ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   ما آب های آرام و نیلگون دریای جنوب چین را می شکافتیم و در

امتداد خط استوا که منطقه ی صید نهنگ بود پیش می رفتیم. سال

قبل اهب در همین منطقه بود که موبی دیک را دیده بود. 

 

 

   افراد هفته ای دو بار بشکه های روغن را در انبار با آب دریا خیس

می کردند. این کار سبب می شد که بشکه ها محکم و قرص بمانند.

یک روز متوجه شدیم که در موقع تخلیه ی آبی که برای مرطوب کردن

بشکه ها استفاده شده بود، مقدار زیادی روغن وجود دارد. استارباک

برای گزارش این وضعیت به نزد اهب در اتاقش رفت. من همان موقع در

حال سابیدن راهروی جلوی اتاق بودم. از میان در دزدکی به داخل اتاق

سرک کشیدم و نقشه هایی بر روی دیوار و روی میز ناخدا دیدم که او

روی آنها خم شده بود. به جز آن روی دیوار قفسه ای از کتاب ها دیده

می شد. 

 

 

   استارباک جلوی میز ایستاده بود و داشت موضوع نشت روغن ها را

می گفت ولی ناخدا حتی سرش را از روی نقشه ها بلند نکرد.  بعد از

این که صحبت معاون اول تمام شد، به او گفت خیلی به ساحل ژاپن

نزدیک شده ایم و نمی توانیم برای چند بشکه ی فرسوده وقت تلف

کنیم. استارباک دوباره گفت: «اما قربان! من دارم راجع به از دست

دادن روغن صحبت می کنم. چه پاسخی به صاحبان کشتی خواهیم

داد؟»

   اهب با عصبانیت گفت: « بگذار صاحبان کشتی در ساحل نانتاکت

بایستند و بگویند امروز هوا طوفانی است و نمی توان به دریا نزدیک

شد!» بعد رو به استارباک کرد و گفت: «به روی عرشه بازگرد و مرا

تنها بگذار.»

 

 

   استارباک با سرخوردگی گفت: قربان من مشکلات این سفر را به

جان خریده ام و در برابر مصلحت این کشتی و مأموریتش مسئولم!»

   اهب مشتش را بر روی میز کوبید و گفت: «مسئول این کشتی

من هستم و خود پاسخگو خواهم بود.»

   این بود که استارباک با صورتی برافروخته اتاق را ترک کرد. کمی

بعد اهب بر روی عرشه ظاهر شد. او استارباک را صدا زد و گفت:

«انبار اصلی را خالی کن و نشتی اش را برایم پیدا کن.»

 

 

   این بود که ساعتی بعد عرشه پر از بشکه های روغن شد. شانس  

با ما یار بود که دریا آرام بود، زیرا اگر توفانی به پا می شد به دلیل

سنگینی بیش از حد عرشه، کشتی به سرعت واژگون می شد.

    بی چاره کووی کوک موظف شده بود بشکه های ته انبار را بررسی

کند. او ساعت ها در میان رطوبت و گل و لای انبار این ور و آن ور رفت

و بالاخره بشکه هایی که نشتی داشت را پیدا کرد و آنها را بر روی

عرشه آوردیم. اما کووی کوک چند روز بعد به خاطر هوای آلوده و رطوبت

موجود در انبار، بیمار شد. تب چنان بالا گرفت که نیزه انداز در عرض

یکی دو روز به بستر مرگ افتاد. 

 

 

   من تا جایی که می شد در کنار بسترش می ماندم. می دیدم که

بدن نیرومندش تحلیل رفته و استخوان هایش از پوست خالکوبی

شده اش بیرون زده اند. دیگر امیدی به او نداشتیم و نیزه انداز را از

دست رفته می دانستیم. فقط در چشم هایش برقی از حیات دیده

می شد. روزی سرش را به زحمت از بالش بلند کرد و به من گفت:

«وقتی صیاد نهنگی در نانتاکت می میرد، او را در کانو می گذارند. در

جزیره ی ما هم مثل همین کار را می کنند و سپس قایق را به آب

می سپرند تا به جایی برود که آسمان و زمین یکی می شود.» بعد

با صدایی بغض آلود گفت: «نمی خواهم خوراک کوسه ها شوم، از

تو می خواهم که برایم یک کانو درست کنی.» 

 

 

   من با عجله به دیدن نجار کشتی رفتم و خواسته ی کووی کوک را

با او در میان گذاشتم. پیرمرد سفیدمو برای انجام وصیت او یک لحظه

هم وقت تلف نکرد و به سرعت دست به کار شد. یکی دو ساعت بعد

صدای اره کردن و چکش کاری متوقف شد و کانو آماده شد.

   پیرمرد پایین آمد و از همان داخل راهرو فریاد زد: «هنوز لازم نشده؟»

   با عصبانیت و غیظ گفتم: «نه!» اما کووی کوک در جایش نیم خیز شد

و خواست که در آن بخوابد. به من گفت که نیزه و سرنیزه و یک پارو در

داخل آن بگذارم. 

  وقتی که با کمک ما درون تابوتش دراز کشید، یوجو، مجسمه ای

که با او راز و نیاز می کرد، را روی سینه اش گذاشت و همان طور

که نجوا می کرد، به خواب رفت. در میان شگفتی ما صبح روز بعد از

بستر بیرون آمد. حالا که همه چیز برای رفتن آماده شده بود، او خیال

نداشت جایی برود. چند روز بعد خون به صورتش برگشت و آبی زیر

پوستش افتاد.

   من با تعجب گفتم: «کووی کوک تو واقعا" می توانی مرگ یا زندگی

را انتخاب کنی؟» او گفت: «ها! اگر مرد بخواهد زنده بماند، زنده

می ماند. فقط نهنگ، توفان، یا صاعقه می تواند بکشد او را و مرض

نتوانست نیست کند او را.»! 

   چنین بود که او تب استوایی را که بیش تر آدم ها را نابود می کند؛

از سر گذراند و در کم تر از یک هفته دوره ی نقاهتش را طی کرد و

دوباره قدرت خود را به دست آورد. دوستم از مرگ رهیده بود و از

تابوتی که ساخته بود استفاده ی بهتری کرد، آن را به عنوان یک

صندوقچه ی دریایی استفاده کرد.

   


برچسب‌ها: هرمان ملویل, داستان, نهنگ سفید
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:40  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا