|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
خیلـی طول کشیـد تا فهمیـدم از کـجا آمـده. او مرتب سـؤال می کرد،
در عوض وقتی ازش چیـزی می پرسیدم، انـگار اصلا" چیزی نمی شنیـد
که بخواهد جوابش را بدهد!

فقط گاهـی چیـزهایی مـی گفت که مـی شـد از میان آن مطالبی را
فهمید؛ مثلا" وقتی هواپیمایم را دید، پرسید: این دیگه چیه؟
گفتم: هواپیماست، با آن پرواز می کردم، خراب شده و من از آسمان
پایین افتـادم. با تعـجب به مـن نگـاه کـرد و گفت: پس تو هـم از آسمان
آمدی؟!

ناگهان پرتویی بر معمای وجود او تابیـده شد؛ یعنی او از یک سیاره ی
دیگر آمده بود؟!
این را ازش پرسیـدم. در جواب در حالـی که به هواپیما می نگریست،
سـرش را به آرامـی تـکان داد و گفـت: با ایـن چیـزی که مـن می بینـم،
نمی توانـی خیلی پـرواز کرده باشی.

اما من که جوابم را نگرفته بودم، با سماجت ازش پرسیدم: تو از کجا
آمده ای آقـا کوچولو؟ خانـه ات کجاست؟ بـره ی مـرا کجا مـی خواهـی
ببری؟
او در حالی که به یاد آن نقاشـی افتـاده بود، گفت: خوبـه که برایـش
جعبه هم کشیـدی، چون شـبها می تواند به جای خانـه از آن استفاده
کند.

گفتم: می خواهی برایـت یک طناب و یک میـخ طویلـه هم بکشـم تا
بتوانی گوسفندت را ببندی؟
با تعجب پرسید: برای چه باید آن را بست؟
گفتم: اگر آن را نبندی،راهش را می گیرد و می رود.
گفت: خوب راهش را هم بگیرد و برود، باز هـم جای دوری نمی تواند
برود.
گفتم: ممکن است گم شود.
گفت: خانه ی من آنقدر کوچک است که اگر بخواهد هم، نمی تواند
خودش را گم کند!
|
|