|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
عمر بن سعد نماز خواند. نماز عصر را؛ و پس از نماز فریاد زد که:
یا خَیلَ اللهِ ارکَبی وَ اَبشِری
ای لشکر خدا سوار شوید و شما را بشارت می دهم!
این شعاری بود که سال ها پیش سعد بن ابی وقاص، سردار
جنگ های مسلمانان علیه غیرمسلمانان به کار می برد. در جنگ
قادسیه هم شعار سعد ابن ابی وقاص همین بود و حالا همین
شعار علیه خانواده ی پیامبر به کار گرفته می شود. پنجاه سال از
آن روزگار می گذشت.
و آیا در این پنجاه سال، ارزش ها و موقعیت ها تا بدین حد دگرگون
شده بود، یا اینکه در قلب و ذهن و جان این سرداران جنگ پیشه از
ابتدا «سلام» و «محبت» نفوذ نکرده بود و کشورگشایی ها نه برای
گسترش دین محمدی که برای دست یافتن به غنایم و ثروت آن ملل
صورت می گرفت؟!
پاسخ این پرسش در رفتار نژادپرستانه ی اعراب بر علیه ایرانیان آن
عصر به خوبی هویدا است. آنجا که گفته می شود:
قامت یک ایرانی نباید از یک عرب بلندتر باشد، اگر بود باید بر
زانو بایستد تا کوتاه تر جلوه کند وگرنه باید با شمشیر گردنش
را زد تا بلندتر نباشد!
پس، از ابتدا نیز الفتی بین این جماعت با پیامبر و خاندان او برقرار
نشده بود که بگوییم بعدا" دچار استـحالـه شده و به فجایعی چون
واقعه ی عاشورا انجامیده است.
باری؛ آفتاب غروب کرده بود که سپاه عمر بن سعد به طرف اردوگاه
امام حسین حرکت کردند. آرایش خیمه ها به گونه ای بود که خیمه ی
زنان و کودکان، پشت خیمه های مردان واقع می شد و بلندی های
زمین نیز آن خیمه ها را از منظر دشمن پوشیده می داشت.
خیمه ی امام حسین، در میانه بود و پشت سر، نخستین خیمه،
خیمه ی زینب کبری بود و همواره این امکان را داشت که از وضعیت
برادر و خبرها آگاه باشد. مگر او اصلا" می توانست لحظه ای از حال
برادرش غافل باشد؟!
به یاد داشته باشیم که امام حسین در این هنگام پنجاه و هفت
ساله بود و زینب کبری پنجاه و پنج ساله. آنان روزگار درازی را با
یکدیگر زندگی کرده اند و شاهد وقایع تلخ و جانفرسایی بوده اند که
از همان جماعتی که در سطور پیش از آنها گفتیم برمی خاست. در
همه ی سختی ها و رنج ها نگاه این دو با یکدیگر پیوند خورده و دلدار
هم بوده اند. در این شرایط سخت و تلخ نیز زینب لحظه ای آرام ندارد
و مترصد است بداند بر حسین چه می گذرد!
صدای حرکت اسبان به گوش می رسید و گرد و غبار زیادی به هوا
برخاسته بود. زینب به خیمه ی برادر نزدیک شد. گفت:
برادرم، صداهایی را که نزدیک می شود، می شنوی؟ امام در حالی
که شمشیرش را آماده می کرد، نگاهش با نگاه خواهر تلاقی کرد و
گفت: پیامبر را در خواب دیدم. به من می گفت: به سوی ما می آیی.
صدای زینب به گریه بلند شد که واحسینا و وای بر من!
حسین او را آرام کرد. عباس که شاهد گفت و گوی آنان بود گفت:
برادر لشکر به سوی ما می آید.
امام گفت: از آنان بپرس برای چه آمده اند؟ و عباس با بیست تن
که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر نیز بین آنان بودند، به طرف سپاه
عمر بن سعد حرکت کردند.
|
|