ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

    مادر پنج شنبه هـا و جمـعـه ها غـذایی را که بهـروز  

دوست داشت درست می کرد.شب آبـگوشت و نـاهـار  

فسنجان. پدر داشت بـا نخود و لوبیای آبگوشت،کوبیده  

درست می کـرد. خواهر بـزرگ و بـرادر و خواهر کـوچک  

بهروز هم گرد سفره نشسته بودند. 

   - امتحانات شروع نشده؟ 

   - نه هنوز 

   بـرادر کوچک تر گفت:داداش هفتـه ی دیگـه مسابقه  

هست. 

   - می دونم. 

   پدر گفت:قایقـت یک کم آب می دهد. بـایـد درزش را  

بگیری. 

   - فردا می گیرم. 

   - مادر از پدر پرسید:سیمان گرفتی برای جلوی انبار؟ 

   - نه دوشنبه می گیرم. 

   - اگه بارون بیاد همه ی برنج ها خیس می شن... 

   - انشاءا... که نمی آد! 

   -آب همین طور داره بالاتر می آد. 

   مادر راست می گفت. یک سال بود که آب دریا مدام  

بالاتر می آمد.بخش های زیادی از جزیره ی طالقانی را  

آب گرفته بود. دیگر جاده ای وجود نداشت.درخت ها در  

آب شور دریا خشک شده بودند.تیـر بـرق ها در آب فـرو  

رفته بودنـد.دبستـانی که بـهـروز تـا سال گذشته در آن  

درس می خواند،اکنون کاملا" در آب قـرار داشت. بهـروز  

موقعی که می خوابید دل نگران آن بود که خانه ی آنها  

را آب فرا گیرد؛خانه ای که از کودکی در آن زندگی کرده  

بود.در واقع همه ی اهل خانه همین نگرانی را داشتند.

 

 

   

   صبح بعد از صبحانه،بهروز قایق خود را به هر سختی  

که بود بـه ایـوان آورد،آب آن را خالی کرد،کمی گذاشت  

تا در آفتاب بی جان پـایـیـز خشک شود و آنـگاه بـا قیـر  

گداخته سوراخ های قایق را بست.  

   نزدیک ظهر قایق را به آب انداخت. پـارو را در آب فرو  

برد و قایق مانند پر کاهی بر روی آب سر خورد.بـهـروز  

قایق را به کوچه راند و از کنار دبستان و تیر برق هـای  

در آب فـرو رفـتـه گذشت و به نیزار رسید.مرغ دریـایی  

صفیرکشان از بـالای سرش گذشت.بـا شدت پـارو زد. 

قایق سرعت گرفت.تمام تن او سرشار از نـیـرو و توان  

شده بود.دو پارو به این سو و دو پارو به آن سو و قایق  

جلو می رفت.قایـق حسن از روبـرو می آمد. حسن با  

دیدن بهروز از سرعت قایق کاست. 

   -چه خبره بهروز ،تمرین می کنی؟ 

   - مگه هفته ی دیگه مسابقه نیست؟ 

   -خب چرا! 

   -باید آماده باشم.آخه من تا یک هفـتـه نمی تـونـم 

 تمرین کنم.  

   حسن دستی بـرای بـهـروز تـکان داد و به گاز قایق  

موتوری فشار آورد.قـایـق زوزه کشان در میـان مـرداب 

 دور شد و خطی از موج در پشت خود به جا گذاشت.

 

بچه های مدرسه ی همّت 

محمد رضایی راد

 


برچسب‌ها: داستان, بچه های مدرسه ی همت
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶ساعت 11:0  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا