|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
گرگی با سرعت زیاد در راهی می دوید.حلزونـی او
را دید،صدایش زد و از او پـرسید: کجا می روی که این
قـدر عجله داری؟
گرگ گفت:به شهر می روم.
حلزون پرسید:خوب!چرا با این سرعت می روی؟
گرگ جواب داد:بـرای ایـن که تـا شب نشود، بـه آن
جا برسم.
حلـزون گفـت:مـن هـم بـه شهـر مـی روم، بـا هـم
بـرویم.
گرگ گفت:من نمی تـوانـم مُعَطّـل تـو شـوم،عجلـه
دارم.
حلزون گفت:معطل نمی شوی،چون من از تو تندتـر
می دوم.
گرگ گفت:شوخی می کنی!
امـا حلـزون بـا طُمأنیـنـه و خونـسـردی گفت:شـرط
می بنـدی که من زودتـر از تـو به شهـر برسـم؟و چون
لبخند تمسخرآمیـز گرگ را دیـد،ادامـه داد: کسـی که
دیرتر برسد،دیگری را به صرف غذا دعوت کند.
گرگ هم همانطور که داشـت با حلزون خداحافظی
می کرد،دوباره شروع به دویدن کرد.
وقتـی که گرگ بـه شهـر رسیـد، شب شده بـود و
دروازه های شهر بسته شده بـود. گرگ شـروع به در
زدن کـرد تا در را بگشایـنـد و در همین حال حلزون که
بر دم او سوار شده بود بی سر و صـدا از دمش پایین
آمـد و از حصار شهر بـالا رفـت و بـه آن بالا که رسیـد،
با طـعنـه به گـرگ گـفـت: «بالاخره آمدی!بـرای شـام
منتظرت هستم.»

|
|