|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
همـان طـور که مـاهی سیاه کـوچولـو و مـادرش داشتنـد با هـم بـحث
می کردند، مـاهی بـزرگی به خانه ی آن ها نزدیک شد و گفت:
«همسایـه! سرِ چی با بـچه ات بگـو مگـو می کنـی، انگار امـروز خیالِ
گردش کردن ندارید؟»
مادر مـاهی سیاه به صـدای همسایـه از خانه بیرون آمد و گفت:
«چی بـگـم خواهـر؟! چه دوره و زمـانـه ای شــده! حالا دیـگـر بـچه ها
می خواهند به ما چیز یاد بدهند!»
همسایه گفت: «چطور مگر؟»
مـادر ماهـی گفت: «ببین این نیـم وجبی کجاها که نمی خواهـد برود!
دائم می گوید می خواهم بروم ببینم دنیـا چه خبـرسـت! چه حرف هـا!»
همسایه گفت: «کوچولـو! بـبیـنـم تو از کِی عالِـم و فیلسـوف شده ای
که ما خبـر نداریم؟!»
ماهی سیاه گفت: خانم! من نمی دانـم شمـا عالم و فیلسـوف به چه
کسی می گویـیـد. فقـط بگویـم که من نمی خواهـم اَلَکی خوش باشـم،
و یک دفعه چشم بـاز کنم ببینم مثل شمـاهـا پـیـر و کـور شده ام و هنوز
هم همان ماهی چشم و گوش بستـه ام که بودم.»
مادرش گفت: «من هیچ فکر نمـی کردم بـچه ی یکـی یک دانـه ام این
طـوری از آب در بـیـاید؛ نمی دانم کدام بدجنسـی زیر پای بچه ی نازنینم
نشسته!»

ماهی سیاه کوچولو گفت: «هیچ کس زیر پای من ننشسته، من خودم
عقل و هـوش دارم و می فهـمم، چشم دارم و می بینم.»
همسایـه رو به ماهـی مـادر گفت: «خواهر آن حلـزون پیچ پیچه را یادت
می آید؟»
مادر ماهی سیـاه گفت: «آره خوب گفتی، زیاد پـاپِـی بـچه ام می شد.
بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «بس کن مـادر! او رفیـق من بود.»
مادرش گفت: «رفاقتِ ماهی و حلزون دیگه نشنیده بودیم!»
ماهی سیاه کوچولو گفت: «من هم دشمنی ماهی و حلزون، نشنیده
بودم، امـا شمـاها سرِ آن بیچاره را زیرِ آب کردید.»
همسایه گفت: «این حرف ها مال گذشته است.»
مـاهی سیـاه گفت: «شما خودتـان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادر ماهی سیاه گفت: «حقش بود، این جا و آن جا که می نشست،
نمی دانی چه حرفهایی می زد!»
ماهی کوچولو گفت: «پس مرا هم بکشید، چون من هـم همـان حرفها
را می زنم.»

|
|