|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
ماهی سیاه کوچولو گفت: «می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست.
دلم می خواهـد بدانم جاهای دیگر، چه خبرهایی است.»
مـادر خنـدیـد وگفـت: «مـن هـم وقتـی بـچه بـودم خیلـی از این فـکرهـا
می کردم. آخر جانـم جویبـار که اول و آخر نـدارد! همیـن است که هست،
جویـبـار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
مـاهی سیـاه گفـت: «آخر مـادر جان مگر نـه این که هـر چیـزی به پایان
می رسد؟ شب به آخر می رسد، روز تمام می شود،هفته، ماه، سال...»

هر چه که مادر اصرار کرد که این حرف های گنده گنده را کنار بگذار و بیا
به گردش برویـم، ماهی سیاه کوچولـو زیر بار نرفت که نرفت. ماهی سیاه
گفت: نه مادر من دیگر از این گردش ها خسته شده ام، خیلی وقت است
که در فکرم که ما برای چی زندگی می کنیم.بیشتر ماهی ها، موقع پیری
شکایت می کنند که زنـدگی شان را بیخودی تلـف کرده اند. دائـم نـالـه و
نفـریـن می کنـنـد و از هـمـه چیـز و هـمـه کس شـکایـت دارنـد. مـادر من
می خواهم بدانم که، راستـی راستـی زندگی یعنی این که تو یه تکه جا،
هی بروی و برگردی تا پـیـر بشوی و دیـگر هیچ؛ یا این که طور دیگری هم
تو دنیا می شود زندگی کرد؟
مادرش گفت: «بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا!...دنیا! دنیا دیگر یعنی
چی؟دنـیـا همیـن جاسـت که ما هستیـم، زندگی هم همین است که ما
داریم...»
|
|