با توجه به تابلوی بالا، تبدیلات زیر را انجام دهید:
45 سانتی متر = ........ فوت
5 فوت = ...... سانتی متر
10,000 فوت = .... متر
1.8 کیلومتر = ....... فوت
|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
یک هفته از خرابی هواپیما و فرود آمدنم در صحرا می گذشت و من که
در حال نوشیـدن آخریـن جرعـه از ذخیـره ی آبـم بودم داشتـم به قصه ی
فروشنده ی قرصِ رفعِ تشنگی گوش می دادم.
به شازده کوچولو گفتـم: چقـدر خوب می شد مـن هم گردش کنان به
طرف چشمه می رفتم، ولی چه کنم که باید به هواپیمـای خرابم برسم.

شازده کوچولو تا خواست دوباره از روباه نقل قول کند، گفتم: ببین آقا
کوچولـوی مـن! این دیگه داستـان نیست، چون مـا به زودی از تشنگـی
می میریم!...
او که درک درستی از اوضاع نداشت و گفته ی من برایش بی اهمیت
بـود، گفـت: چه خوبـه که در هر شـرایطـی، حتـی در مـوقـع مـرگ؛ آدم
دوستی در کنارش داشته باشه؛ چون مـرگ در تنهایی، مثل مرگ بدون
شاهده! من خیلی خوشحالم که با روباه دوست شدم!

با خودم گفتـم خطـر را درک نمـی کنـد. او نه گرسنـه می شـود، نـه
تشنه؛ کمی نور آفتاب برایش کافی است ...
ولی او با نگاه به من فهمـانـد که متـوجه شـده است که من چه فکر
می کنم، به همین خاطر گفت: من هم خیلی تشنه هستـم ... برویـم
یک چاه پیدا کنیم...

خسته و بی حوصله راه افتادم. احتمـال اینکه چاهـی در آن حوالـی
باشد، مگر چقـدر بود؟! با این همه دوتایی به راه افتادیـم.

ساعت ها بی آن که با هم حرفی بزنیم راه رفتیـم. دیگر شب شـده
بود و ستـاره هـا یکی یکی روشن مـی شـد. من که بر اثـر تشنگـی و
خستگی تب کرده بودم،به نظرم رسید ستاره ها را در خواب می بینم.
هنوز هم به حرف شـازده کوچولو فکـر می کردم. از او پرسیدم: پس تو
هم تشنه ای؟...
اما او به جای جواب دادن به سؤال من با لحنی ساده گفت: آب برای
قلب هم خوب است.

خسته بود، نشست. در کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت دوباره
به حرف آمد که: این همه زیبایـی ستاره از گلـی است که در خود دارد و
دیده نمی شود.
زیر لبـی جواب دادم که همین طوره، و بی آنکه کلامـی دیگر بگویـم به
موج هـای مـاسـه که با وزش باد به وجود آمـده بود و در نور مهتـاب دیده
می شد، نگاه کردم.
شازده کوچولو که انگار فهمیده باشد به چه می اندیشم، گفت: صحرا
زیباست!

حق با او بود. من همیشه صحرا را دوست داشتم. روی تلّی از ماسه
می نشینی و بی آنکه چیزی را ببینی و یا چیزی را بشنـوی، در سکوت
درخششی را حس می کنی...
شازده کوچولـو جوری که انگـار با خودش حرف می زنـد گفت: چیـزی
که صحرا را زیبا می کند،چاهی است که آن را مثل یک راز در گوشه ای
از خود پنهان کرده است.

ناگهان در کمال تعجب به راز آن درخشش شگفت انگیز ماسه ها پی
بردم! گفتـم: آره، مهـم نیست ستـاره باشد یا صـحرا یا هر چیز دیگری؛
آنـچه باعـث زیبایـی اش می شود چیـزی است که در آن است ولی با
چشم دیده نمی شود.
او با خوشحالی گفت: خوشحالم که با روباه من هم عقیـده ای!

در این موقع دوباره ساکت شدیم و ناگهان دیدم که شازده کوچولو به
خواب رفته است.
14 دسـی مـتـر و 0.6 مـتـر و 8 سانـتـی مـتـر، چند
میلی متر است؟
7480 8020 2080 4780
اگر یک متـر را به ده قسمـت مسـاوی تقسیم کنیم،
به هـر قسمــت یـک دسی متـر می گوییـم. پس عـدد
رابـط بین متـر و دسـی متـر 10 اسـت. اگـر بـخواهـیـم
واحد بزرگ تر را به کوچک تر تبدیـل کنیم، آن را در عدد
رابط ضرب می کنیم؛ مثلا":
2.56m =25.6dm
اگر بخواهیم واحد کوچک تر را به بزرگ تر تبدیل کنیم،
آن را بر عدد رابط تقسیم می کنیم؛ مثلا":
90dm =9m
شازده کوچولو برای باز کردن سر حرف سلام و علیکی کرد و فروشنده
هم در پاسخش سلام داد.

این فروشنده قرص های فوق العاده ای را می فروخت که می توانست
تشنگی را برطرف کند.

خوردن یک عدد از این قرص ها نیاز به آشامیـدن آب را برای یک هفتـه
برطرف می کرد.

پسرک مو طلایی پرسید: این ها را برای چه می فروشی؟
مرد فروشنده در جواب گفت: برای صرفه جویی در وقت. افراد متخصص
حساب کرده اند که با خوردن هر قـرص، هفتـه ای پنـجاه و سه دقیقـه در
وقت صرفه جویی می شود.

- با این 53 دقیقه چه می کنند؟
- هر کاری که دلشان بخواهد ...

شازده کوچولو با خودش فکر کرد: من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت اضافـه
داشتم قدم زنان خود را به چشمه می رساندم و از آب تازه ی آن استفاده
می کردم.

در اندیشه ی چشمه بود که دوباره به راه افتاد.
شش مرغ هشت فنجان دانه را در 3 روز می خورند.
سه مرغ در 9 روز چند فنجان دانه می خورند؟
10 12 14 16 9
شازده کوچولو طبق عادت، مؤدبانه گفت: سلام! صبح بخیر!
سوزنبان پاسخ داد: سلام! صبح بخیر!
شازده کوچولو پرسید: شما اینجا چه کار می کنی؟
مأمور راه آهن گفت: من قطارهایی را که مـردم را جابه جا می کنند،
گاهی به راست و گاهی به چپ هدایت می کنم.

در همین موقـع یک قطـار سریـع السیـر که سـرتاسـرش روشن بود،
غُران چون رعد از آنجا گذشت و اتاقک سوزن بان را لرزاند.
پسرک پرسید: آنها خیلی عجله دارند؟ به کجا می روند؟
مأمور راه آهن گفت: حتی لوکوموتیو ران هم این را نمی داند!

شازده کوچولو با دیدن قطار سریع السیـر دومی که مانند قطار اولی
می درخشید و غرش کنـان از جهت مخالـف می آمـد، گفت: به همین
زودی برگشتند؟!

سوزن بان گفت: اینها که همان اولی ها نیستند. با این قطار یک گروه
دیگر جا عوض می کنند.
پسرک گفت: مگر آنجایی که بودند چه عیبـی داشت؟ راضـی نبودند؟
مأمور راه آهن پاسخ داد: هیچ کس از جایی که هست راضی نیست!

صدای رعد مانند قطار سوم هم شنیده شد.
شازده کوچولو گفت: این ها مسافرهای اولی را تعقیب می کنند؟

مأمور گفت: نه!چیزی را دنبال نمی کنند.آنها داخل قطار یا خوابیده اند
یا خمیازه می کشند. فقـط بچه ها هستنـد که صورتشـان را به شیـشه
چسبانده اند و بیرون را تماشا می کنند.

شازده کوچولو نـجوا کرد: فقط بچه ها هستند که می دانند دنبال چه
هستند و چه می خواهند.

بچه ها وقتشـان را با یک عروسک پارچه ای سـر می کنند و عروسک
برایشان عزیز می شود؛طوری که اگر آن را ازشان بگیرند،گریه می کنند.

مأمور راه آهن گفت: بچه ها خوشبختند!

با توجه به تابلوی بالا، تبدیلات زیر را انجام دهید:
45 سانتی متر = ........ فوت
5 فوت = ...... سانتی متر
10,000 فوت = .... متر
1.8 کیلومتر = ....... فوت
شازده کوچولـو بار دیگر به تماشای گل ها رفـت و به آنها گفت: شمـا
سر سوزنی به گل من نمی مـانیـد و هیـچی نیستید. نه کسی شما را
اهلی کرده، نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من
بود؛ مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خود کردم و حالا تو همـه ی
عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند!
شازده کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید ولی جز زیبایی چیزی ندارید.
کسی برای شما نمی میرد.

گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بینـد مثل شمـا.
اما او به تنهایی از همه ی شما سر است.

چون فقط اوست که ازش نگهداری کرده ام. چون فقـط اوست که آبش
داده ام، بـرایـش بادگیـر درست کرده ام، او را از سرمـا و گرمـا مـحافظـت
کرده ام. چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام، جز دو سه تایی که
پروانه بشوند.

چون فقط اوست که پای گله و شکایتش نشسته ام، یا پای خودنمایی
و لاف هـایـش وقـت گذاشتـه ام و حتـی برای بُـغ کردن هـایش و هیـچی
نگفتن هایش نشسته ام؛ چون که او گل من است.

پس از آن پسرک برگشت پیش روباه.
روباه گفت: رازی که می خواستم بگویم خیلی ساده اما حیاتـی است
و آن اینکه: فقط با چشـم دل می توان درست و نیک دید. واقعیـت چیزها
از چشم سر پنهان است.

شـازده کوچولـو برای اینـکـه یـادش نـرود، گفتـه ی روبـاه را تـکـرار کرد:
«واقعیت چیزها از چشم سر پنهان است»

روباه باز گفت: ارزش گلت به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه یادش بماند گفت: ارزش گل من به قدر عمری
است که به پایش ریختم.

روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید یادت برود:
تو تا زنـده ای نسبت به کسـی که اهلـی کرده ای مسئولـی. تو مسئـول
گلتی.
و پسرک مو طلایی برای اینکه این پند نیز آویـزه ی گوشش شود دوباره
تکرار کرد: من مسئول گلـم هستم.
وسط صحبت دیگری، به ساعت خود نگاه نمی کنند.
به جای اینکه عصبانی شوند، فکر می کنند.
کتاب هدیه می دهند.
وقتی به پارک می روند خطوط برگ ها را با هم مقایسه می کنند.
ادای آدم خوب را در نمی آورند و تظاهر نمی کنند.
در پوشش خود هماهنگی و زیبایی رنگها را در نظر دارند.
تا بتوانند از همنشینی با سیاست بازان فاصله می گیرند.
به ندرت شکایت می کنند.
در حد ضرورت حرف می زنند.
کسی نگران لطمه خوردن از جانب آن ها نیست.
برای جلوگیری از تکرار اشتباهات، برنامه ریزی می کنند.
دو نیم روز در هفته را فقط به خود اختصاص می دهند.
بیشتر وقت فکری آن ها به «چرا»ها می گذرد تا «چه» ها.
همسایه هاشان از آن ها بسیار راضی هستند.
یک دفترچه 50 برگی، خود انتقادی دارند.
برای حفظ شادابی پوست صورت خود؛ هم ورزش می کنند و هم تغذیه
سالم دارند.
خودروی خود را برای فـردی که از خطوط عابر پیاده رد می شود، متوقف
می کنند.
چه در ظاهر و چه در خفا، غرور خود را به حداقل رسانده اند.
انتظارات خود را از دیگران به حداقل رسانده اند.
هر حرفی می زنند و هر کاری انجام می دهند، ده سال آینده را در نظر
می گیرند.
مهم ترین هدف زندگی آنها، «کشف خود» است.
به جای اینکه حسادت بورزند، کار و خلاقیت خود را سـه برابر می کنند.
ترجیح می دهند 100 متر راه بروند تا اینکه دوبله پارک کنند.
از فردی که برای آنها وقت گذاشته، بارها و بارها تشکر می کنند.
برای حفظ سلامتی، قبل از ساعت 8 شام می خورند.
در منظومه ی شخصیتی آنها، چیزی به نام بدی به دیگـران وجود ندارد.
به واسطه ی خودسازی به این نتیجه رسیده اند که «مرکز ثقل جهان»
نیستند.
به اینکه چرا تعداد زیادی پرنـده روی سیـم بـرق کنار هـم می نشیننـد،
فکر می کنند.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروزی آمده بودی. اگر مثـلا" سر
سـاعـت چهـار بعـد از ظهـر بیـایـی، مـن از ساعـت سـه تو دلـم قنـد آب
مـی شـه! و هر چه ساعـت جلوتـر می ره بیـش تر احسـاس شـادی و
خوشبختی می کنم.

ساعت چهار که می شه دلم بنا می کنه شـور زدن و نگـران شدن.
آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!

اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی اینـجا، من از کجا بدانـم که کی باید
دلـم را برای دیـدارت آمـاده کنـم؟! ... هـر چیـزی بـرای خودش رسـم و
رسومی داره.

شازده کوچولو پرسید: رسم و رسوم یعنی چی؟
روباه جواب داد: این هـم از آن چیـزهایـی است که پاک از خاطـره ها
رفته. این همـان چیزی است که فلان روز با باقـی روزها و فلان ساعت
با باقـی ساعت ها فرق کند.

مثلا" شکارچی های ما میان خودشان رسمـی دارند و آن این است
که پـنـج شنـبـه هـا از ده بـیـرون مـی رونــد برای خوشگـذرانـی . پـس
پنج شنبه ها برّه کشان من است!

به این ترتیب شازده کوچولـو روباه را اهلی کرد. اما بالاخره لحظه ی
جدایی فرا رسید.
روباه گفت: آخ! نمی تونم جلوی اشکمو بگیرم!
پسـرک مـو طـلایـی در جواب گفـت: تقـصیـر خودتـه. مـن که بـدت را
نمی خواستم. خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: بله! همین طوره.
- پس فایده ی این کار چی بود؟
و پاسخ شنید که: فایده دارد؛ رنگ گندمزارها ...!

روباه به پسرک گفت: برو بار دیگر گل ها را ببین. این دفعـه خواهی
فهمید که گل خودت در جهـان یگانـه است.

بعدش بیا پیش من تا رازی را به تو بگویم.

و شازده کوچولو دوباره رفت تا گلستان گلهای سرخ را ببیند.
روباه با پسرک نوجوان درد دل کرد: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها
را شکار می کنم و آدمها مرا. همه ی مرغ ها عین همند و همه ی آدمها
عین هم؛ اما اگر تو مـرا اهلـی کنـی، انگار که زنـدگی ام را چراغـان کرده
باشی.

آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فـرق
دارد. صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایـم بشم،
اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون!

نـگاه کـن! آن جا، آن گنـدمـزار را مـی بیـنـی؟ مـن نـان نمـی خورم و
بنابراین گندم برایم اهمیتی ندارد؛ امـا از این به بعد، گنـدمـزار مرا به یاد
موهای طلایی تو می اندازد؛ پس آن را هم دوست خواهم داشت!

حتی بادی که در آن می وزد مرا به یاد نسیمـی که مـوهـای طـلایی
تو را به هم می ریزد می انـدازد. پس از این به بعد هـر وقـت بادی بـوزد
من به وجد می آیم و غرق شادی می شوم!

روباه سپس خاموش شد و برای مدتی طولانی شازده کوچولو را نگاه
کرد؛ آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!

شازده کوچولو گفت: دلم که خیلـی می خواهـد، امـا وقـت چنـدانـی
ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلّی چیزها سر در بیاورم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در بیاورد.
آدمها برای فهمیدن چیزها وقـت ندارند. همـه چیز را همیـن جور حاضـر و
آماده از دکان ها می خرند. امـا چون دکانـی نیست که دوسـت معـاملـه
کند، آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خوب مرا
اهلی کن!

پسرک پرسید: راهش چیست؟
روبـاه گفت: باید خیلی خیلی صبـور باشـی. اولش یک خرده دورتـر از
من میان علفها می نشینـی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام
تا کام چیزی نمی گویی؛ چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر
سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

80% یک جمعیت دویست نفری یعنی ... نفر
4/5 چهل تخته پتو یعنی ... تخته پتو
80% مترمکعب یعنی ... لیتر
4/5 سانتی متر یعنی ... میلی متر
80% میلی متر یعنی ... میکرون

خمس پنج تن گندم برابر است با ... کیلوگرم گندم
20% صد و چهل و پنج کیلومتر می شود ... کیلومتر
1/5 شصت متر پارچه یعنی ... متر پارچه
خمس دو کیلوگرم طلا برابر است با ... گرم طلا

پوستر جام جهانی 2014 برزیل
پرافتخارتریـن تیم جهـان در جام جهانـی همیشـه یک حسرت داشته
است: قهرمانی در خانه!
برزیل که در سال 1950 برای نخستین بار میزبان بازیها بود نتـوانست
قهـرمـان شود و حسـرت قهـرمـانـی در خانـه را تا سال 2014 در سینـه
نهفته داشت.
این بار برزیل با داشتـن ستارههـایی چون نیمـار، مـارسلـو، مـایکون و
داوید لوئیز و داشتن امتیاز میزبانی امید داشت که ششمیـن قهرمـانی
خود را به دسـت آورد. امـا اتفاقـی تلـخ و باور نکـردنـی رخ داد: در نیمـه
نهایی برزیل مقابل آلمان قرار گرفت و در یک رخداد باورنکردنـی با 7 گل
خورده در مقابل یک گل زده شکست خورد.
لـوئیـز فلیپـه اسکـولاری، در سال 2002 با شکسـت آلمـان در فینـال،
آخرین قهرمـانـی برزیل را به دسـت آورده بود. حالا امـا آلمـانـیها چنان
انتقامی از او و تیمش گرفتند که بعید است هیچ برزیلـی بخواهـد یادی
از این دوره از بازیها کند.

شکست سنگین برزیل در خانه؛ تلخ ترین خاطره ی فوتبال دوستان برزیلی!
در مجمـوع بـه جز این بازی شگفتی دیگـری رخ نداد. اسپـانیـا مـاننـد
تعدادی دیگر از مدافعان عنوان قهرمانی دورههای پیش در دور مقدماتی
حذف شـد. ایتالیـا و انگلستـان هم نتوانستنـد به مـرحلـه ی حذفی راه
یابند.

بازی بدون گل ایران و نیجریه
ایـران که این بار در بازیهـای انتخابی با پیـروزی مقـابل کره جنوبـی در
آخرین بازی و به عنوان تیـم اول به مسـابقـات رسیده بود، در چهـارمیـن
حضور خود با تیمهای آرژانتین، نیجریه و بوسنی همگروه شد.
ایران در بازی اول مقابل نیجریـه بدون گل مسـاوی کرد و در بازی دوم
مقابل آرژانتین که تا فینـال هم پیش رفت قـرار گرفت و عملکـرد نسبتـا"
خوبی در این بازی داشت ولی در دقـایـق آخر با تک گل لیـونـل مـسـی
بازی را واگذار کرد.

ایران تا دقایق آخر مقابل آرژانتین مقاومت کرد!
ایران در بازی آخر مقابل بوسنی و هرزگوین با نتیجه 3 بر 1 شکست
خورد و باز هم نتوانسـت به دور بعد صعود کند. تک گل این مسابقـه را
رضا قوچاننژاد برای ما به ثمر رساند.

رضا قوچان نژاد زننده ی تک گل ایران در مقابل بوسنی
از 1/8 نهـایـی به بعد دو قـاره ی آمـریکا و اروپـا از نظـر تعـداد تیم ها
سهمـی مسـاوی داشتنـد و نهـایتـا" آرژانتیـن و آلمـان مانند دوره های
1986 و 1990 به فینال رسیدند.

فیلیپ لام، کاپیتان آلمان
در فینال، آلمان موفق شد مانند فینال 1990 با یک گل، البتـه این بار
در وقت اضافـه آرژانتین را شکست دهد و پس از برزیـل، در کنار ایتالیـا
در رده ی دوم جدول پرافتـخارتـریـن کشـورهـای تاریـخ جام جهانی قرار
گیرد.

ماریو گوتزه، زننده ی گل آلمان در برابر آرژانتین
خامس رودریگـز از کلمبیـا با 6 گل زده بهتریـن گلـزن و لیونل مسی،
بهترین بازیکن جام شناخته شد.
میروسلاو کلوزه، مهاجم آلمانی که برای چهارمین بار در جام جهانی
حضور می یافت، تعداد مجمـوع گلهـای خود در این چهـار دوره را به 16
گل رسـانـد و توانسـت بـالاتـر از رونالـدوی برزیلی و گرد مـولـر از آلمـان
بهترین گلزن تمام ادوار جام جهانی شود.
آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این گفت: سلام!
صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب ...
شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: من یک روباهم.

شازده کوچولو گفت: بیا با هم بازی کنیم. نمی بینی چقدر دل تنگم؟!
روباه گفت: من نمی توانم باهات بازی کنم چون هنوز اهلی نشده ام.
پسرک با خود اندیشید: اهلـی کردن یعنی چی؟ بعد از روباه همین را
پرسید.
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی؛ پی چی می گردی؟
شازده کوچولو گفت: دنبال آدمها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی
چی؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلـخوری
است! اما مرغ و خروس هم پرورش می دهند و از این جهت خیرشان به
ما می رسد. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، پـی دوست مـی گـردم. نگفتـی اهلـی کردن
یعنی چی؟

روبـاه گفـت: «اهلـی کـردن» چیــزی اسـت که پـاک فـرامـوش شـده.
معنی اش ایجاد علاقه کردن است.
پسرک پرسید: ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: تو الان واسه من یک پسربچه ای مثل هـزاران پسربچه ی
دیگـر. نه من هیچ احتیـاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیـاجی به من. من
هم برای تو یک روبـاه هستـم مثل هـزاران روباه دیگر. امـا اگر مـرا اهلی
کنی هر دوتایمان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی
عالم موجود یگانه ای می شوی، من برای تو!

شازده کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم می شه. یک گلی هست
که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: تعجبـی نداره، روی زمین هر روز هـزار جور از این اتفاق ها
می افته.
شازده کوچولو گفت: اوه نه! گل من روی زمین نیست.
روباه حیرت زده پرسید: روی یک سیاره ی دیگر است؟!
- آره ...

روباه تو حرف او دوید که: یعنی تو از یک سیاره ی دیگه اومدی؟!
و پسرک با پایین آوردن سر جوابش را داد که: بله!
تو سیاره ی تو شکارچی هم هست؟
- نه!
- محشره! مرغ و خروس چطور؟
- نه!
- روباه آهی کشید و گفت: همیشه یک جای کار می لنگه!
|
|