ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

    کلاغـی تکه گوشتـی پیـدا کرد و برای آن که آن را با

فـراغِ بـال بـخورد،پـر زد و روی یـک شـاخه ی درخت در

همان نزدیکی نشست. 

   روبـاهی کـه در آن حوالـی بـود،وقتـی کـلاغ را بـا آن  

لقمه ی لذیذ دید، به پیش او آمـد و گفت: «هی کلاغ،

تو چه موجود زیبایی هستی.با آن قد و بالایت و چشم

و ابــرویــت بـا پـادشــاه بــرابــری مـی کنـی. تـازه اگـر

دیـگـران زیبـایـی و رسـایـی صـدای پـر طنیـن تو را هم

درمی یـافـتند،شاید تا حالا پادشاه شده بودی!» 

   کلاغ که هـوا برش داشته بـود، منقارش را باز کرد و

بـا تمـام قـدرت شـروع به غـارغـار کرد.تـکه گوشت بـه

زمیـن افتـاد و روبـاه بلافاصـلـه آن را ربـود و گفـت: «ای

کـلاغ اگـر فقط ذرّه ای عقل در سرت بود، پادشـاه هم

می شدی!»  

 


برچسب‌ها: داستان, ساده لوحی, چاپلوسی, تملق
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶ساعت 2:36  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا