ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   میمونـی دو بـچه داشـت که یکـی را خیلـی دوست 

داشت و دیگری را اصلا" دوست نداشت.

   یک روز شـکارچی هـا به جنـگل آمـدنـد. مـیمـون به

سرعت بچه ی دوست داشتنی را برداشت و گریخت.

   بـچه ی دیگـر از تـرس پشـت علـف ها پنهـان شد و

شـکارچـی هـا بـدون ایـن که آن را بـبـیننـد، از کنـارش

گذشتند. اما میمـون مـادر که در حال فـرار بود با چنـان

عجله ای به روی درخت پریـد که سر بـچه اش مـحکم

به شاخه ای خورد و مرد. 

   وقتی که شکارچی ها رفتنـد، مـیمون مادر به دنبال

آن بچه اش رفت ولی او را پیدا نکرد و تنها ماند!

 

 

برچسب‌ها: داستان
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:48  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا