|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
از دو گروه 60 نفری جهانگردی، 3/4 گروه اول و 2/3 گروه دوم با اتوبوس به
موزه می روند. تعداد افرادی که از گروه اول سوار اتوبـوس می شوند چه قدر
بیش تر از افرادی است گه از گروه دوم سوار شده اند؟
2 4 5 40

گزاره های درست و نادرست را مشخص کنید.
لیپیدها ماده ی اصلی غشاء سلول هستند.
در هوای بازدم مقدار زیادی گاز اکسیژن وارد بدن می شود.
به مجموعه ی انرژی های ذرات سازنده ی هر ماده، انرژی درونی آن
ماده می گویند.
به سنگ هایی که نفت در آن ها تشکیل می شود، سنگ پوششی
گویند.
دسته ای از گلبول های سفید برای مبـارزه با میکروب ها ماده ای به
نام پادتن ترشح می کنند.

کدام یک از موارد زیر به انعقاد خون کمک می کند؟
ویتامین C و B ویتامین K و کلسیم
کلسیم و ویتامین D ویتامین D و K

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید:
کسی سخن پیامبر را نمی شنید مگر این که محبت او در دلش جای
می گرفت و متمایل به او می شد. به همین خاطر قریش مسلمانان را
در دوران مکه صُباة (شیفتگان و دلباختگان) می نامیدند.

می گفتند: بیم آن است که ولید بن المغیره، دل به دین محمد بدهد
و اگر ولید ــ که گل سر سبد قریش است ــ دل بدهد، تمام قریش بدو
دل خواهند سپرد.

می گفتند: سخنانش جادوست، بیش از شراب مست کننده است.
فرزندان خویش را از نشستن با او نهی می کردند، مبادا با سخنانش
و قیافه ی گیرای خود، آنها را جذب کند.

هرگاه پیامبر در کنار کعبه در حِجر اسماعیل می نشست و با آواز بلند
قرآن می خواند، یا خدا را یاد می کرد، انگشتان خویش را در گوش های
خویش فرو می کردند که نشنوند، مبادا تحت تأثیر جادوی سخنان او قرار
گیرند و مجذوب او گردند.

جامه هاشان را بر سر می کشیدند، و چهره ی خود را می پوشاندند
که سیمای جذاب او آنها را نگیرد.
با این وجود بیشتر مـردم به مـجرد شنیـدن سخنـش و دیدن قیافـه و
منظره اش و چشیدن حلاوت الفاظش به اسلام ایمان می آوردند.

در خیابانی به فاصله های 20 متری، تیر چراغ نصب شده است. تعداد تیرها
16 تاست. فاصله ی اولین و آخرین تیر چند متر است؟
320 300 280 240

از کسی پرسیدند چند سال داری؟ گفت: 10 سال دیگر دو برابر سن حالا
را خواهم داشت. او چند ساله است؟
10 12.5 15 17.5


آیا می دانید چرا غازها به شکل یک پیکان در آسمان پرواز می کنند؟
دانشمندان در باره ی این طرز پـرواز آنها اطـلاعات جالبـی به دست
آورده اند. غازها با این روش %70 بر طی مسافتـی که می توانند پرواز
کنند می افزایند. در واقع هر بالـی که غاز جلویـی می زند. بال زدن غاز
پشت سر خود را ساده می کند.
وقتی که غاز پیشتاز خسته می شود خود را به انتهای دسته رسانده
و غاز دیگری پیشتازی را بر عهده می گیرد.
غازهایی که عقب تر پـرواز می کنند، غازهای جلویـی خود را به پـرواز
تشویق می نمایند.
هر غازی که از دسته جدا می شود، کمی به تنهایی پرواز می کند و
بعد خودش را مجددا" به جمع دیگر غازها می رساند.
و بالاخره اگر غازی بیمار یا مجروح شود و نتواند در جمع غازها پرواز کند
از آن ها جدا می شود. در این زمان دو غاز دیگر برای حمایت و همراهی
او از دسته جدا می شوند. این دو غاز آن قدر با غاز مجروح می مانند که
یا حالش بهتر شود و بتواند پرواز کند یا از شدت جراحت یا بیماری بمیرد؛
و در هر صورت غازهای جدا افتاده بعدا" خودشـان را دوبـاره به دستـه ی
غازها می رسانند.

تنها چیـزی که می دانستـم این بود که روزی دوست من خواهد شد.
همه چیزش مرا به سوی او می کشید: پیش از هر چیز، نام پرافتخارش
که در چشم مـن او را سرآمـد همه، از جمله «فون»ها می کرد، و بعد
رفتار بزرگ منشانه اش، حرکاتش، برازندگی اش و زیبایی اش ـ و راستی
چه کسی می تـوانـد در این بـاره بی تـفـاوت بماند؟ همه ی اینها موجب
می شد که فکر کنم سرانجام کسی را پیدا کرده ام که با تصویر ایده آلی
که من از یک دوست داشتم، منطبق است.

مشکل این بود که چگونه می توانستم او را بـه سوی خود جلب کنم.
چه چیزی می توانستم به او عرضه کنم، او که مؤدبانه، اما با قاطـعیـت،
دوستـی اشـراف زادگان و دسته ی «خاویـار» را پس زده بود؟ چگونه
می توانستـم دل او را بـه دست آورم، در حالـی که مـوانـع سنّتی و نیز
غرور طبـیـعی و سرفرازی اکتـسابی او نمی گذاشت که بـه او نزدیک
شوم؟ از این گذشته به نظر می رسید که از تنهایی و کناره گیـری از
دیگر شاگردان کاملا" راضی است و تنها هنگامی که لازم است با دیگران
می آمیزد.

چگونه می توانستم او را به سوی خود جلب کنم، چطور می توانستم
خود را درمیان آن گروه بی رنگ و بو شاخص کنم و به او بپذیرانم که تنها
من بایـد دوست او باشم؟ این مسـئـله ای بـود کـه بـرای آن هـیچ راه
چاره ی روشنی نمی یافتم. تنها بطور غریزی می دانستم که باید خودم
را سرآمد دیگران نشان دهم.
بـه یکباره بـه همه ی آنـچه در کـلاس می گذشـت عـلاقـمـنـد شـدم.
مـعـمـولا" خـوش حـال بـودم از اینکه گوشه گیری کنـم و به خیـال بـافی
بپردازم، اعتنایی به مسائل و مشکلات دور و بر نداشته بـاشم، و منتظر
باشم که صـدای زنگ مـرا از کارهای شاق کلاس آزاد کنـد. پیش از آن
هیچ انگیزه ای نداشتم که توجه همشاگردی هایم را به سوی خود جلب
کنم. پیـش خود می گفتم کـه چون بدون زحمت چندانی در امتحانـات
موفـق می شوم، بـرای چـه خـود را بـه دردسر بـیـنـدازم؟ چه لـزومـی
داشـت کـه بخواهم توجه و علاقه ی دبیرانمان رابه دست آورم، دبیران
پیر و کِرِخت و وارفته ای که به مـا می گفتند: «در مدرسه نـه درس که
زنـدگی می آمـوزیـم»، حال آن که به نظر من عکس آن درست بود؟!

این بود که بـه تـکاپـو افـتـادم. هر بـار فرصـتی برای ابراز وجود پـیـش
می آمـد، خودی نـشـان می دادم. در باره ی مادام بوواری و این که آیا
هومر به راستی وجود داشته یا نه بحث می کردم. به شیلر می تاختم،
هاینه راشاعری پیش پـا افـتـاده و بـازاری می خوانـدم و هـولدرلین را
بزرگ ترین شاعر آلمان و حتی بزرگ تر از گوتـه عنـوان می کردم.
به گذشته که فکر می کنم می بینم که این کارهایم تا چه حد بـچگانه
بود،بـا این هـمـه به شدّت بر دبیرانم اثر مـی گـذاشـت و حـتـی تـوجه
گـروه خاویـار را هـم جلـب می کرد.

نتـیـجه ی این کار چنان بـود که خودم هم تعـجب کردم. دبـیـران که از
من دلسرد شده بودنـد، ناگهان به این نتیجه رسیدند که زحماتـشان بی
ثـمـر نبـوده و سر انجام به بـار نشسته است ...

چنـد روز پس از آن، با چند سکه ی یـونـانی بـه مدرسه رفتم. از سن
دوازده سالگی سکه جمع می کردم. تا کُنـراد بـه مـن نـزدیـک شد،
وانـمـود کـردم که بـا ذره بـین در حال بررسی آنها هستم. او چشمش
به من افتـاد، و همان طور که انتظارش را داشتم ،کنجکاوی اش تحریک
شد و از لاک خود بیرون آمد. از من اجازه خواست که سکه ها را تماشا
کند. از شیوه ی ور رفتنش بـا سکه ها فهمیـدم کـه در این زمینه وارد
است.با حالتی نـوازش آمیز سکه ها را لمس و تـمـاشا می کـرد. گفـت
که او هـم سکـه جمـع می کند و سکه ی با نقش جغد را دارد، اما
سکه ی اسکندر را ندارد. در عوض چند سکه داشت که من نـداشتم.
زنگ خورد و از هم جدا شدیم و در زنگ تفریح ساعت ده به نظـرم رسید
که کنراد دیگر علاقه ای به سکه ها ندارد ...

سه روز بعد، در پانزدهم مارس ـ تاریخی کـه هرگز فراموش نخواهم
کرد ـ در یک غروب خوش و سبک بهاری ازمدرسه به خانه می رفتم.
درختان بادام غنچه کرده بود، گلهای زعفرانی باز شده بود، رنگ آسمان
به آبی روشن و زَنگاری می زد: آسمانی «شمالی» بود که مایه ای از
آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هوهِنفِلس افتاد که جلوتر از من
می رفت. به نظر می رسید منتظر کسی است. قـدمهایـم را آهسته
کردم ـ می ترسیدم از کنار او رد بشوم ـ امـا به هر حال بـاید راه خودم
را ادامـه می دادم، چون اگر این کـار را نمی کردم، حرکتم مسخره به
نظـر می رسید و او را بـه شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم
که برگشت و به مـن لبخند زد. سپس بـا حالتی دستپـاچه، که بـه نـحو
غریـبـی نـاشیـانه جلوه می کرد، دست لرزان مـرا فشرد. گفت: «تویی،
هـانس!» و ناگهان بـا کمال خوشحالی و با تـعـجب بسیار متـوجه شدم
کـه او هم مثـل من خجالتـی است، و مثـل من بـه یک دوست احتـیـاج
دارد، و احساس آرامش کردم ...

پس از آن کـه سرانـجـام از هـم جـدا شـدیـم، تـمـام راه بـرگشت بـه
خانـه را دویدم، می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلم می خواسـت
داد بـزنـم، آواز بـخوانـم،... و می دانـستـم از آن پس دیگر زنـدگی مـن
تُهی و غم آلـود نخواهد بود.
دوست بازیافته
فِرِد اولمن
ترجمه ی مهدی سحابی

برای پرندگان در روزهای پاییزی و زمستانی دانه بریزید. آنها به
محیط زندگی ما صفایی دیگر می بخشنـد و همه ی ایام سال با
پروازشان، روحمان را جلا می دهنـد؛ قـدرشان را بدانیم!

برای هموطنان عزیز آذری که به خاطر زمین لرزه، این شبها از
خانه و گرمـا و آسایش مـحروم هستنـد، طلب صبـر و گشـایش
در امور می کنیم.

شش نفر در هوای بسیار سرد و گزنده خود را به بوته ی کوچکی از
آتش می رسانند تا گرم شوند. در دست هر کدامشان تـرکه ای چوب
بود و از قضا آتش در حال زوال نیز محتاج ترکه های چوب.
نفر اول که مردی سفیـدپـوست بود به آتش پشت کرد زیرا در جمع
افراد کسی را دیده بود که سیاه پوست بود.
دیگری به این خاطر که کسی در جمع آنها بود که هـم دین او نبود،
ترکه ی چوبـش را از آتش دریـغ کرد تا مبـادا آن کـافـر از گـرمـای آتش
بهره ای ببرد!
سومی که لباسی مُندرِس در بر داشت به خاطر مرد ثروتمندی که
در آن جمع دیده می شد، چوبش را در آتش نینداخت زیرا دریغش آمد
که آتش آن مرد ثروتمند گَنده دماغ را گرم کند.
اتفاقا" مرد ثروتمند هم حیفش آمد چوبش را در آتش بینـدازد زیرا با
خود می اندیشید که چرا باید دارایی اش را صرف نجات کسی کند که
به خاطر تنبلی و بی کاری، فقیر و بی پول است.
در چهـره ی مـرد سیاه پوست هـم، آتش انتقـام دیده می شد و به
این می اندیشید که ترکـه ی چوبـش را به جای این که در آتش اندازد
بر فرق سر آن مرد سفیدپوست بنوازد!
و سرانجام مرد ششم برای اینکه کار همراهان دیگر را تلافی کرده
باشد، چوبش را درون آتش نینداخت.
به این ترتیب چوبها در دستشان باقـی ماند و همگی از فـرط سرما
خشک شدند.اما مردن آنها از سرمای برون نبود، از سرمای درون بود!

گشت غمناک
دل و جان عقاب
چو از او دور شد
ایام شباب
باید از هستـی دل برگیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
متضاد کلمه ی «کاهلی» کدام است؟
بزرگی زرنگی کوتاهی بیماری

|
|