|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
ماهی سیاه کوچولو نتوانسـت بیش از این به خیـالش ادامـه دهـد. مرغ
ماهیخوار آمد و او را بـرداشت و بـرد. مـاهی کوچولـو لایِ منـقـار دراز مـرغ
مـاهـی خوار دسـت و پـا می زد، امـا نـمی تـوانـست خود را نـجات دهـد.
ماهیخوار کمـرگاه او را چنـان سفـت و سخت گرفتـه بود که داشت جانش
در مـی رفـت! آخر، یـک مـاهـی کـوچولـو چقـدر می تـوانست بیرون از آب
زنـده بماند؟

ماهی فکر کردکه کاش ماهیخوار همین حالا قـورتـش بدهد تا دستکم،
آب و رطوبـت داخل شکـم او، چنـد دقیقـه هم که شده جلـوی مـرگش را
بگیرد. با این فکر بـه مـرغ ماهیخوار گفت:
«چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ می دانی من از آن ماهی هایی
هستم که بعد از مـردن، بـدنشان پـر از زهر می شود.»
مـاهیخوار چیزی نگفـت، فـکـر کرد: «آی حقـه بـاز! چه کلـکی تـو کارت
هست؟ نکنـد می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»
خشکی از دور نمایان شده بود. ماهی سیاه کوچولو فکر کرد:
«اگر به خشکی برسیم، دیگر کار تـمـام است.» این بـود که گفـت:
«می دانـم که می خواهـی مـن را بـرای بـچه هایت ببـری، امـا تـا به
خشکی برسیم، من مرده ام و بـدنـم، کیسه ی زهـری شـده است که
بچه هایـت را نابود می کند، چرا به بچه هایت رحم نمی کنی؟»
مرغ ماهیـخوار فـکـر کرد که احتیـاط هم خوب است: مـاهـی را خودم
می خورم و برای بچه هایـم، ماهی دیگری را صـیـد می کنـم. در همین
فـکـر بـود که دید بدن ماهی سیاه شل و بی حرکت شد. با خودش فکر
کرد:
«یعنی مرده؟ حالا دیگر خودم هـم نـمـی تـوانـم آن را بـخورم؛ مـاهی
بـه این نـرم و نـازکی را بی خود حرام کردم!»
می خواسـت از مـاهـی بپرسـد که زنـده است یا نه...، اما همین که
دهانش را باز کرد، ماهی سیـاه جستی زد و پاییـن افتاد. ماهیـخوار که
دید بدجوری سـرش کلاه رفـتـه، افـتـاد دنبـال مـاهی. مـاهی مثل بـرق
در هـوا شیـرجه مـی رفـت. از اشتیـاق آب دریـا، از خود بـی خود شـده
بـود و دهـان خشکـش را بـه بـاد مـرطـوب دریـا سپـرده بـود.اما تـا رفـت
تـوی آب و نفـسی تـازه کرد، ماهیـخوار سـر رسیـد و ایـن بـار چنـان بـه
ســرعـت او را گـرفـت و قـورت داد کـه مـاهــی تـا مـدتـی نفهمـیـد چه
بـلایی به سـرش آمـده است. فـقـط حس می کرد که همه جا مرطوب
و تاریک است. چند لحظـه که گذشت چشمـش به تـاریکی عـادت کرد
و خوب که دقت کرد صدای گریـه ای را شنیـد. در میـان تاریکـی ماهـی
بسیـار ریـزه ای را دیـد که گوشـه ای کـز کـرده بـود و گریـه می کـرد و
ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
«کوچولـو! پاشـو در فکـر چاره ای بـاش، گریـه می کنـی و ننـه ات را
می خواهی که چه؟»
مـاهـی ریـزه گفـت: «تـو دیگر... کی هستی؟ ...مگر نمـی بینی ...
دارم ... از بیـن مـی روم؟ اوهـو ... اوهــو ... اوهـو ... ننـه ...مـن دیـگـر
نمی توانم با تو بیایم تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهی کوچولو گفت: «بس کن بابا، تو که آبروی هر چه ماهی ست
را پاک برده ای!»

وقتی ماهی ریـزه جلوی گریـه اش را گرفـت، مـاهـی کوچولو گفت:
«من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را از شـرّ او آسوده
کنم، اما قبلا" باید تو را بیرون بفرستم.»
ماهی ریزه گفت: تو که خودت داری می میری، چطـور می خواهی
ماهیخوار را بکشی؟»
ماهی سیاه خنجرش را نشان داد و گفت: «از همین تو،شکمش را
پاره می کنم. حالا گوش کن ببین چه می گویم: «من شروع می کنم
بـه وول خوردن و ایـن ور و آن ور رفتـن تا مـاهیـخوار قـلـقـلکش بشـود؛
همین که دهانش را باز کرد و شروع به خندیدن کرد، تو بپر بیرون.»
ماهی ریزه گفت: «پس خودت چی؟»
ماهی کوچولـو گفت: «فکـر مـرا نکن، من تا این بدجنـس را نکشـم،
بیرون نمی آیم.»
ماهی سیاه این را گفت و شروع به ورجه ورجه کرد؛ همین که مرغ
مـاهیـخوار دهـانـش را بـاز کرد، مـاهی ریزه بیرون پریـد و کمی بعد در
آب افتاد؛ اما هر چه که منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان
دیـد که مـاهیخوار هـمـیـن طور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد.
مـرغ مـاهیخوار چند لحظه بعد در آب افتـاد و از جنـب و جوش بازمانـد؛
اما باز هم از ماهی سیاه خبـری نشـد و تا به حال هم خبـری نشـده
است.

ماهی پیر قصـه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:
«دیـگر وقـت خواب است بچه ها، بروید بخوابید.»
یازده هزار و نهصد و نود و نـه مـاهی کوچولـو «شب به خیـر» گفـتـنـد
و رفـتـنـد و خوابـیـدنـد. مـادر بـزرگ هم خوابـش بـرد، امـا مـاهـی سـرخ
کـوچولویی هر چه کرد، خوابش نبرد و تا صبح همه اش در فکر دریـا بود.
|
|