ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   اینگونه بود که توانستم دومین اطلاع مهم خود را در باره ی او به دست

آورم و آن این که سیاره ی او اندکی بزرگ تر از یک خانه ی حیاط دار بود.

البتـه این موضـوع چنـدان مرا متعـجب نکـرد زیرا مـی دانـستـم که بـه جز

سیاره های کوچک و متوسط و بزرگ مثل زمیـن مـا و مـریخ و مشتـری و

زهره، صدها سیاره ی دیگر هم وجود دارد که از فرط کوچکی با تلسکوپ

هم به سختی دیده می شوند. هر وقـت ستاره شنـاسی یکی از آنها را

کشف کند، برای نامگذاری، تنهـا، شماره ای به آن داده می شود؛ مثلا"

می گویند: سیارک 325

 

 

   من دلایل محکمی دارم برای این که باور کنم شازده کوچولو از سیارکی

آمـده بـود به نـام سیـارک B612. این سیـارک اولیـن بار به وسیلـه ی یک

ستـاره شنـاس تـرک در سـال 1909 دیـده شـد امـا وقتـی که آن مـرد در

«مجمع جهانی اخترشناسان» از کشف خود صحبت کرد، به دلیل این که

عبا و لباس محلی مردم ترکیه را به تن داشت و از نظر حاضران عجیب و

غریب به نظر می رسید، سخن او را در باره ی سیارک بی 612 هم قبول

نکردند!  

 

 

   چند سال بعد وقتی یک فرد مستبـد و زورگو مردم ترکیه را به زور زندان

و حبـس و شکنـجه مجبـور کرد که لبـاس سنّتـی خود را درآورنـد و لبـاس

فرنگی بپوشند تا متمدن بشونـد! این ستاره شنـاس هم کـت و شلـوار و

کراوات پوشید و وقتی دوباره در مجمـع جهانـی ستـاره شناسـی شرکت

کرد، نظر او پذیرفته شد و وجود سیارک بی 612 مورد قبول قرار گرفت!

 

 

   اگـر این چیزهـا را در باره ی سیـارک بی 612 برای شمـا گفتـم و حتـی

شماره ی آن را هم نقل کردم به خاطر شما نبود، به خاطر آدم بزرگها بود،

زیرا آنها دوست دارند که همه چیز با عـدد و رقـم همـراه باشد تا برایشان

قابـل فهـم و پذیـرش باشـد. مثـلا" اگر تازه با کسـی دوست شده باشید،

هرگز چیزی اسـاسی و مطلبی به درد بـخور از شما در باره ی آن دوست

نمی پرسند. مثلا" از شما نمی پرسنـد که آهنگ صـدایش چطـور است؟

چه بازی هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه یا سنـگ جمع می کنـد؟ بلکه از

شمـا مـی پرسنـد چند سـال دارد؟ چنـد تا بـرادرنـد؟ چاق است یا لاغـر؟

درآمدش چقـدر است؟ و اگر برای این پرسش هـا، پاسـخ گرفتـنـد آن گاه

فکر می کنند که او را شناخته اند! 

 

 

   اگر به آدم بزرگها بگویید که من خانه ای دیده ام با دیوارهایی از آجرهای

قـرمـز که لب پنجره هـایش پر از گلدان هـای شمعدانـی بود و روی پشت

بامش کبوتران سپید لانه داشتند،نمی توانند چنین خانه ای را در نظرشان

مجسم کنند ولی اگر بگویید من یک خانه ی یک میلیاردی دیدم،بی درنگ

می گویند: «آه، چه معرکه! عجب خانه ای!» 

 

 

   در عیـن حال اگر به آنهـا بگویید دلیل این که شازده کوچولو واقعا" وجود

داشت این بود که نظرتان را جلب کرد، که می خندید، که به او علاقه مند

شـدیـد، که جذاب بـود، که یک گـوسفنـد مـی خواسـت؛ شمـا را «بـچه»

حساب می کنند و حرفهایتان را جدی نمی گیرند و به نشان بی تفاوتـی

شانه بالا می اندازند، ولـی اگر بگوییـد: «سیـاره ای که شازده کوچولو از

آن آمـده بود، بی 612 است ...» قانـع مـی شونـد و دیگر چیـزی از شمـا

نمی پرسند. آخر آدم بزرگها اینجورنـد! نباید از آنها دلـخور بشوید. بچه ها

باید آدم بزرگ هـا را بیشتـر درک کننـد و نسبـت به آنهـا گذشـت داشتـه

باشند.

 

 

   چیـزی که من دلـم می خواسـت این بود که این داستـان را این طوری

شروع کنم که: «یکی بود یکی نبـود، در زمانهای دور، شازده کوچولویـی

بود که در سیارکی زندگی می کـرد که خیلـی از خودش بـزرگ تـر نبـود. 

این شازده کوچولو دوست داشت که یک رفیق داشته باشد ...»

   برای کسانی که زندگـی را درک می کنند و آن را می فهمنـد این جور

روایت کردن واقعی تر به نظر می رسد.

 

 

   وقتی خاطـراتـم را نقل می کنـم نمی دانیـد چه انـدازه احساس انـدوه

می کنم. الان شش سـال است که دوست کوچولـوی من با گوسفندش

از این جا رفته، اگر من کوشش می کنـم در باره ی او حرف بزنم به خاطر

این است که او را فراموش نکنم. فراموش کردن دوستان غم انگیـز است.

آخر همـه ی ما همیشـه از نعمـت داشتن دوست برخوردار نیستیـم. من

چون نمی خواستم مثل آدم بزرگهایی شوم که فقط عدد و رقم را دوست

دارند، رفتم یک جعبه مداد رنگی گرفتـم تا از او نقشهایـی بکشـم و برای

شما از آن دوست مُغتنمم بگویم و بنویسم.

 


برچسب‌ها: آنتوان دو سنت اگزوپری, داستان, شازده کوچولو
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ساعت 17:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا