|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در ساحل ایستاده ام و به کشتی بزرگی که آمیزه ای
از قدرت و زیبایی است می نگرم که با سپـردن بادبـان
سفید خود به دست نسیـم صبحگاهی روانه ی دریای
آبی شده است.
همان جا می ایستم و آن قدر با نگاهم آن را بدرقـه
می کنـم که در افـق، درسـت در نـقطـه ای که دریـا و
آسمـان در هـم می آمیـزنـد، به لـکه ای سـفیـد بـدل
می شود.
درست در لحظـه ای که مـن فـکر می کنـم که دیگر
رفتـه اسـت،چشـمـان مـنـتـظـری بـا دیـدنـش پــر نـور
شـده و صاحبان این چشـم ها فریـاد برمی آورنـد که :
«اوناهاش، داره میاد!»
مـرگ نـیـز تنهـا یـک افـق است،...و افـق چیـزی جز
مـحدوده ی دیـد مـا نـیـست.

|
|