|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پـدر نشسته و بـا
درویش بچه ای مناظره در پیوسته که... صندوق تربت
ما سنگین است و کتـابه رنگین و فرش رُخام انداختـه
و خشـت پیـروزه درو بـه کـار بـرده، بـه گـور پـدرت چه
مــانـد، خشتـی دو فراهـم آورده و مشتی دو خاک بر
آن پاشیده؟
درویـش پسر این بـشنیـد و گفت: «تا پـدرت زیـر آن
سنـگهـای گـران بـر خود بـجنبیـده بـاشـد، پـدر من به
بهشت رسیده بوَد.»
خر کـه کمتر نهند بـر وی بــار
بی شک آسوده تــر کنـد رفـتـار
به همه حال اسیری که ز بندی برهـد
بهتر از حال امیـری کـه گرفـتـار آیـد
گلستان سعدی

رخام : سنگ مرمر کتابه : کتیبه
پیروزه : فیروزه تربت : خاک
|
|