ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   تو سیارک بعـدی مِیـخواره نشستـه بود. هر چند دیدار بسیار کوتـاه بود

اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد!

    شازده کوچولو به میخواره که ساکت و بی صدا پشت یک مشت بطری

خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت:

   - چه کار می کنی؟

   میخواره با لحن غمزده ای گفت:

   - مِی می زنم، مِی می زنم، جام پیاپی می زنم.

 

 

   شازده کوچولو پرسید: می می زنی که چه بشود؟

   و میخواره جواب داد: که فراموش کنم.

   شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: که چی

را فراموش کنی؟

 

 

   میـخواره سرش را پایین انداخت و گفت: سرشکستگیم را!

   شازده کوچولو که دلش مـی خواست دردی از او دوا کند پرسیـد:

   - سرشکستگی برای چه؟

   و میخواره جواب داد: سرشکستگیِ میخواره بودنم!

 

 

    بعد از آن دیگر چیزی نگفت. شازده کوچولو که می دید آن مرد به کلی

خامـوش شـده؛ راهش را گرفـت و رفـت. همان طور که می رفـت با خود

اندیشیـد: این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

 

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷ساعت 19:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا