ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   پینوکیو برای بار سوم به خانه ی فتیله سر زد اما باز 

بی فایده بود،چون فتیله خانه نـبـود. نمی دانست کجا  

دنبالش بگردد. به اینجا و آنجا و هـر جا که بلـد بود سر

زد و بالاخره او را پیدا کرد.فتیـله در اِیوان سرپوشیده ی  

یک کلبه ی روستایی قایم شده بود 

  پینوکیو به طرف او رفـت و پرسید: اینجا چه می کنی  

فتیله؟ 

  فتیله گفت:منتظرم نصف شب شود.چون می خواهم 

 بروم... 

 -کجا؟ 

 -یک جای خیلی خیلی دور. 

 -تا حالا سه بار رفتم در خانه تان،اما خانه نبودی. 

 -خوب چه کارم داری؟ 

 -نـمی دانـی چه اتـفـاق مـهـمی می خواهـد بیفتد... 

نمی دانـی چه شـانس بزرگی بـه من رو کـرده است! 

 -چه شانسی؟ 

 -از فـردا دیـگر آدم چوبی نیستم.مثل تـو و بـچه هـای  

دیگر،آدم می شوم. 

 -خوب مبارک باشه. 

 -برای همیـن آمدم دعوتـت کنم فـردا صبـحانه بـیـایی 

 خانه مان. 

 -من که گفتم،می خواهم امشب از اینجا بروم. 

 -حالا کجا می روی؟  

 -دارم می رم شهر....شـادتـرین شهـر جهـان:بهشت  

روی زمین.  

 -اسمش چیه؟ 

 -شهر بازی. تو نمی آیی برویم؟ 

 -من؟نه،نه،اصلا". 

 -اشتباه می کنی پسر!بـاور کن اگر نیـایـی پـشیمـان  

می شوی.شهری بهتـر از آنجا پیدا نمی کنی.آنجا نـه  

کتاب است،نـه مـدرسه و نـه مـعـلم.چون در آن شهـر  

هیچ کس اصـلا" درس نمی خواند.آنجا پـنـج شنبه ها 

مدرسه تـعـطیـل است.اما شش روز هفتـه پنج شنبه  

اسـت و روز آخر هـفـتـه جمـعـه! تـعـطیلات هـم از اول  

فـروردیـن شـروع می شـود تا آخر اسـفـنـد. شهر من 

آنجاست.به نظر من همـه ی شهرهـای متـمـدن دنـیا  

هم باید این جوری باشند. 

  -خوب در شهر بازی بچه ها روزها و وقـتـشان را چه  

جوری می گذراننـد؟ 

  -از صبح تـا شـب بازی و تفـریح می کنیـم. شب هم  

می رویم می خوابیـم تا صبح دوبـاره بازی کنیم. خوب  

چه می گویی،بـرویـم؟ 

.....  

 


برچسب‌ها: داستان, پینوکیو, تعطیلات, پنج شنبه ها
 |+| نوشته شده در  شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶ساعت 9:24  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا