|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
عمر بن سعد که این موارد و از جمله مشخصا" بیعت با یزید را در
نامه اش به عبیدالله بن زیاد آورده است، در جستجوی گریزگاه و
پناهی بود که درگیر جنگ نگردد و دستش به خون امام آغشته نشود.
دیدارها و گفت و گوهای امام با عمر بن سعد، سه یا چهار مرتبه
انجام گرفت. سرانجام عمر سعد برای عبیدالله نوشت: اما بعد، همانا
خداوند آتش فتنه را خاموش کرد و کار امت را به سامان و اتفاق کلمه
فراهم فرمود. اینک حسین بن علی پیشنهاد می کند که حاضر است
به همان جایی که آمده است، برگردد یا آنکه او را به هر مرزی از
مرزهای مسلمانان که می خواهیم، روانه کنیم و هر تکلیفی که
متوجه ی دیگران است، بر عهده ی او هم باشد، یا آنکه پیش یزید
برود و دست در دست او نهد، تا تصمیم خود را در این کار بگیرد و در
این کار خشنودی شما و صلاح امت است.
وقتی عبیدالله بن زیاد نامه را خواند، گفت: این نامه ی مردی است
که نسبت به امیر خود خیرخواه و نسبت به خویشاوندان خود مهربان
است. آری می پذیرم. پیداست عبارات خودساخته ی عمر بن سعد
موافق طبع عبیدالله تنظیم شده است و او نیز به رغم قساوت ذاتی و
جریان استبداد ــ به جای خون ــ در رگ هایش، گرچه تمام منطقه ی
کوفه و راه های اطراف و کربلا را غرق برق اسلحه و سپاهیان و مردم
تیغ بر کف کرده است، اما او هم نمی خواهد تا جایی که ممکن است
و اهداف و منافع اش تأمین می شود، درگیر جنگ گردد.
در این هنگام، شمر بن ذی الجوشن ــ که نام اصلی اش شرحبیل بن
قرط اعور بود ــ برخاست و گفت: آیا این پیشنهاد حسین را که اکنون در
سرزمین تو و کنار تو فرود آمده است، می پذیری؟ به خدا سوگند اگر
تسلیم تو نشود و از سرزمین تو برود، او قوی و نیرومندتر خواهد شد و
دلیل بر ناتوانی و زبونی تو خواهد شد. این پیشنهاد را از او مپذیر که
مایه ی سستی است. باید او و یارانش تسلیم فرمان تو شوند، اگر
عقوبت کنی، در اختیار تو خواهد بود و اگر بخواهی عفو کنی، می توانی.
و به خدا سوگند که به من خبر رسیده است که عمر بن سعد و حسین
بن علی تمام شب را میان دو لشکر می نشینند و سخن می گویند.
ابن زیاد گفت: آری چه خوب فهمیده ای.
به همین سرعت، تغییر موضع داد و فاصله ی دوستی و دشمنی و
مهر و قهر را طی کرد، این امر ریشه اش روشن است. جانی که در
تاریکی و قساوت تربیت شد و دنیاخواهی و قدرت طلبی مهم ترین
انگیزه ی زندگی و کارش گردید، قرار پیدا نمی کند. مثل مشتی از
خاکستر که توفان بر آن بوزد، هر ذره ای از آن به گوشه ای پرتاب شده
و چیزی از آن در دست نمی ماند.
عبیدالله که لحظاتی پیش از دوستی و مهر سخن گفته بود، از خشم
و قساوت و قتل سخن به میان آورد. پس از آن نامه ای نوشت و به
شمر داد و گفت: با این نامه پیش عمر بن سعد برو. عمر بن سعد باید
به حسین بن علی و همراهانش پیغام دهد که یا تسلیم فرمان من
شوند، که اگر چنین کردند، آنان را به نزد من بیاورد و اگر نپذیرفتند، با
آنان بجنگد. اگر ابن سعد این دستور را پذیرفت، فرمانبردار او باش وگرنه
گردنش را بزن و خود، فرماندهی سپاه را به عهده بگیر.
|
|