ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

 

   روزی تبـر مـرد کشـاورزی تـوی رودخانـه افتـاد. دهقان  

آنقدر غمگین شد که کنار رود نشست و شروع به گریه  

کرد. 

   «شاه ماهی» که صدای گریـه و ناراحتی مـرد را دید، 

دلش بـه رحم آمد و سرش را از آب بیرون آورد و یک  تبر 

طلایی به او داد و گفت این تبر توست؟ 

   کشاورز  گفت:«نه،این مال من نیست.» 

   شاه ماهی رفت و چند لحظه بعد با یک تـبـر نقره ای  

برگشت. 

   مرد دوباره گفت:«این تبر من نیست.» 

   بعد شاه ماهی رفت و تبر خود او را برایش آورد. 

   دهقان گفت:«تبر من همین است.» 

   شاه ماهی به خاطر راستگویی مـرد هر سه تـبـر را 

 به او بخشید. 

   مرد به خانه رفت و تبـرها را به دوستانش نشان داد  

و ماجرا را برای آنها نقل کرد. 

   یکی از دهـقـانـان که مـاجرا را شنیـد تـصمیـم گرفت  

تبـرش را به رودخانـه بیندازد و تبر طـلایی و نـقره ای را  

هدیه بگیرد. 

   او به کنار رودخانـه رفت و تبـرش را درون آب انـداخت  

و همان جا نشسته و شروع به گریه کرد. 

   هنوز چند لحظه ای نگذشتـه بود که شـاه مـاهی با  

یک تبر طـلایی به نـزد او آمـد و پرسیـد :«این تبـر مـال  

توست؟» 

   مرد بلافاصلـه گفت:«بله،بله....مال من است!» 

   شـاه ماهـی بی اعتنـا به حرف او بـه زیـر آب رفـت.   

 


برچسب‌ها: داستان, راستگویی, شرافتمندی, دروغگویی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶ساعت 17:19  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا