|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

مـاهی هـا تا خواستـنـد راه بیفتنـد، دیـدنـد که آب دور و برشـان بالا آمد
و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریـزی
هم نمـاند. مـاهـی سیاه فوری فهمیـد که توی کیـسـه ی مـرغ سـقـا گیر
افتاده اند.
ماهی سیاه گفت: «دوستان! مـا تو کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم؛
امـا راه فـرار هم بـه کلـی بـستـه نیست.»
ماهی ریزه ها شـروع کردنـد به گریـه و زاری، یکیشان گفت: «مـا دیگر
راه فـرار نداریم. تقصـیر توسـت که زیر پای مـا نشستـی و ما را از راه بدر
بردی!»
یکی دیگر گفت: «حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام
است!»

ناگهـان صـدای قهقهه ی ترسنـاکی در آب پیچیـد. این مرغ سقا بود که
می خندید. مرغ سقا گفت: «چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده!هاها هاها!
راستـی که دلـم برایتـان مـی سـوزد! هـیـچ دلـم نـمـی آیـد کـه قـورتـتـان
بـدهـم هاهاهاها....»
مـاهـی ریـزه هـا به التـماس افتادند و گفتنـد: «حضرت آقای مرغ سقـا!
ما تعریـف شمـا را زیاد شنیده ایم و اگر لـطـف کنـید منـقار مبارک را کمی
بـاز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مـرغ سقـا گفت: «من نمی خواهـم شمـا را همیـن حالا قـورت بدهـم.
ماهی ذخیره دارم؛ آن پایین را نگاه کنید...»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود. مـاهی ریـزه ها گفتـنـد:
«حضــرت آقـای مـرغ سـقـا! مـا کـه کاری نکـرده ایـم، مـا بی گناهیـم؛
این مـاهی سیـاه کوچولـو ما را از راه در برده...»
ماهی کوچولو گفت: «ترسوها! خیال کرده اید این مـرغ حیله گر، معدن
بخشایش است که این طـوری الـتـمـاس می کنید؟»
مـاهی های ریـزه گفـتـنـد: «تـو هیچ نمی فهمـی چه داری می گویی،
حالا می بینی حضرت آقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت: « آره می بخشمتان؛ اما به یک شرط.»
ماهی های ریزه گفتند: «شرطتان را بفرمایید، قربان!»
مـرغ سقـا گـفـت: «ایـن مـاهی فـضـول را خفـه کنـیـد تا آزادیتـان را بـه
دست آورید!»

|
|