|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
سکوت میدان را فـراگرفت. سخن شمر نتـوانسته بود حال و هوای
سخنان امام را بر هم زند. امام ادامه داد:
«اگر در گفتار پیامبر تردید دارید، آیا در این واقعیت هم شک
دارید که من پسر دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا سوگند در
سراسر زمین از مشرق تا مغرب، در میان شما و دیگران رسول
خدا فرزندی به غیر از من ندارد. وای بر شما! وای بر شما! آیا
کسی را از شما کشته ام که به طلب خون او آمده اید؟ آیا مال
کسی را گرفته ام؟ آیا بر کسی زخمی زده ام که به جبران آن
آمده اید؟»
در برابر سخن امام، غیر از سکوت و شرم، برای سپاه عمر بن سعد
چه مـانده بود؟! آنگاه امـام از سران سپـاه عمر بن سعد که به او نامه
نوشته بودند نام برد و گفت:
«ای شبث بن ربـعی، ای حجار بن ابـجر، ای قیـس بن اشعث،
ای یزید بن حارث، آیا شما برای من نامه ننوشتید که بیا میوه ها
رسیده است. درختان سرسبز شده اند و لشکری آماده و تجهیز
شده در اختیار توست؟!»
گفتند: ما نامه ننوشتیم!
بیهوده نیست که «شرم» و «ایمان» نسبت ذاتی دارند؛ و حیا از ایمان
ریشه می گیرد.
اَلحَیاءُ مِنَ الایمانِ
و پیامبر فرمـود: «هر دینـی خلـق و خوی خود را دارد و خلـق و خوی
اسلام، شرم است.» و خود مَثل اعـلای همیـن خلق و خو بود. طوری
که گاه چهره اش از شرم گلگون می شد.
ویژگی جان و سرشت شبث بن ربعی و عزرة بن قیس و هر
یک از گماشتگان استبداد در همه ی دوران ها و همه ی زمانها،
«بـی شرمـی» است. والا چگونـه می شود سنگ انسـانیـت و
شرافـت را به سینـه زد و آنگاه در برابر آن صف آرایـی کرد تا آن
را لگدکوب نمود؟!
چرا سخن حق و ناله ی خلق کمترین اثری بر جان آنان نمی گذارد و
«دروغ» مشخصـه ی وجودشـان شده است؟! به گونـه ای که در برابر
چشم همین خلقی که قول و عهد و پیمان آنان را شاهد بوده و شنیده
و می داند، آن را حاشا کنند و انکار نمایند!
|
|