ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

    شک ندارم شازده کوچولو برای رهایی از آنجا از مهـاجرت دسته ای از

پرندکان وحشی استفاده کرده است. صبح روزی که می خواست حرکت

کند، سیاره اش را درست و حسابی نظافت کرد.

   به دقت دهانه ی آتشفشان های فعال را پاک کرد. دو آتشفشان فعـال

داشت که به راحتی می توانست غذایش را روی آنها بپزد.یک آتشفشان

خاموش هم داشت، ولی به قـول خودش: «از کجا بدانـم همیشـه همین

جور می ماند؟!» این بود که دهانه ی آتشفشان خاموش را نیز پاک کرد.

   آتشفشان هـا اگر خوب پاک شونـد، آرام و مـرتـب می سوزند و اسباب

زحمت نمی شوند و سرکشی و طغیان نمی کنند. البته در کره ی زمین

وضع فرق می کند چون ما کوچک تر از آنیم که بتوانیم آتشفشان هایمان

را پاک کنیم.

    پسرک با دلـی گرفتـه آخرین بائوبـاب های جوانـه زده را هم از ریشـه

در آورد. گمان می کرد که دیگر هرگز به آنجا برنخواهـد گشت. هنگامـی

که بـرای آخریـن بـار به گل آب داد و آمـاده شـد که حبـاب شیشه ای را

رویش بگذارد، احساس کرد چیزی نمانده گریه اش بگیرد؛ بغض کرده به

گل گفت: خداحافظ!

   اما گل جوابی نداد. این بود که دوباره گفت: خداحافظ!

    گل به جای حرف زدن سرفه ای کرد و سینه اش را صاف کرد. بالاخره

زمزمه کرد که: من احمق بودم ...خواهش می کنم مرا ببخش، امیدوارم

خوشبخت بشی!

   شـازده کوچولـو از این که گل این بار او را سـرزنـش نکـرد، تعـجب کرد

و همان طور حباب به دست آنجا ماند. نمی دانست چه باید بکند. معنی

این ملاطفت و مهربانی را نمی فهید. 

    اما گل با همان لحن مهربان ادامه داد: البته من هم دوستت داشتـم!

اگر تو این را نفهمیدی تقصیر من بود، اما حالا دیگر مهـم نیست. ولی تو

هـم بـه انـدازه ی مـن کـودن بـودی! الان هـم امیـدوارم هـر جا می روی،

خوشبخت بشـی ... چرا همان طور ایستـادی؟ این حباب را بگذار زمیـن!

دیگر آن را نمی خواهم!

 

 

    شازده کوچولو گفت: ولی آخر باد؟!

    - من آن قدر ها هم سرمایی نیستم ... تازه هوای خنک شب حالم را

جا می آورد ... آخر من گلم!...

   شازده کوچولو دوباره پرسید: اما حیوان ها؟!

   - من باید دو سه تا کرم کوچولو را تحمل کنم، تا بتوانم بعدا" که پروانه

می شوند از مصاحبت آنها لذت ببرم. گویا پروانه ها خیلی زیبا هستند و

تازه تو هم که دیگر نیستی، پس من با کی صحبت کنم؟

 

    - از حیوانات گنده هم نمی ترسم. برای خودم چنگال دارم! می توانم

از خارهایم استفاده کنم! می توانم از خودم دفاع کنم.

    و بعد گفت: ایـن قـدر مـعطـل نکـن، حوصلـه ام را سـر بـردی! حالا که

تصمیم گرفتی بروی، برو دیگر!

   به این خاطـر به شازده کوچولـو گفت «معطـل نکن، برو!» چون دوست

نداشت که او اشک هایش را ببیند. چنین گل مغروری بود!

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ساعت 16:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا