ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 


   شازده کوچولـو بار دیگر به تماشای گل ها رفـت و به آنها گفت: شمـا

سر سوزنی به گل من نمی مـانیـد و هیـچی نیستید. نه کسی شما را

اهلی کرده، نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من

بود؛ مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خود کردم و حالا تو همـه ی

عالم تک است.

 

 

    گل ها حسابی از رو رفتند!

   شازده کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید ولی جز زیبایی چیزی ندارید.

کسی برای شما نمی میرد.

 

 

    گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بینـد مثل شمـا. 

اما او به تنهایی از همه ی شما سر است. 

 

 

   چون فقط اوست که ازش نگهداری کرده ام. چون فقـط اوست که آبش

داده ام، بـرایـش بادگیـر درست کرده ام، او را از سرمـا و گرمـا مـحافظـت

کرده ام. چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام، جز دو سه تایی که

پروانه بشوند. 

   

 

   چون فقط اوست که پای گله و شکایتش نشسته ام، یا پای خودنمایی

و لاف هـایـش وقـت گذاشتـه ام و حتـی برای بُـغ کردن هـایش و هیـچی

نگفتن هایش نشسته ام؛ چون که او گل من است.

   

 

   پس از آن پسرک برگشت پیش روباه.

   روباه گفت: رازی که می خواستم بگویم خیلی ساده اما حیاتـی است

و آن اینکه: فقط با چشـم دل می توان درست و نیک دید. واقعیـت چیزها

از چشم سر پنهان است.

 

 

   شـازده کوچولـو برای اینـکـه یـادش نـرود، گفتـه ی روبـاه را تـکـرار کرد:

«واقعیت چیزها از چشم سر پنهان است»

 

 

  روباه باز گفت: ارزش گلت به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. 

   شازده کوچولو برای اینکه یادش بماند گفت: ارزش گل من به قدر عمری

است که به پایش ریختم.

  

 

   روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید یادت برود:

تو تا زنـده ای نسبت به کسـی که اهلـی کرده ای مسئولـی. تو مسئـول

گلتی.

   و پسرک مو طلایی برای اینکه این پند نیز آویـزه ی گوشش شود دوباره

تکرار کرد: من مسئول گلـم هستم.

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷ساعت 0:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا