|
ششم و متوسطه اول
|
||
|
آگاهی انسانی، آگاهی اجتماعی |
دیـدم چاره ای نیسـت به جز این که یواشکـی در را
بـاز کنـم و مثل مـوش دزدکـی وارد اتاق بشـوم. چنـان
رنگـم را بـاختـه بـودم که نگـو. امـا عـجبـا که تا چشـم
موسیو هامل به من افتاد بدون آنکه هیـچ عصبـانـیتـی
نشان بدهـد همیـن قـدر گفت که: «زود برو سر جایت
بنشیـن که چیزی نمانـده بود درس را بـدون تو شـروع
کنیم.»

فـوری خودم را به نیـمکـت رسـانـدم و بـه جای خود
نشـستـم. همیـن که نفسـی کشیـدم و توانستـم به
اطراف نگاه کنـم دیـدم موسیو هامل لبـاس پـلـوخوری
خود را پوشیده و یقه و سرآستین های ابریشمی اش
را که فـقـط در روزهـای امـتـحان و تـوزیـع جوایـز بیـرون
می آورده زده است. از آن گذشته اصلا" کلاس حالـت
رسمی عجیبـی داشـت. آنچه بیشتـر از همه اسبـاب
تعجبم شد این بود که دیـدم روی نیمکتهـای بیـخ اتاق
که عمومـا" خالی می مـانـد، اهالی قَصَبِه و از جملـه
فراش سابق پستخانه و کدخدای قدیمی مـان و چند
نفر دیگر از کسبه شانه به شانه صُـم و بُکـم نشسته
بودند. همه ماتـم زده و مغمـوم به نظر می آمدند.

در هـمیـن اثنـا آمـوزگارمـان با وقـار تمام از پلـه های
مـنـبـر درس بـالا رفـت و به آرامـی نشـست و با لـحن
ملایمی خطاب به شاگردان گفت:«فرزندان عزیز،امروز
آخرین روزی اسـت که با هـم هستیـم و من به شمـا
درس می دهم. از برلن حکم صادر شده که دیگر نباید
در مدارس و مکاتب آلزاس به زبان فرانسـه درس داده
شود. همین فردا معلم زبان آلمانـی به اینـجا می آید.
این آخریـن درسـی اسـت که امـروز به زبـان فـرانسـه
داریم. پس خوب دقت کنید و درست گوش بدهید.»

از شنیدن این سخنـان چنـان حالـم دگرگـون شد که
گفتنی نیست. فـکرم رفـت به اعلانـی که به دیوار زده
بودند و فهمیدم که این خانه خرابها چه حکمی برایمان
آورده اند و چه خوابی برایمان دیده اند.پیش خود گفتم
چطور ممکن است که این آخرین درس فرانسـه ی من
باشد در صورتی که هنوز نوشتن را یاد نگرفتـه ام. فکر
کـردم که اگر واقـعـا" این مطلـب حقیقت داشتـه باشد
حسابم پاک است و کلاهم پس معرکـه! به یاد ایامـی
افتـــادم که روی یــــخ رودخانـه ســر مـی خوردم و بـا
بازیگوشی به عقب پرنده ها می دویدم و دریغ و غِبطه
خوردم که بی جهت از درس و مدرسه بـازمانـده بودم.
این کتـاب و دفتـرهـایـی که مــدام بـار دوش و اسبـاب
دردسرم بودنـد حالا ناگهـان چنان در نظرم عزیز گردیده
بودند که دلم نمی خواست تا دم مرگ یک ثانیه هم از
آنها جدا شوم. همه ی آنهـا برایـم دارای قـدر و قیمـت
فراوان شده بودند.

از هـمـه بیـشتـر دلـم برای مـعـلـم بیـچاره مـان
می سـوخت. فکـر جدایـی از او چنـان حالـم را مُنقَلِـب
سـاخت که تمـام کف دستی هـایـی را که از او خورده
بودم یک باره فراموش کردم و آن همه تنبیه و توبیـخ را
از خاطرم برد.فهمیدم که پیرمرد بدبخت به پاس احترام
درس آخر است که بهترین لبـاسش را پوشیـده اسـت.
به خوبی احساس کردم که تمـام این اشـخاص ریش ـ
سفیـدی که برای وداع و خداحافـظی آمده انـد و در آن
گوشـه ی اتاق درس نشستـه اند غصه می خورند که
چرا به مدرسـه نرفتـه انـد و زبـان فـرانسـه را بـهتـر یاد
نگرفته اند. اما امروز همه در این جا جمع شده انـد که
از خدمات و دلسـوزیهـای چهل سالـه ی موسیو هامل
قدردانی کنند تا شاید بدین وسیلـه تا حدی وظیفه ی
خود را در باره ی وطن از دست رفتـه ی خود ادا نموده
باشند.

در این افکار سیر می کردم که صـدای موسیو هامل
به گوشم رسیـد که مـرا به اسـم خوانـد و گفـت: «بیا
درست را پس بـده.» خدا خودش گـواه اسـت که دلـم
می خواست بتوانم جانـم را بدهـم و قواعد اسم فاعل
و مفعـول را بی غلـط و بـدون لکنت زبان بگویم و به رخ
حضـار بکشم.

|
|