سرحال به خانه آمد و  

به مـن گـفـت در مسابـقـه بـرنـده شده است.چون فـکر  

می کردم همکـلاسـان و مـربـی اش دلـشـان به حال او  

سوختـه و گذاشتـه انـد امتـیـاز بگیرد،چیزی نگفتم.سارا  

وقتی نگاه و سکوت مرا دید،گفت:«من امتیاز کوشاترین  

شاگـرد را بـه دست آوردم و بـرنـده شدم!» 

 


برچسب‌ها: داستان, کوشاترین شاگرد
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴ساعت 15:10  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا