ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

 

   باک به تندی برق همه چیز را دانست: زمان موعود فرا رسیده بود و این

 

جنگی بود که بایست به مرگ یکی از آن دو منجر می گشت.همچنان که

 

دور یکدیگر می گشتنـد و می غریدنـد و گوش هایشـان به عقب خوابیـده

 

بود، مترصـد حمله به دیگری و ضربه زدن به او بودند.

 

   بخار نفس سگ های تماشاچی آرام برمی خاست و در هوای یخبندان

 

مدتی در هـوا می مانـد. این سگ هـا، گرگ هایی بـودنـد که خوب اهلی

 

نشده و کار خرگوش را به سرعـت خاتمـه داده و اکنون حلقـه زده بودند و

 

انتظار می کشیدنـد تا نتیـجه ی نبـرد دو سگ سورتمـه چی معلوم شود.

 

برای باک این منظـره ی قـدیمـی نه تازه بود و نه عجیـب. چنان می نمـود

 

که گویی این وضع همواره بوده و همواره هم برقرار خواهد بود.

 

 

   اسپیتز جنگجوی جهان دیده ای بود که از اشپیتس برگن، زادگاهش، تا

 

بیشتر نواحی کانادا و توندرا و قطب، در جنگ با هر نوع سگی فاتـح شده

 

بود و برتری خود را مسلم  ساخته بود. خشم او خشمی بود که با شدت

 

همراه بود، خشمـی نبـود که کورش کند؛ در ضمنِ علاقـه ی شدیـدی که

 

به دریدن و ضربه زدن داشت، هرگز از یاد نمی برد که دشمن نیز مایل به

 

دریدن و نابودی اوست.

 

 

   باک بیهوده می کوشید دندانهای خود را در گردن سگ بزرگ سپید رنگ

 

فـرو برد، اما هر بار که دنـدان های او دنبال گوشت نـرم به هـم می خورد،

 

دندانهـای اسپیتز نیز همـان جا بود. دندان به دندان می خورد و لبهـای هر

 

دو خونیـن شده بود. باک نمی توانسـت حریـف خود را غافـل گیـر کنـد، در

 

حملـه های مـکـرّرش، هر بـار زخمـی مـی خورد ولـی دشمـن از چنـگ او

 

می رسـت بی آنکـه زخمـی بردارد. آنگاه باک چنـان حملـه کرد که گفتـی

 

می خواهد گلوی اسپیتز را بگیـرد امـا ناگهـان سـرش را عقـب کشیـد و از

 

پهلـو پیش آورد و شانـه اش را به شانـه ی اسپیتز کوفت، چنانکـه قوچـی

 

خواست قوچی را سرنگون کند. چند بار چنین کرد و هر بار اسپیتز دندانی

 

به شانه ی او فرو برد و خود به چابکی عقب جست.

 

   

   اسپیتز هیچ صدمـه ای نـدیـده بود، حال آنکـه باک سراپـا خونیـن بود و

 

سخت نفس می زد. جنگ داشـت مَغلـوبـه می شد و در تمـام این مدت

 

حلقـه ی ساکـت «سگ گرگ» هـا در انتظـار بـودنـد که کار هـر یک از دو

 

حریف را که به زمین در غلتد، بسازند.

 

   همین که آثار حستگی در باک پدیدار شد، اسپیتز دست به کار حملـه

 

شد، و چنان شدید حملـه می کرد که باک عقـب می رفـت و دنبال جای

 

پـای استـواری می گشـت. یک بـار باک غلتیـد و تمـام حلقـه که از حدود

 

شصت سگ تشکیل می شـد، رو به او جنبیـد، اما باک هنـوز پشتش به

 

زمیـن نرسیـده ، در هـوا خود را گرفـت؛ و حلقـه ی تماشاچیـان باز به جا

 

مانده و منتظر به تماشا ایستاد.

 

 

   باک یک خصیصه داشت که لازمـه ی بـزرگی است و آن «قـوّت تصـور»

 

است. هر چند با غریزه می جنگید، در موقع لازم می توانست با مغز نیز

 

بجنگد. باز حمله کرد، چنانکه گویی می خواهد همان نیرنگ شانـه را به

 

کـار بـرد، امـا در لحظـه ی آخر خود را خم کـرد و سـرش بـه بـرف رسیـد.

 

دنـدان هـایش دسـت چپ اسپیتز را در میـان گرفـت و صـدای شکستـن

 

استخوان برخاست.

 

   اکنون سگ سفیـد بر دو پا و یک دسـت می جنگیـد. باک سه بار دیگر

 

کوشید اسپیتز را سرنگون کند، و بعد همـان حیلـه را به کار برد و این بار

 

دست راست اسپیتز را شکست. اسپیتز با وجود درد و بیچارگی، سخت

 

می کوشید ادامه دهد، اما دیگر امیدی باقی نمانده بود. نگاه سگ های

 

حلقه بر او بود و منتظـر پایان کار بودنـد و این بار او بود که در تیـررس این

 

نگاه ها بود. رقیبش بی رحم بود،زیرا رحم چیزی بود که برای محیط های

 

معقـول تر به کار مـی آمـد. باک خود را برای حملـه ی دیگری آمـاده کرد.

 

 

   اکنون حلقه ی تماشاچیان آن قدر تنگ شده بود که باک می توانست

 

نفس آنهـا را بر کپـل خود حس کنـد. دقیقـه ای بعد دایـره ی سیاه سگ

 

گرگ ها در زیر نور مهتاب به یک نقطه تبدیل شد.

 


برچسب‌ها: آوای وحش جک لندن, داستان
 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸ساعت 0:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا