|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
از زندگی در آن زندان انفرادی دیگر خسته شده بود.
از آن جای نَـمـور و تـاریـکی کـه حتـی یک پنـجره بـرای
دیـدن آفتاب نداشت.
جیـره ی غـذایــی هـم روز بـه روز کـم تـر مـی شـد.
باید کاری مـی کـرد، بـایـد ایـن دیـوارهـای بـی روزن را
خـراب می کرد. بـالاخره طـاقتـش تمـام شد،سـر را به
دیوار کوبیـد، دوبـاره و دوبـاره سـر را بـه دیـوار کوبـیـد و
سـرانـجام گـوشـه ای از دیـوار فـرو ریـخت و سـرش را
بـیـرون آورد.
نـور آفتـاب، چشم های بسته اش را به دنیا باز کرد!
He was tired of living in that solitary prison.A
dark and dank place that didn't have any
.window to see the sun
His ration would decrease day after day.He
needed to decide to collapse unforaminiferal
walls.He lost patience and striked a blow with his
head on the wall.Then he continued the
.actionfirmly
Finally ,a corner of the old wall collapsed and
.he brought his head out
The sun rays,opened the closed little chicken's
eyes to the universe!F
Mostafa Chatrchi
|
|