|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
«به سنا بگویید دنیا از شما بیزار است.دنیا از سنـای
پوسیده ی شما و روم پوسیده ی شمـا بیزار است.دنیا
از ثـروت و جـلالـی کـه از خـون و اسـتـخـوان مـا بـیـرون
کشیده اید،متنفر است.دنیا از صدای شـلاق شما بیـزار
است.صـدای شـلاق تـنـهـا صـدایی است که بـه گـوش
آقـایـان اشـراف روم آشناست.ولی ما نمی خواهیم این
صدا را بیش از این بشنویم.در ابتدا تمام انسان ها مانند
هم بودنـد و با هم در صلح و صفا می زیستنـد و آن چه
را داشتند بـا هـم قسـمـت می کردنـد.امـا حالا دو نـوع
انسان وجود دارد؛ارباب و غلام...
به سنا بگویید آن سبـو بشکست و آن پیمـانـه ریخت.
ما خطاب به همه ی غلامان جهان فریاد برخواهیم آورد:
«به پا خیزیـد و زنـجیـرهـا را به دور افکنـیـد.»
مـا سراسر ایتـالیـا را زیر پا خواهیـم نهاد و به هر کجا
که برویم غلامان به مـا خواهـنـد پیوست و سپس روزی
به شهر جاوید شما خواهیم آمد.امـا آن وقت دیگر جاوید
نخواهد بـود.آن وقـت دیـوارهـای روم را در هـم خواهیـم
کوبید.به عمارت سنـا خواهیـم آمد و ایشان را از مسنـد
قدرت به زیر خواهیم کشید و لباس از تنشان درخواهیم
آورد تا برهنه بایستند و مردم همان طور که همیشه ما
را می دیدند،ایشان را نیز ببینند...
این پیام را به آنها برسانید.بگویید این پـیـام از غلامی
است به نام اسپـارتـاکوس»
|
|