|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |

سلطان جنگل پیـر و بیمار شده بود. همه ی حیوانات
در تکاپـو بودنـد که برای این مشکل چاره ای بیندیشنـد
و همیشه دور و بَر شیـر پـر از جمعیـت بـود.
یکی می خواسـت دارویـی بـه شیـر بـدهـد، دیـگری
می خواسـت راهـی بـرای درمـان بی اشتهـایـی شیـر
بیابد و خلاصـه همـه در تـلاش بودنـد تـا شیـر را دوبـاره
روبه راه کنند و فقـط روباه در آن حوالی دیـده نمی شد.
در این میان گرگ فرصت را مغتنم دانست و شروع به
بدگویی از روباه کرد:
ـ جنـاب شیـر! شما با این حال زار با بیماری دست و
پنجه نـرم می کنید ولی روبـاه یک بـار هم بـرای عیادت
و احوالپـرسی شمـا نـیـامده ،پس مـعلـوم اسـت که او
عـلاقـه ای به وجود ذی قیمت و پر بـرکت شما سلطان
فرزانه ندارد!

روباه که از جریان بدگویی گرگ نزد شیر بـا خبر شده
بود، فورا" به آنجا شتـافـت و گفـت: جناب شیـر در این
چند وقت که من حضور شما نرسیده بودم، پیوسته به
یـادتـان بودم.ممکن است بـا خود گفته بـاشیـد که این
روباه چقدر بی معرفت است که حتـی سراغی هم از
ما نمی گیرد و حالـی از مـا نمی پرسـد. اما سلطـانـا!
همان طور که گفتـم من بـه جز طلب طول عـمـر بـرای
جنابعالی و دوام خدماتـتان به اهالی جنگل،فکر دیگری
در سر نداشتم، برای همین بـه جنگل مجاور رفتم زیرا
شنـیـده بـودم در آنجا پـزشـک حاذق و کـار کشتـه ای
هست و من خجالـت می کشیـدم که بیـایـم و رنـج و
زحمت شما را ببینـم و در عیـن حال هیـچ کاری هم از
دستم برنیامـده، نتوانـم در جهـت کاستـن از آلام شما
پیشوای حیوانات جنگل قدمی بردارم. بـه همین خاطر
نزد آن پـزشک رفتـم تا با دسـت پر خدمـت شمـا رهبر
والامقام برسم. با کمال مَسـرّت باید به عـرض وجود پر
خیر و برکت تان برسانم که دوای درد را هم یافتـه ام.

شیر که بسیار بی تاب شده بود،با شتاب از او پرسید
که چه یافته و راه حل بیماری اش چیست.
روبـاه هـم که منتظـر همیـن لحظـه بود گفت: «جانم
فدای شما باد، آن پزشک دانا گفـت که دوای درد شیـر
آن اسـت که گرگـی را سـر ببـرد، پـوست آن را بـکنـد و
گرم گرم روی بـدن خود بـکشـد و اگـر بخواهـد قـدرت از
دست رفـتـه را به سرعت باز یابـد، گوشت گرگ را هـم
کبـاب کنـد و به دندان کشد.»
شیـر که بی صبـرانـه منتظـر شنیـدن نسخه ی روباه
بود، بی درنـگ گرگ را کشت، پوستـش را به تن کرد و
گوشتش را هم کباب کرد و خورد!
|
|