ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

     پسرک کوچولو گفت:«گاهی وقتا قاشق از دستـم

می افته.»

  پیرمرد گفت:«از دست منم همین طور!»

  پسـرک کـوچولـو بـه نـجوا گـفـت:«شلـوارمـو خیـس

می کنم!»

  پیرمرد خندید و گفت:«من هم همین طور!»

  پسرک کوچولو گفت:«من اغلب گریه می کنم.»

  پـیـرمـرد سـرش را بـه توافـق تکان داد و گفت:«من

هم همین طور!»

  پسرک کـوچولـو گفت:«امـا بـدتـر از همـه ایـنـه کـه

انـگار آدمای دیگه توجهی به من ندارند!»

  در این هنگام پسرک کوچولو گرمای دستی پرچیـن

و چروک را روی گونه اش احـسـاس کرد و شنیـد کـه

صـاحب  دسـت گفت:«منظورتو  خوب می فهمم!»

 

 


برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:41  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا