ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   پسر بـچه ای بود که دلـش می خواست خدا را ببیند. 

برای همیـن یک روز به راه افتـاد تا به دیدن خدا بـرود.در  

راه به پارکی رسید.پیرزنی آن جا روی نیمکتی نشسته  

بود و غمگنانه به کبوترهـایی نگـاه می کرد که در همان  

نـزدیـکـی داشتـنـد دانـه می خوردنـد.پسرک فهمید که  

پیرزن گرسنه است.به همیـن خاطـر کنار او نشست و  

خوراکـی هـایـش را درآورد و لـقـمـه ای را به پیرزن داد. 

پیرزن لبخند زد و تشکر کرد.لبخند او آن قدر قشنگ بود  

که پسـرک برای این که دوبـاره تـبـسم او را ببیند.به او  

آب تعارف کرد و باز پیرزن لبخنـدی زیـبـاتر از بار پیش به  

لب آورد. 

   پسرک و پیرزن تـمـام بعد از ظهـر را آنجا نشستند و  

خوراکی خوردند و لبخند زدند و به پـرندگان و درخت ها  

نگاه کردند. 

   هوا داشت تاریک می شد که پسرک بلنـد شد تا به  

خانه برود اما هنوز چند قدمی نرفتـه بود که برگشت و  

پیرزن را محکم بغـل کرد و پیرزن به خاطر این مهربانی، 

قشنگ ترین لبخند عمرش را به او هدیه داد. 

   وقتی پسرک به خانه رسید،مادرش که تا به حال او  

را این قدر خوشحال ندیده بود،با کنجکاوی پرسید: 

   «پسرم امروز چه کار کرده که این همه خوشحاله؟!» 

   پسرک جواب داد:«با خدا ناهار خوردم!»و قبل از آنکه  

مادرش بتـواند سـوال دیگری بـپـرسد گفت:«می دونی  

مـامـان ،او قشنـگ ترین لبـخـنـدی را داشـت که من به  

عمرم دیده ام!» 

   در این فاصـلـه پیرزن هم به خانـه رسیده بود.پسرش  

که برق شادی را در نگاه او می دید با تعجب پرسید: 

   «مادرم امروز چه کار کرده که این قدر خوشحاله؟!» 

   پیرزن جواب داد:«با خدا ناهـار خوردم!» و قبل از آنکه  

پسرش بتواند سوال دیگری را بپرسد،ادامه داد: 

   «می دونی فـرزنـدم،اون خیلـی جوون تر از اونی بود  

که فکر می کردم!» 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ساعت 15:20  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا