|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
در طول اقامت چندین ساله ام در ایـل سرگـرمی هـای
بسیـار داشتـم ولـی آن چه که بیش از هـمـه سـرگـرم و
شادم می کرد،معاشرت جوانی بود به نام قلی.
یک نوع شباهت و تَـجانُس روحی،مـن و قلی را به هم
نزدیک کرده بود.قلی بی آن که خود بداند مرهـم دل های
خسته بود.گویی رسالت داشت که قیافه هـای عبوس را
بگشاید و لب های بسته را باز کند.از همه جا بـریـده ،بـه
نشاط و شادی پیوسته بود.دنیا را که برای عاقـل هـا تنگ
یافته،خود را به نیمه دیوانگی زده بـود.لبـاس هـای هـفـت
رنگ می پوشید،دستمال قرمز به گردن می آویخت،پارچه
های گـونـاگـون را به هم وصـل می کرد و از آن بـرای خود
اَرخالُق های قشنگی می دوخت.کـلاه نـمـدی پـر نـقـش
و نگارش را با پر خروس می آراست.کلاهش شبیه به تاج
می شد.پادشاهی می کرد.
قلی دوست دار شادی و طرب بود.می زد و می کوبید.
می رقصید و می چرخید. می خندید و می خنداند.مردم
را دوست داشت.مردم هم دوستش می داشتند و بـرای
مـعـاشرتش سر و دست می شکستند.خنـده هـایـش از
قهقهه ی کبک بلندتر و شیرین تر بود.
قلی تفنگ نداشت.تفنگش چوب دستش بود.بر کمرش
قـطـاری از میـوه های بـلـوط می بست.اسب نـداشت.بـر
اسب هر کس که می خواست سـوار می شـد.هـر وقـت
که هـوس شکـار می کـرد بـر پـشت اسبـی می پـریـد و
می تاخت.چوبش را به جای تفنگ سـر دست می گرفت
و بـا صدایـی درست مانـنـد صدای گلـوله،نوجوانانی را که
مـثـل آهـوهـا صـف می کشیـدنـد و می دویـدنـد بـه تـیـر
مـی بـسـت.بـسیـاری از آنـان ادای شـکـار تـیـر خورده در
می آوردند و مُعَلـّق زنـان بـر زمین می غلتیدند.قلی کِیف
می کرد...
داستان قلی
محمد بهمن بیگی
اَرخالُق : قَبای بلند مردانه و قبای کوتاه زنان ایلی
|
|