|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
معنی کدام واژه ها درست نوشته نشده است؟
خزان (فصـل دوم ســال) ثـواب (اجر) رفـتـگان (درگـذشتـگان)
منشأ (اصل) آزرم (ادب) نامرئی (ظاهر نشدنی) کاریز (قنات)
تعبیه (پنـد دادن) ملال (خشم) تقـریـر (روشن ساختن) حیات
(محوطه ی بیرون خانه) فضیلت (برتری)

ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ی ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ، ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨّﺖ
ﻣﻨّﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ، ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ
ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ!

برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
نمی دونی نمی دونی، برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در بدر بودن
مثه توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان، برادر جان، نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مأیوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم خوش نیست، غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی، که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا، روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
سروده ای از ایرج جنتی عطایی

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی، دستِ زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن، دوست داشتن است
تا تو به خاطر «آخرین حرف» دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر «آخرین شعر» رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ... برای همیشه بیایی
و «مهربانی» با «زیبایی» یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم!

در جمعی، یکی از این ایرانی هایی که از ملیت خویش فقط یک
شناسنـامه همـراه دارند و از فرهنـگ غربی یک دیپـلـم و از خود،
هیچ؛ همـراه توریست های تابستانی، از دیدن کلیسای نُتردام
پاریس برگشته بود و با آب و تاب و هیـجان و حیـرت، از عظـمـت و
اعـجاز هنر این بنـا حکایت مـی کرد و مـبـهـوت شده بود، در مـقـام
مـقـایسـه ی دو چیزی که هیچ کدام را نمی شنـاسد؛ که مـا
ایـرانی ها یک بـنـایی بـا این عـظـمـت و اسـتـحکام نداریم، و آن
چه ساخته اند یک قرن نگذشته، ویرانه می شود.

تصـادفـا" یک فـرانـسـوی که در مـدرسـه ی لوور درس می خوانـد
و آثـار هنری و معماری ما را می شناخت، خنده ای از آن خنده های
عاقل اندر سفیه نثارش کرد و گفت:
«شما غیر از پیاده روهای خیابان های لوکس تهران، کجای ایران
را گشتـه اید؟ این پنجره ها که با شیشه ی رنگین در نتردام دیده اید،
تقلیدی تَصنُّعی و غیر هنری از پنـجره هـای رنگیـن مسجدی است در
ورامین شما!»

وقتی که توان بهره برداری از ثروت های خود را نداریم!
بعد از جنگ جهانی دوم اهمیت حیاتی «نفت خاورمیانه» آشکار شد.
تولید نفت خاورمیـانـه تا آن زمـان تنهـا %3.8 کل تـولیـد نفـت جهانـی
را تشکیل می داد. در سال 1945 بنا به یک برآورد گفته شد که %42
ذخایر نفت جهان در خاورمیانه است. این رقم در 1954 به %64 رسید.
در سال 1945 میـلادی (1324 خورشیـدی) ایـران به تنهـایی بیش از
تمامـی کشورهـای عربـی نفت تولیـد مـی کـرد؛ مثلا" در سـال 1330
حدود 30 میلیـون تُن از جمـع 637 میلیون تن نفـت جهـان را تـولید کـرد
امــا در ازای هـر بشـکـه نفـت تنهـا 8 سنـت دریافـت می کرد. در همان
زمان بـحریـن به ازای هر بشکه 35 سنت، عربستـان 56 سنت و عـراق
60 سنـت برای هـر بشکه نـفـت دریـافت می کردنـد. شرکـت های
نفتـی آمریکایـی در همـان سـالهـا تـسهـیـم سـود بـر مبـنـای %50 را
بـا عربستان و ونزوئلا امضا کردند؛ اما وقتی ایـران، خواهان تجدیـد نظـر
در میزان حق امتیاز شـد شرکـت نـفـت انگلیس که طرف قـرارداد ایران
برای کشف و استخراج نـفـت بود 8 سنـت در هر بـشکه را فقـط به 12
سنـت افـزایش داد!
جان فوران / تاریخ تحولات اجتماعی ایران

John Foran

آری ملت عقل ندارنـد ... اگر عقل داشتند که هزار سال شما
طبقه ی عیـاشِ بـی عـارِ بـی کـارِ غرق در نفسانیـت را که از بد
روزگار برای فریب مردم ساده دل، جُبّه ی ریـایـی روحانیت در بر
کرده اید را بر گُرده ی خود حمل نمی کردند!
سال سختی بود.
آسمان بی ابر و زمین بی باران شده بود.
هر بامداد، خورشید بی رحم می تابید.
هر شامگاه، ماه بی شرم می درخشید.
مردم ایل از خنده ی ستارگان به جان آمده بودند.
گریه ی ابر می خواستند؛
از روشنایی ماه و آفتاب بیزار بودند!
ابر می خواستند، ابر تیره و تار،
ابر ظلمانی و سنگین و پیچان،
ابر جواهرریز و گوهرزا.
مردم از دیدار افق های دور،
کوه های بلند و دشت های باز خسته بودند،
هوای مه آلود می خواستند.
در آرزوی مه، مه پر شبنم و غلیظ،
مه متراکمی که چهره ی کوه و صحرا را
فرو پوشد، بودند.

ایل تشنه بود.
زمستانی سرد و خشک و دراز،
عرصه را بر همه تنگ کرده بود.
باد شوم جنوب که
با ابرهای بارانزای خاور و باختر
کینه ای دیرینه داشت،
شب و روز می وزید.
شاخه های نیمه برهنه ی درختان،
با پوست های ترک خورده، در تمنای باران
آنقدر خم می شدند که می شکستند.
بین بلندی های کوهسارها که اندک گیاهی داشت
و چاه ها و آبشخورها که در ته دره ها بودند،
فرسنگ ها فاصله بود؛
و پاافزار شبانان برای
دست یافتن به هر دو نعمت،
پاره شده بود.
پشم گوسفندان ریخته بود.
عروسی ها، قیقاج ها،
شیهه ی اسب ها و چکاچاک تفنگ ها
پایان یافته بود.

مردان ایل، تیشه به دست و طناب به کمر
به اعماق چاه ها فرو می رفتند و
به امید اندکی آب،
سنگ ها و خاک ها را زیر و رو می کردند.
بره ها و کَهره ها،
آبنوش های نمناک حاشیه ی چاه ها را
زبان می زدند.
بوی خشکسال، هوا را آلوده بود.
مرگ و میر چارپایان آغاز گشته بود.
لاشخورها در آسمان می چرخیدند.
کفتارها در بیابان زوزه می کشیدند.
قحطی در کمین بود.
من که هر چه شادی داشتم از ایل داشتم و
نمی توانستم در غم بزرگش شریک نباشم،
دست به دامن دوستان خُنجی زدم.
شهرک خنج، همسایه ی قدیمی ما بود.
در مشرق رودخانه ی قَره قاج.
شیبِ تندِ رود، آن گاه که از این سامان می گذشت،
به سوی مغرب بود.
قره قاج، دار و ندارش را نثار مغرب می کرد و
مشرق را از یاد برده بود!
مغربِ رود، آباد و پر رونق بود.
باغ ها و بستان های فراوان،
کشتزارهای غلات و حبوبات،
کنجد و پنبه و شلتوک،
مالکان زورمند، تاجران عمده، مأموران زُبده ...
خُنج و بلوک خنج، هیچ یک از اینها را نداشت
ولی در عوض
خُلق و خوی اصیل جنوبی و گرمسیری داشت!
مردان ساده و راستگو داشت،
آدم های دلسوز و غیرتمند داشت.
قره قاج، مرز آبی پرپیچ و خَمی بود
بین ثروت و مِکنت، و جوانمردی و فُتوّت!
من از دوستان خنجی که جز خرما و
محصول دیم درآمد دیگری نداشتند،
ولی مردمی سخت کوش و دور اندیش بودند،
و انبارهای آذوقه شان هیچ گاه تهی نمی شد؛
خواستم تا همسایه را از تنگنا برهانند.

پیش از آنکه اشرفی عروسان و جهیزیه ی دختران
از چادرها به چهار دیواری ها سرازیر شود،
به یاری و یاوری برخیزند.
پاسخ آنان کریمانه و مساعد بود.
وعده دادند که با دست پر به چادر من بیایند،
و قرار و مدار داد و ستد را
با ریش سپیدانِ طایفه بگذارند.
هنوز قوت و غذایی در بساط داشتیم.
سرگرم پذیرایی از عزیزان خنجی بودم که
نوید باران آمد:
چادرها را اگر در گودی است، جا به جا کنید،
طناب ها را سفت ببندید،
میخ ها را محکم بکوبید،
و از مسیر سیل ها بپرهیزید،
که باران در راه است ...
شادی و هیجان ما حد و حصری نداشت!
محال بود که هواشناسان خبره ی ایل،
امیدی چنین بزرگ را بی جهت
در دل مردم ایل برانگیزند.
ما به تجربه دریافته بودیم که اینان
بی حساب و کتاب نمی گویند،
و رمز و رازی با سپهرِ بَرین دارند!
هنوز ستاره ها،
بی پروا به سرنوشت ما می درخشیدند که
من و مهمانانم به چادرهای خواب رفتیم.
ساعاتی بیش نگذشت که
با هلهله ی مادر از خواب بیدار شدم و
مهمانان را بیدار کردم تا
همه با هم نوای فرح بخش را بشنویم و
به آهنگ دل انگیز برخورد مرواریدهای زلال و سفید با
چادرهای گَرد گرفته و سیاه گوش بدهیم.
من از روزگارِ دوردستِ لالایی و گهواره
تا اکنون که دو اسبه به سوی خاموشی می روم
آهنگی بدین دل نشینی نشنیده ام!

آهنگ ریزش آب بر خاک، بر سنگ، بر درخت،
بر ظرفهای پراکنده ی مسی،
بر پیت های حلبی،
بر قوطی های خالی،
بر پیر و جوان،
بر انسان و حیوان.
نه آهنگ، بل بانگ باشکوه فتح و ظفر!
شیپورِ پیروزی بود بر مرگ!
پیروزی سرسبزی و خرمی بر تیرگی و نومیدی!
باران شب و روزی چند ادامه یافت
و با رشته های باریک و بلندش،
آسمان را به زمین دوخت.
زمین آماده ی قبول هدیه ی آسمان بود.
از یکی دو باران پاییزی باردار شده بود.
به زودی جوانه ها جنبیدند.
پاجوش ها بیرون زدند.
گیاهان جان گرفتند.
برگ های دیرپای کُنارها، تر و تازه شدند.
بچه ها و بره ها به جست و خیز برخاستند.
مادیان های آبستن به شیهه درآمدند.
دورانِ گشاده دستی آغاز شد.
جشنِ باران برپا گشت.
خرمنی از آتشِ سرخ بر فراز برجی از سنگهای سپید
زبانه کشید
و پیرامونش زنان و مردان رنگین پوش
به شکل قوس و قزحی زنده و زیبا
حلقه زدند
و با آهنگ پر شور کَرنای ایل
به رقص و پایکوبی پرداختند.
رقص و پایکوبی نبود؛
نیایش بود.
شکرگزاری و عبادت بود.
1. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده ی آدم ها در این گروه هستند. حضورشان مبتنی به فیزیک
است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابلفهم میشوند.
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای
چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بیاعتبار، هرگز به چشم
نمیآیند، مرده و زندهشان یکی است.

3. آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.
آدم های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از
حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره
در خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4. آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیز ترین آدم ها. در زمان بودن شان چنان قدرتمند و با
شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش
ما می روند نرم نرم، آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم.
میفهمیم که آنان چه بودند، چه می گفتند، و چه میخواستند. ما
همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما
وقتی در برابرشان قرار میگیریم، قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما
سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم
و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم
و نگفتیم. شاید تعداد این ها، در زندگی هر کدام از ما، به تعداد انگشتان
دست هم نرسد.
یک تاجر آمریکایی که به کشور مکزیک سفر کرده بود، تا زمینه های
سرمایه گذاری در آن جا را بررسی کند، نزدیک ساحل ایستاده بود و
غروب خلیج مکزیک را نظاره می کرد، بدون آن که بتواند از این همه
زیبایی لذتی ببرد!
در همین موقع متوجه ی نزدیک شدن یک قایق کوچک ماهیگیری به
اسکله شد. مرد جوانی با کلاه حصیری بزرگ، قایق را به طرف ساحل
هدایت می کرد.
وقتی که قایق نزدیک تر شد، سه چهار تا ماهی کوچک و بزرگ روی
کف چوبی قایق را می شد دید. تاجر آمریکایی نزدیک تر رفت و از مرد
ماهیگیر پرسید:
چقدر طول کشید که آن ماهی ها را صید کردی؟
مرد مکزیکی گفت: کمی بیشتر از یک ساعت.

مرد تاجر گفت: ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ بیشتری صید کنی؟
ــ ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ اهل و عیالم ﮐﺎﻓﯿﻪ!
ــ پس ﺑﻘﯿﻪ ی ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ می کنی؟
ــ شب را با خیال راحت می خوﺍﺑﻢ. ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ می کنم. ﺑﺎ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ می کنم. ﺑﺎ ﺯﻧﻢ خوش و بش می کنم. ﺑﻌﺪ هم می رم
ﺗﻮ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ می کنیم ﺑﻪ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ و
چرخیدن توی کوچه پس کوچه ها ... و خلاصه از اوقاتم تا می تونم
لذت می برم!
مرد ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ می گه: ﻣﻦ ﺗﻮﯼ «ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ» ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ می توﻧﻢ
ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ تا پیشرفت کنی. ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ. ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ
می توﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ، ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ بخری.
ــ ﺧﺐ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
ــ ﺑه جاﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ"
ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها می دی ﻭ یک مغازه ی بزرگ اجاره می کنی يا می خری
و ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ خوبی ﺩﺭﺳﺖ می کنی ...
ﺑﻌﺪﺵ حتی می تونی یک ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ بندﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ
کنی و ماهی ها رو بسته بندی کنی و به سوپرماركت های مختلف
بفرستی، اونوقت می تونی ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ کنی ﻭ برﻯ
ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ، ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ ... ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ
ﮐﻪ می شود ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬم تر ﻫﻢ زد، مثلا" می تونی شروع
به ساختمان سازی یا هتل داری بکنی ...

مرد ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ می پرسه: ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭا ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ می کشه؟
ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ می گه: ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ!
دوباره مکزیکی می پرسه: ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ می شه ﺁﻗﺎ؟
تاجر تحصیل کرده ی هاروارد می گه: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤتش ﻫﻤﯿﻨﻪ!
ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ پیدا شد، می رﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮکتهاتو ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ
ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ می فرﻭﺷﻰ. ﺍین ﮑﺎﺭ ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ!
ــ ﻣﯿﻠﯿﻮن ها ﺩﻻﺭ؟! ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟
ــ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ می شی، می رﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ی ﺳﺎﺣﻠﻰ
ﮐﻮﭼﯿﮏ. ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ می تونی ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ. ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ
ﮐﻨﻰ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ. با رفیقات تو دهکده پرسه بزنی.
گيتار بزنی و از زندگی ات لذت ببری! حتی می تونی از ثروت خودت
برای نجات دیگران و یا رساندن آنها به آرامش و رفاه استفاده کنی!
می توانی امکانات خود را برای بهبود محیط زیست به کار گیری!

در این جا ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ کم سواد، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ درس خوانده ی
هاروارد می کنه و می گه: ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻن هم ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ همین كارها ﺭﻭ
می کنم!
چرا خوشی ام را با حرص و طمع و شتاب و رقابت به فرداهایی که
اصلا" معلوم نیست کی می رسد، بیندازم؟! چرا امروز از فرزندان و
اهل و عیالم غافل باشم، تا بعدا" بخواهم با آنها باشم؟! چرا اکنون
مراقب جسم و جان و روح و روانم نباشم، تا بعد از 15 یا 20 سال بعد
بخواهم با بیماری و ضعف و پیری و حسرت جوانی از دست رفته ام
مبارزه کنم؟! چرا اکنون به جای دوستی با مردان و جوانان دهکده به
فکر رقابت و از میدان به در کردن حریفان باشم، تا بعد از بازنشستگی،
بخواهم با آنها دوستی و رفاقت کنم؟! چرا لذت خواب جوانی ام را از
دست بدهم؟! و چرا با حرص و طمع به ماهی ها، به دریا، به انسانهای
دیگر، و خلاصه به زمین و زمان و به عالم و آدم خیانت کنم، و بعدا"
بخواهم قسمتی از آن را با کمک های مالی جبران کنم؟!
و مرد درس خوانده ی هاروارد برای این پرسش ها هیچ پاسخی
نداشت، چون در دانشگاه به او اقتصاد و مدیریت را آموخته بودند ولی
فلسفه ی زندگی و اخلاق را نه!

«خرمشهر» را خدا آزاد کرد؛ «ایران» را هم خدا آزاد خواهد کرد،
باز هم به دست مردم!
|
|