|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
پسرک کوچولو گفت:«گاهی وقتا قاشق از دستـم
می افته.»
پیرمرد گفت:«از دست منم همین طور!»
پسـرک کـوچولـو بـه نـجوا گـفـت:«شلـوارمـو خیـس
می کنم!»
پیرمرد خندید و گفت:«من هم همین طور!»
پسرک کوچولو گفت:«من اغلب گریه می کنم.»
پـیـرمـرد سـرش را بـه توافـق تکان داد و گفت:«من
هم همین طور!»
پسرک کـوچولـو گفت:«امـا بـدتـر از همـه ایـنـه کـه
انـگار آدمای دیگه توجهی به من ندارند!»
در این هنگام پسرک کوچولو گرمای دستی پرچیـن
و چروک را روی گونه اش احـسـاس کرد و شنیـد کـه
صـاحب دسـت گفت:«منظورتو خوب می فهمم!»

|
|