|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
کلاغـی تکه گوشتـی پیـدا کرد و برای آن که آن را با
فـراغِ بـال بـخورد،پـر زد و روی یـک شـاخه ی درخت در
همان نزدیکی نشست.
روبـاهی کـه در آن حوالـی بـود،وقتـی کـلاغ را بـا آن
لقمه ی لذیذ دید، به پیش او آمـد و گفت: «هی کلاغ،
تو چه موجود زیبایی هستی.با آن قد و بالایت و چشم
و ابــرویــت بـا پـادشــاه بــرابــری مـی کنـی. تـازه اگـر
دیـگـران زیبـایـی و رسـایـی صـدای پـر طنیـن تو را هم
درمی یـافـتند،شاید تا حالا پادشاه شده بودی!»
کلاغ که هـوا برش داشته بـود، منقارش را باز کرد و
بـا تمـام قـدرت شـروع به غـارغـار کرد.تـکه گوشت بـه
زمیـن افتـاد و روبـاه بلافاصـلـه آن را ربـود و گفـت: «ای
کـلاغ اگـر فقط ذرّه ای عقل در سرت بود، پادشـاه هم
می شدی!»
|
|