ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 

   دره پر از پیـچ و خم بـود. جویبـار هم آبش چند برابر شده بود؛ امـا اگر

می خواستـی از بـالای کوه هـا تـه دره را نگاه کنـی،جویـبـار را مثـل نخ

سفیدی می دیدی. یک جا تختـه سنـگ بزرگـی از کوه جدا شـده بود و

افتاده بود تَهِ دره، و آب را دو قسمـت کرده بـود. مـارمـولک درشتـی، به

اندازه ی کف دست، شکمش را به سنگ چسبانـده بود و از گرمی هوا 

لـذت مـی بـرد و بـه خرچنـگ گِـرد و بـزرگـی که روی شن هـای تـه آب،

نشسته بود نگاه می کرد. آن جا عمق آب کم تـر بـود و خرچنگ داشت

قـورباغه ای را کـه شکـار کرده بـود می خورد. مـاهـی کـوچولـو نـاگهـان

چشمش افتـاد به خرچنـگ و ترسیـد؛ از دور سـلامی کرد. خرچنگ چپ 

چپ به او نگاهـی کرد و گفـت: «چه مـاهـی با ادبـی! بیـا جلو کوچولـو،

بیـا!»   

   ماهـی سیـاه کوچولو گفت: مـن مـی روم دنیـا را بگـردم، و هیـچ هم

نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم!» 

   خرچنگ گفت: «تو چرا اینقـدر بدبین و ترسویی، ماهی کوچولو؟» 

   ماهی گفت: «مـن نه بـدبیـنـم، نه تـرسـو. من هر چه را که چشمـم

می بیند و عقلم می گوید، به زبان می آورم.» 

   خرچنگ گفت: «خوب بـفـرمـایید ببینم چشم شما چه دیـد و عـقلتان

چه گفت که فکر کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟» 

   ماهی گفت: «دیگر خودت را به آن راه نزن!» 

   خرچنگ گفت: «منظورت قوربـاغه است؟ تو هـم که پاک بـچه شدی،

بـابـا! من با قـوربـاغـه ها لَـجم و برای همیـن هم شکارشـان می کنـم؛

می دانـی، این ها خیـال می کننـد که تنهـا مـوجودات دنـیـا هستنـد، و

خوشبـخت هم هستند، من می خواهـم بهشـان بفهمـانم که چه خبـر

است و دنیـا واقعا" دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم؛ بیا جلو!»

  

  

   خرچنـگ این حرف هـا را گفت و پَس پَسکـی، راه افتـاد طـرف ماهـی

  کوچولو. آنقدر خنـده دار راه می رفت که ماهی، بی اختیـار خنـده اش

گرفت و گفت:«بیچاره تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی،از کجا می دانی

دنیا دست کیست؟» 

   ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت و در همان موقـع سایه ای بر آب

افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. ماهی

کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لـب آب ایستـاده و بـه او و به جایی که

خرچنگ در آن جا بود، نگاه می کند. یک گلـه بز و گوسفنـد به آب نزدیک  

شدنـد و پـوزه هـایشان را در آب فـرو بردنـد. صدای بع بع و مع مع دره را

پر کرده بود.

 

 

   مـاهی سیـاه آن قـدر صبـر کرد تا بـزها و گوسفندها آبشان را خوردند

و رفتند، آن وقت، مارمولک را صدا زد و گفت: «مارمولک جان! من ماهی

سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم،فکر می کنم 

تو جانـور عـاقـل و دانایـی هستـی، این اسـت کـه می خواهم چیزی از

تو بپرسم.» 

 


برچسب‌ها: داستان, ماهی سیاه کوچولو, صمد بهرنگی
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ساعت 10:30  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا