ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

                                     شاه عباس بزرگ

 

   بلند آوازه‌ ترين نام در ايران معاصر، از آن «شاه عباس كبير» است. در

سده ی شانزده ميلادی (دهم خورشیدی) در اروپا و هم در آسيا

پادشاهان عظيم الشأن بودند، و هر يك از آنان كاری دوران‌ ساز كرد. در

غرب شارل پنجم و اليزابت اوّل، و در شرق سلطان سليمان بزرگ و اكبر

شاه از سلسله ی مغولی هند بودند. در همين عصر در ايران شاه عباس

بزرگ پديدار شد. قرن شانزده در ژاپن همزمان بود با اواخر دوره تاريخی

موروماچی و عصر ازوچی موموياما تا عصر كيچوء، كه در آن تمدن ادو پديد

آمد. در اواخر قرن شانزدهم تا آغاز قرن بعدی در ايران بزرگ ترین شاه

اين عصر سلطنت داشت.

 

 


   سر آنتونی شرلی انگليسی در آن سال ها نوشت كه شاه عباس

بزرگ با سيمای خوش‌ منظر بی همتا و قامت موزون مردانه‌اش در

گذشته و حال بی مانند بود؛ علاوه بر اينها، جاذبه و دليرنمایی ابروانش،

رخ گندمگون آفتاب‌ ديده و گيرا، خرد آميخته با دليری و حلم و مهر،

سخاوت در منش و رفتار، عدالتخواهی بی نظير، و بسياری فضايل و

سجايای ديگرش، او را ممتاز می ساخت. او از شاه عباس بزرگ بالاترين

ستايشی را كه می توان درباره ی كسی در تصور آورد، كرده است.


   اين پادشاه بزرگ، در كودكی اش می بايست از پل پر خطر سرنوشت

بگذرد. يكبار كه اسبش تير خورد و از پا درافتاد، و خود او هم از مرگی

 كه تا يك قدمی اش آمده بود نجات يافت، يگانه‌ باری نبود كه در نزاع و

كشمكش‌ های داخلی نزديك بود كه قربانی رقابت و درگيری ميان

دسته‌های اعيان و سرداران و مدعيان شود. غرب مملكت دستخوش

تجاوز تركان بود، و در شرق ازبك‌ها منتظر فرصت بودند تا بتازند، و شاه

عباس يك‌ بار ناچار شد كه با واگذاردن تبريز و گرجستان و جاهای ديگر

به عثمانی، به صلحی موقت دست يابد. سوای اين تركتازی های

دشمنان اين پادشاه چهار سال پس از برنشستنش، به سفارش منجمان

كه احوال ستارگان را مساعد به حال پادشاه نمی ديدند. تخت و تاج را

يك چند به مردی مسيحی و يوسف‌ نام وانهاد. اين يوسف در چهارمين

روز جلوسش كشته شد، و بدينسان قضای الهی از سر پادشاه گذشت.

پس، شاه عباس بزرگ در روزی كه احوال ستارگان سعد می نمود باز بر

تخت جلوس كرد و سالهای بسيار كارهای بزرگ به انجام رساند، و آثار

عالی از خود بر جای گذاشت.

(اين هنگام سال قوئی ئيل یعنی سال گوسفند بود، و در باختر با نحس

كيوان تقارن می يافت. (قدما زحل يا كيوان را هفتمين سياره و نحس

اكبر می دانستند.) پيشگویی می كردند كه در اين سال كسی كه به

خواست الهی پنج روز بر جهان فرمانروایی می كند، كشته خواهد شد.

   ملّا جلال الدين منجّم و مؤلف تاريخ عباسی يا روزنامه ی ملا جلال در

شرح وقايع سال هزار و يك هجری نوشته است: ... و ستاره‌ ای در اين

ايام پديد آمد كه منتج تغيير و تبديل پادشاه عصر بود. مقارن اين حال

يوسفی تركش‌ دوز و برادرش در الحاد تصانيف داشتند، آوردند. رأی اين

پير غلام جلال منجم در علاج آن ستاره بر اين قرار گرفت كه شخصی 

را پادشاه می بايد كرد، و چون چند روزی پادشاه باشد او را بايد كشت

تا اثر آن ستاره ظاهر شده باشد و كار خود را كرده باشد. بنابر این

يوسفی را در پنجشنبه هفتم ذيقعده، پادشاه ساخته و كَلب آستان

علی (عنوانی كه شاه عباس برای خود اختيار كرده بود) را از

پادشاهی معزول گردانيدند؛ و ركن الدين مسعود بدين مضمون قطعه‌ای

گفته:


           شها تویی كه در اسلام تيغ خونخوارت‌

           هزار ملحد چون يوسفی مسلمان كرد


           جهانيان همه رفتند پيش او به سجود

           دمی كه حكم تواش پادشاه ايران كرد


           نكرد سجده ی آدم به حكم حق شيطان‌

           ولی به حكم تو آدم سجود شيطان كرد

 

   و در يكشنبه دهم همين ماه يوسفی تركش‌ دوز را به طالعی كه

مقتضی بود به قتل آورديم، و شاه دين‌پناه به طالع مسعود به تخت

نشست، و منبعد هرچه تفحص و تجسس اين ستاره كردند، به نظر

نيامد.)

 

 

   شاه عباس اول صفوی كه شاه عباس بزرگ خوانده می شود، متولد

978 خورشیدی (1571 میلادی) و درگذشته ی 1038 خورشیدی (1629

میلادی) از سال 996 خورشیدی به مدت چهل سال پادشاه ايران بود

كه اواخر سده شانزده تا اوايل سده هفده ميلادی می شود. اين

پادشاه كريم و رحم‌دل، تجار مسيحی را به گرمی پذيرا شد، حقوق

گمرگی را منسوخ كرد، و از مأموران ولايات و متشرعين خواست كه

با خارجی ها به مهر و مدارا برخورد و رفتار كنند. در ميان آسيایی ها

كه با بيگانگان بی مهرند، ايرانيان با كمترين تبعيض قومی و دينی رفتار

می كنند، و فضيلت و منش كريمانه نشان می دهند. می گويند كه

اين طبيعت در آنها از تعليم و هدايت شاه عباس بزرگ برآمده است.

   وقتی که سياح و بازرگان انگليسی آنتونی شرلی با برادر كوچكش

سر رابرت شرلی و بيست‌ و شش همراه ديگر، به ايران آمد و به منصب

رايزنی شاه اعتبار يافت و سرانجام هم به عنوان سفير ايران به

كشورهای اروپایی روانه شد. در استوارنامه ی او كه امروز به جای 

مانده، از سوی شاه عباس چنين نوشته شده است: «انگليسی 

عيسوی كه مصاحب و مباشر من بود، و نماينده‌ام، كه بالاترين اعتبار

را يافته است.» (رابرت شرلی Sir Robert Sherley متولد 1581 و در

گذشته ی 1628 م.) همراه برادرش آنتونی به ايران آمد و در جنگ

ضدّ تركان لياقت به خرج داد. با دختري ايرانی ازدواج كرد و از طرف

شاه عباس برای اتحاد اروپا ضدّ تركان به سفارت فرستاده شد.

زيگموند دوم پادشاه لهستان، امپراتور رودلف دوم، و پاپ‌ پل پنجم

مقدم او را گرامی داشتند. وی سپس به انگلستان رفت (1611 م.)

و از هر سو مورد سوءظن واقع گرديد. رابرت مجددا" به ايران بازگشت

و بار ديگر از طرف شاه عباس مأمور شد تجارت ابريشم ايرانی را در

ممالك اروپا ترويج كند و پس از 5 سال (1617 م.) از اسپانيا اخراج

شد و پس از مخالفت‌های كمپانی هند شرقی در انگلستان هم مورد

بی لطفی قرار گرفت و مجددا" به ايران آمد و در ایران نیز درگذشت.

    شاه عباس در اعتبارنامه ی سر آنتونی شرلی كه او را به دربارهای

 اروپا فرستاد نوشت: «... بدانيد كه واسطه ی دوستی ما و شما اين

مرد بوده است ... راه دوستی را او نشان داد ... در ايران او را چون برادر

عزيز می داشتيم. با او در يك ظرف غذا می خورديم، و از يك جام شراب

می نوشيديم. پس چون اين مرد نزد شما رسد بايد او را نماينده ی

شخصی ما بدانيد و آنچه می گويد و می خواهد انجام دهيد ...»)

 

   كرامت ايرانيان در امر حكمرانی پديدار است. «كورش كبير»،

اسراییلیان را كه نبوكد نصر (بخت نصر) در بابل اسير كرده بود آزاد

ساخت، و نيز به آنها هزينه راه و معاش داد و دستور داد تا زيارتگاه

اورشليم را بازسازی کنند و همه ی ظروف و اسباب مقدس طلا و

نقره را كه بخت نصر از اورشليم به غارت برده بود به آنان بازگردانند. 

اين رفتار نقطه ی مقابل منش اقوام سامی باستان است، كه ديگران

را ميان خود راه نمی دادند.

 

 


   شاه عباس بزرگ در مدت پانزده سال اسلحه فراهم آورد، صنعت را

ترقي داد، قدرت ملی را فزونی بخشيد، و آنگاه به جنگ عثمانی در

غرب برخاست و تبريز و ديگر جاها را كه پيشتر تسليم كرده بود پس

گرفت. مورخان نوشته‌اند كه در آن هنگام شمار رزمندگان ترك بيش از

يكصد هزار بود، و ايرانيان حدود شصت هزار سرباز يا كمتر داشتند، اما

قشون ترك در اسلحه و روحيه بسيار پايين‌ تر از ايرانی ها بود.


   می گويند كه به ويژه توپچيان مؤثرترين كار و سهم را در جنگ داشتند،

و نيز شيوه و شگرد جنگی شاه عباس بزرگ چنان هوشمندانه و كارساز

بود كه امروزه هم افسران ستاد آن را می ستايند. نوشته‌اند كه چون او

بغداد و موصل را پس گرفت و كربلا و ديگر اماكن متبرك شيعه را باز به

خاك ايران پيوست، ملت ايران سراپا شور و شادی شد.


   در اين هنگام ترك‌ها پذيرفتند كه همه ی غنايم جنگی پيشين را از

دست بگذارند، و شاه عباس قرار داد كه در برابر اين كار، هر سال

دويست بار ابريشم به سلطان عثمانی بدهد. سپس ديگر بار با ترك‌ها

جنگيد، و در پيمانی كه در پی آن بسته شد اين دويست بار ابريشم به

يكصد بار كاهش يافت. مواد ديگر اين پيمان هم به سود ايران بود. در

اين ميان بغداد و جاهای ديگر به مدت چند ماه در محاصره بود، و در

تاريخ آمده است كه شاه عباس خود سربازان زبده همراه برداشت و

رفت و اين شهرها را آزاد كرد.


   شاه عباس بزرگ نه فقط در امور رزمی، كه در مملكت داری نيز

سرآمد و ممتاز بود. پيداست كه ترقی معماری و هنرها و صنايع دستی

در اصفهان به مايه ی حمايت و تشويق او بوده، و می گويند كه همه ی

كاروانسراها و پل‌ها را در سراسر ايران اين پادشاه ساخته است.

بزرگراهی كه در طول كناره ی دريای خزر در شمال ايران از شرق به

غرب كشيده است در عصر اين پادشاه ساخته شد، و امروزه هم به

جاده ی سنگفرش مشهور است. پادشاه ايران كه شكسپير در

داستانش «دوازده شب» از وسعت نظر و شيوه ی تساهلش ياد و

تحسين كرده، همان شاه عباس كبير است، و چون نيز نوشته است

كه او هميشه سلحشوران انگليسی را به گرمی پذيرا می شد، دور

نيست كه در آن روزگار نام و آوازه اين پادشاه در انگليس بر زبان‌ها

بوده است.


   بسياری از مسافران اروپایی كه عظمت اصفهان و عماراتش را به

چشم ديدند، وصف آن را براي آيندگان گذاشتند. اين نشان و نتيجه ی

خوشرفتاری اين پادشاه با مسيحيان و رفتار بركنار از تبعيض و تعصب

دينی تنگ‌ نظرانه ی اوست.


   پيشتر ياد شد كه شاه عباس محله ی جلفا را در اصفهان برای

 ارامنه ساخت. از سویی هم مسلمانان را به سفر زيارتی تشويق

می كرد. گفته‌اند كه او خود، از سر شوق، مسافتی بيش از پانصد

فرسنگ را پای پياده پيمود و از اصفهان به زيارت بارگاه امام رضا در

مشهد رفت. نيز (در مقام خدمتگزاری اين درگاه) در ايوان حرم بيش از

يكهزار شمع سوخته را (كه زائران افروخته بودند) به دست خود برچيد.

می گويند كه شاه عباس بارگاه نجف را هم زيارت كرد، و آستان حضرت

علی، شخصيت مقدس اسلام و نيز جدّ خاندانش، را روبيد.


   سفرهای او از اين سر تا آن سر ايران از سر شوق ايمان بود، اما

شايد كه تسهيل رفت و آمد و تماس و ارتباط با آحاد ملت (در نواحی

گوناگون) و نيز ترقی دادن اقتصاد كشور را هم منظور داشت. اين انديشه

و تدبير به يقين شايسته تحسين است. اما اين شاه بزرگ باتدبير با

خويشان خود به بی رحمی بسيار رفتار كرد، و اين واقعيت را تاريخ در

سينه دارد. نيز نوشته‌اند كه او برای راضی كردن نفس جاه‌طلب خود

ضيافت‌ های بسيار مجلل می داد. از چهار پسرش، بزرگترين آنها كشته

شد، دومی از بيماری مرد، و دو پسر ديگر را (به فرمان پدر) چشم كندند.

پس، وارثی برای تخت‌ و تاج نماند، و شاه عباس در پيری، دستخوش

رنج و درد و اندوه شد و در شصت سالگی اش در كاخ شاهی در

مازندران درگذشت.


   اين (چنين رفتار با خويشان نزديك) فقط خصلت شاه عباس نبود. در

اين كشور كه دربار هميشه مركز توطئه بوده است، تاريخ حكايات مكرر

دارد كه چون شاهزاده‌ای باليده و رشيد و قوی شده، ملازمان شرير او

را از راه به در برده و خواسته‌اند كه به اين واسطه بر تخت‌ و تاج دست

يابند. رفتار شاه عباس را محض سنگدلی نمی توان شمرد. به هر تقدير،

به اين مايه كه چهل‌ و پنج سال فرمانروایی شكوهمندش فرهنگ ايران

را تعالی داد و جلوتر از عصر و زمان می رفت و ايران را به راه رونق برد،

شاه عباس پادشاه خردمند و نيكی است كه ايران می تواند به او ببالد.

   يكی از مورخان گفته است كه چنين شخصيتی نمی بايست فقط به

انگيزه ی طبيعت بی رحم و روح سركش خود چنان فاجعه ی خونين

خانوادگی را در يادها نهاده باشد (و كشتن نزديكانش علتی ديگر داشته

است). شاردن، سياح معروف كه در آن روزگار در ايران سفر كرد گفته

است كه با درگذشت اين پادشاه بزرگ، دوره ی ترقی و رونق ايران نيز

سرآمد.

 


برچسب‌ها: آکی یو کازاما, دکتر هاشم رجب زاده, شاه عباس اول
 |+| نوشته شده در  جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 19:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا