ششم و متوسطه اول
 
 
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی  
 
 

   در همـیـن افـکار سیـر می کـردم که صـدای موسیو

هامل به گوشـم رسیـد که مـرا به اسم خواند و گفت:

«بیـا درسـت را پس بـده». خدا خودش گـواه است که

دلـم می خواسـت بتوانـم جانـم را بدهم و قواعد اسم

فاعل و اسم مفعول را بی غلـط و بی آنکه زبانم لکنت

پیدا کند به رخ حضـار بکشم. افسـوس که هنوز شروع

نکرده بودم که زبانـم گرفـت و کلّه ام دنـگ شد و چنان

افتضـاحی بار آمـد که چیـزی نمانـده بود جلوی گریه را

ول دهـم. امـا باز خودداری کردم و سر به زیر همان جا

ایستادم . شنیـدم که موسیو هامل گفت: «پسر جان،

حالا می بینـی نتیـجه ی بازیگـوشی چیـست؟ انسان

هر روز به خود می گوید ای بابا فرصت زیاد است، فردا

یاد خواهـم گرفـت و وقتـی خبـر دار می شود که آب از

سـرش گذشتـه و پلش به کلـی آن طـرف آب اسـت».

بله عزیزم،بدبختی ما همین بود که هر روز کار مدرسه

و تعلیـم و تربیـت مان را به فـردا انداختیم. آیا حالا اینها

حق ندارنـد به مـا بـگوینـد که شمـا چطـور می گـوییـد

فـرانسـوی هستـیـد و حال آنـکه زبـان فـرانـسـه را نـه

می توانیـد بخوانیـد و نه بنویسیـد؟ پسر جانم تقصیر با

تو نیست. تقصیر به گردن پدران و مادران شماست که

به فکر درس و مشق شمـا نبـودند و محض خاطر مبلغ

بسـیـار ناقـابـلـی بـه جای آنـکه شـمـا را بـه مـدرسـه

بفرستند شما را به کارهای زراعی وا می داشتند و یا

به کارخانـجات می فرستادنـد. مگر خود من هم مقصر

نیـستـم که بـه جای آن که شمـا را به درس و مشـق

وادارم سـر شمـا را به آب دادن به گل و گیاه و باغـچه

مدرسه گرم می کردم و خودم می رفتم ماهیگیری؟

 

 

   رفتـه رفتـه صحبـت موسیو هامل کشـیـد به زبـان و

گفت: «بدانیـد که زبان ما شیرین ترین زبانهای عالم و

از هر زبـان دیگری فَصیـح تر و بَلیغ تر است. وظیفـه ی

ماست که در حفـظ و نگهداری آن نهایت کوشش را به

جا بیاوریم. هرگز نبـاید فـرامـوش کنیم که وقتی ملتی

اسیر بیگانـگان شد مادامی که زبان خود را حفظ نماید

مثـل این اسـت که  کلیـد  زنـدانش  در دست  خودش

است.»

 

 

   همین که سخن موسیو هامل بدین جا رسیـد کتاب

صـرف و نـحو را بـاز کرد و بنـای درس دادن را گذاشت.

یک دفعه مطالبـی را که تا آن ساعـت نتوانستـه بودم

بفهمم به قـدری برایـم آسـان و روشـن شد که واقعا"

تعجب کردم. بیاناتش را به آسانـی فهمیـدم و هر چه

می گفت بی اشکال دستگیرم می شد.راست است

که من با دقـت تمـام گـوش می دادم امـا او نیز هرگز

مطلب را به این خوبـی تشـریح و خرفهـم نکـرده بـود.

معلوم بود که پیرمـرد بیچاره دلش می خواهد پیش از

آن که از ما جدا شود تمام علـم و سـواد خودش را در

ذهن و کلّه ی ما خالی کند. 

 

 

   درس که تمام شد مشغول نوشتن شدیم. موسیو

هامل بـرای هـر یـک از شـاگـردهـا سرمشقـی حاضر

کرده بـود. سرمشـق هـا روی کاغذهـای رنگـی بود و

در بـالای هر ورقـی این چهـار کلمـه را بـا خط درشـت

نوشته بود:

 

«فرانسه، آلزاس، فرانسه، آلزاس»

 

   به رسـم معمـول سرمشـق ها را زیر چشم مان در

بالای میـزهای تـحریر قرار دادیم. پنداشتی بیرق های

کوچکی هستند که در فضـای اتاق درس باد آنها را به

حرکت درآورده است. شاگردان با کمـال دقت مشغول

مشق گردیده و به جز صدای قلم به روی کاغذ صدای

دیگری شنیـده نمی شـد. دو سه تا زنبـور وارد کلاس

شده بودند و وزوز می کردند. احدی اعتنا نکرد و حتی

بـچه هـای خیـلـی کـوچک هـم کـه بـه جای مـشـق،

مشغول کشیـدن خط هـای کج و مَعـوج به روی کاغذ

بودند ابـدا" سرشان را بلنـد نکردند.

 

 

   در گوشـه ی بـام کبوترهـا مشغول بـغ بغـو بودند و

آهسته آهسته با هم راز و نیـازها داشتند. پیش خود

فکر می کردم که آیا به اینها هم حکم خواهند کرد که

آلمانی حرف بزنند.

 

 

   هر وقت سرم را بلند می کردم و نگاهم به موسیو

هامل می افتـاد مثل این بود که بخواهـد چشم و دل

خود را از یادگاری هـای مدرسـه ای که سـالیـان دراز

منزل و مـأوای او بود پر کند. با یک دنیـا حسرت به در

و دیوار نگاه می کرد. پیش خود گفتـم بیـچاره پیـرمرد

چهـل سـال اسـت که در این خانـه سـاکن بـوده و در

همین اتاق درس داده و تنهـا تغییـری که در این مدت

دراز روی داده این است و بس که میزها و نیمکت ها

به مرور ایام زیر دست و پای شاگردهـا ساییـده شده

و جلا و بـرق مـخصوصـی پیـدا کـرده اسـت. در حیـاط

مدرسه هم درختهای گردو قد کشیـده انـد و پیچکـی

هم که نهال آن را موسیو هامل بدست خود نشانده،

به لـب بـام رسیـده و در و پنـچره را پوشانیـده اسـت.

معلوم بود که جدایی و فراق با این لانه  و آلونکی که

هر وجب آن از انس و الفتی حکایت می کرد برای این

پیرمرد نازنیـن بسیار مشکل و ناگـوار بود. اما چاره ای

هم نداشت و مجبور بود همان فردا با ما و با این خانه

و مدرسه و این درخت ها و این پیچک خداحافظی کند

و به جانب دیگری برود. خواهر پیـرش مشغول بستـن

چمـدان هـا بود و برای جمـع و جور اسبابهـا در رفت و

آمد بود. موسیو هامل از قیافـه و وَجَنـاتش معلـوم بود

که بی نهـایـت متأثـر است ولـی خودداری می کرد و

سعی داشت که به هر ترتیبی هست، مجلس درس

را با وقار و آرامی به آخر برساند.

 

 

   اینک مشق به پایـان رسیـده است و شروع کردیم

به درس تاریخ. شاگردهای کوچک تر هم صداها را در

هم انداخته اند و فـریادشان بلند است که الف الف آ،

ب الف با. یکی از پیرمردانی که در ته کلاس نشسته

و به روی پایش کتاب الفبایـی باز کرده بود، با بچه ها

هم آواز شده و بسیار سعی می کرد تا اشتبـاه نکند

و مچش باز نشـود از زور رقـت و تـأثـر صـدا در گلویش

می لرزید. تماشای این پیرمرد با این وضع ما را از یک

طـرف به خنـده و از طـرف دیگـر به گریـه انداختـه بود.

خدا خودش شاهد است که یاد این روز و این درس و

این منظره تا لب گور از خاطرم محو و فراموش نخواهد

گردید.

 

 

    در همین موقع ساعت کلیسا زنگ ظهر را زد و بعد

از آن بانگ طبـل و شیپـور نظامـی هـای آلمانـی که از

مشق برمی گشتند از پشت پنجره ی اتاق درس بلند

شد. موسیو هامل با رنگ پـریـده، قد برافراشت. قد و

قامت او هرگز در نظـر ما به آن بلندی و رسایی نیامده

بـود. دهـانش به صـحبـت بـاز شـد و گفـت: «دوستـان

گرامی و فرزندان عزیزم ... دوستان ... فرزندان ...» اما

چون بغض چنان بیخ گلویش را گرفتـه بود که صـدایش

بیرون نمی آمد خودش را به پـای تختـه سیـاه رسانید

و قطعه گچی را برداشتـه با دستـی محکـم و استـوار

این کلمـات را با قـوّت هـر چه تـمـام تـر به روی تـختـه

نوشت:

 

«زنده باد فرانسه!»

 

   آن گاه سرش را به دیوار تکیـه داد و با دست اشاره

کرد که دوستان، تمام شد. خدا نگهدار!

 


برچسب‌ها: داستان, آلفونس دوده, محمد علی جمالزاده, زبان و ادبیات ملی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:48  توسط بهمن طالبی  | 
  بالا