|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
شازده کوچولـو زمـزمـه کرد: آدمهـا مـی چپنـد در قطـارهای تنـدرو اما
نمـی داننـد چه را مـی جوینـد و دنبـال چه مـی گردنـد. آنها فقط در هم
می لولند و دور خود می چرخند.
پس از لحظه ای سکـوت، نفـس تـازه کرد، آهـی کشیـد و ادامـه داد:
اما حاصل این همه تقلای بیهوده چیست؟

باز گفت: آدم های سیـاره ی تو پنج هـزار گل در یک باغ مـی کارنـد،
ولی آنـچه را که می جوینـد در میـان آنها پیـدا نمی کننـد. در حالی که
می توانند آنچه را که جستجو می کنند در یک گل یا کمی آب بیابند.

ساده و صادقانه ادامه داد: ولی چشم سر کور است! ... برای یافتـن
باید با چشم دل جستجو کرد.

قدری آب نوشیده بودم و حالا دیگر می توانستـم راحت نفس بکشم.
از دیدن ماسه ها که هنگام طلوع آفتاب به رنگ عسل در می آیند لذت
می بردم.من عسل را دوست دارم و به همین دلیل چیزی را که مرا به
یاد آن بیاندازد و خاطره اش را برایم زنده کند را نیز عزیز خواهـم داشت.

شازده کوچولـو که در کنارم نشستـه بود با لحنی آرام گفت: تو باید
به قولی که داده ای وفا کنی!
- چه قولی؟
- یادت نیست؟ ... پوزه بنـد برای گوسفنـدم! آخر مـن در برابر آن گل
مسئولم.

با مداد پوزه بندی کشیدم و بعد از این که طرح را به او دادم، احساس
کردم غمی سنگین بر وجودم سایه انداختـه است. ناخواستـه گفتم: تو
طرح و برنامه ای داری که من از آن بی خبرم؟!

به جای جواب به پرسش من، گفت: می دانی ... آمـدن من به زمین
...آخر فردا یک سال از آن می گذرد.
بعد از لحظه ای سکوت گفت: من در جایی نزدیک همین جا به زمین
قدم گذاشتم.
نگاهش کردم. حالا علت آن احسـاس عمیـق انـدوه را در خودم درک
می کردم.

در هجوم این سیل اندوه، به یادم آمد که یک هفته پیش در آن صبحدم،
در کویر با صدایش از خواب بیـدار شدم. پرسیـدم: آن صبح که مرا در کنار
هواپیما پیدا کردی، پس می خواستی به جایـی برگـردی که در آن فـرود
آمده بودی؟
و او سرش را به زیر انداخت تا نگاهش با نگاه من تلاقی نکند.

بالاخره به حرف آمد و برای این که مـرا از دلـواپسـی درآورد، گفت: تو
حالا باید به کارت برسی! ... باید بروی سراغ هواپیمـایت ... من همین
جا منتظر تو می مانم. فردا عصر برگرد!

به یاد حرف های روباه افتادم که: اگر کسی به اهلـی شدن رضایت
بدهد، بسا که ناچار بشود گریه هم بکند!

دلم نیامد که از پسرک خداحافظی کنم. برای همین همان طور که به
طرف هواپیمایم حرکت کردم گفتم: تا بعد ...
|
|