|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
... پیش از این،آن شاه بهرِ امتحان
گفته بود او را که ای آرامِ جان
گو شرابِ مرگ در جام تو چیست؟
ذوق این پیمانه در کام تو چیست؟
او به پاسخ گفته بود ای بی بَدَل
هست اجل در کامم اَحلی مِن عسل
با رُخی از حُسن،رَشکِ آفتاب
سوی عمِّ خویش آمد با شتاب
شه چو دید آن نوجوان گُلعُذار
نرگسِ شهلایِ او شد ژاله بار
دید کز قامت،قیامت ساخته
عارِضَش چون لاله،گل انداخته
گفت ای رَخشنده دُرِّ شاهوار
بهتر از جان،از برادر یادگار
گوییا از پرده بویی برده ای
باده از جامِ محبت خورده ای
کم بر افشان بر دلِ ریشم،نمک
عزمِ رفتن داری،اللهُ مَعَک
رو که بابت با دو چشمِ اشکبار
بر سر راه تو دارد انتظار
چون که قاسم سوی میدان روی کرد
خلق را محوِ رخِ دلجوی کرد
چون نیای خود،علی، با تیغِ تیز
گشت با خصمِ دَغَل،گرمِ ستیز
در خمِ چوگانش،سرها گوی بود
خون روان از تیغ او چون جوی بود
تا زِ جورِ خصم از بالایِ زین
اوفتاد آن مهرِ تابان بر زمین
شد زِ جامِ وصلِ جانان کامیاب
عینِ دریا گشت و زایل شد حباب
|
|